۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

دو بار یا سه بار؟


اما داشتم از آن بانوی ناتوان می گفتم। او باید در این وستان زنده گی، در این سن وسال به رهبری خرد می رسید। او دو بار در چشم تاریکی نگریسته است: نخست آن گاه که او را برای کامیاری آن شاه زاده ی گرسنه چشم بردند و بار دوم که در چشمان دار و دسته ی خمینی نگریست و گمان ِ خرد این است که این دسته دوم نیز از او کام یاری می گرفتند و آنان مردمی خون ریز بودند و او از آن جا از دست آنان زنده به در رفت। او در کار خنیاگری شایسته بود و می توانست چهره ی زیبا واندام خوش تراش را با آوای گرم وپیچ و تاب آهنگین اندام و افتاده گی درونی و سخن گویی شیرین در پیش چشمان انبوه تماشاگران در آمیزد و ترانه های خوب و سرود های دل نشین برای او ساخته شده بود که برخی اندیشه را هم به کار می گرفت।

خوب این ها چیزی است که در میان ایرانی ها کم گرد می آید اگر آمد باید پاس داری و سپاس داری شود।
 نخست به آن نیمه مردک به پردازم। او را باید از کودکی با دخترکان هم سنگ و هم طبقه با او می پروردند و ستایش و جوان مردی با زنان و آداب مهر ورزی و سوز و گداز و مـِهر نامه نویسی و هم راهی بر او می آموخـتند نه آ ن که به او بی آموزند که او مانند سر باج گیر کام خانه ی روسپیان است و هر زنی برای او فراهم است و همه ی زنان ابزار کام کشی اوی اند । او باید به همه ی زنان با چشم افتاده گی و ستایش نگاه می کرد تا اگر به کشور داری می رسید زنان بر او سوار نه شوند این اندازه حرم سازی نه کند این اندازه سگ توله پس نی اندازد

مادر روسپی ها کمی درس به گیرید। دسته ی دوم که آمدند مانند مرد خانه گمان به کار آمدی دولچه خود ترسان بودند و آن آدمی را ستم گر می کند و به جوال رفتن با هر گروهی پرداختند و برای برنده شدن در هم چشمی با گروهک های نابخرد و ستمگر خون ریزی آغازیدند। و این زن ناتوان را که هیچ گناهی نه داشت مگر این که مرغ خوش خوان قفسی بود، مانند هزاران مردم ِ دیگر ناسزاوارانه به پادافره وشاید هم خدای ناخواسته به نابه کاری (abuse) گرفتند

آیا او برای بار سوم در چشمان تاریکی می نه گرد؟ در چشمان آنان که کام گیری نه می خواهند باج هم نه می خواهند و بر ستمگری خود هزار سرپوش گذاشته اند که شاه و خمینی و دکتر شریعتی واحمد شاملو وکسروی و مصدق به خواب هم نه می بینند। آیا او در می یابد که او می تواند الگویی باشد برای یادگیری زبر و زرنگی وآتش پاره گی نه ابزار ازهم گسستن میهن زیبای ایران که هزاران هم چون او در نهان دارد. این نامه هم نیمه ماند.

یـاد آوری: اکــنـون کـه چــنـد ســال بـر ایـن نـامــه مـی گـذرد تـاریـخ مــصــرف ایـن نـوشــتـه ســپـری شــده اســت.

 

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

چرا؟


دوستی مرا گوش زده است که چرا سخن ِ روز گفته ام و نام از بانویی ناتوان برده ام به آزردن। و من رهبر خـردم و باید سخن جاوه دانه گویم।

درست نی ست. من نمونه های کاربست فرهنگ کنونی شما را به سنجش وسرزنش می گیرم تا به خودتان شناخت یابـید و خوب ِ شما را هم می گویم و همه این ها اگر زنده به مانم। و این ابزار ِ رایه گان که من برای نوشتن به کار می گیرم دشوار است و مرا می آزارد।

 و من از زنده و مرده تان را می جنبانم। و شاه و خمینی و شجریان و گوگوش و شریعتی و شاملو و کسروی و جلال آل احمد و مصدق و کریم سروش و هویدا و این نام کوچکان دیگر این چند دهـه همه تکه های همان کرباسی اید।

اما کوتاه به گویم شما آن اید که هی جوان می شود و به پیری وخرد مندی نه می رسد। سپاه ِ چموش و افسار گسیخته و بی سامان و بی سردار ِ شما در پس هر هرزه ی بی نام و نشانی اردو می کشد।

 سپاه شما پس آهنگ و عقبه نه دارد که پیش آهنگان را افسری وافسار داری کند و چون آن که گوگوش خوانده است بر شما می رود: "توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد من می خواستم به دریا به رسم"

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

سخنی کوتاه از آزادی


این را گفتم که دوسـتان می گویند اکنون باید از آزادی گفت و پس از آزادی و داشـت و برداشت ِ آزادی مردم اندک اندک خردمند خواهـند شد। چون مردم ایران برخی شان یا نیم شان یا بیش ترشان یا شاید همه ی شان اینک فریاد آزاد خواهی سر می دهند। من در سال هفتاد و هشت میلادی در ایران بودم و همین فرازه را شـنیدم।

سال ها چشم می پایـیدم که روزی سخن ازخرد آغاز شود اما آن روز هرگز نی آمد। اما داستان آزادی خواهی سال هفتاد و هشت چه بود؟ باید می رفتی توی جاده ها و خیابان ها ریشه ی آن را می یافتی। کسی در پیکان نشـسته بود و دیگری بر وانت پیکان। در سر چهار راه چشم شان به یک دیگر می افتاد। ناگهان این دو مانند جانوری افسار گسیخته آن ابزار سواری شان را به هم چشمی می بستند به باد که کدام زودترک می رسند به آن چار سوی دیگر। سر چارسوی دیگر آن که دیرتر رسیده بود پیاده می شد و گریبان دیگری را می گرفت و از دور تو می شـنیدی که یک دیگر را ناسزا می گویند و مشت می کوبند।

پس کش مکش شما بر سر آزادی نی ست از سر ِ چمیده گی و نانجیبی ست। از سر ِ بی خردی و شکم سیری وخود-دوده مان دوستی و کم خوانده گی ست। نان ِ رنج نابرده می خورید و در جای ِ گرفتن می دهید। سخنم درشت است شاید نشیمن ِ فراخ تان را بی آزارد। شاید به سخنان نرم تر هم به رسم اگر زنده ماندم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

کنون روزه گاری ِ رهبر ِ خرد


پس خرده گرفته اند که مردم بسیار راه وچاه را نشان می دهند و در کناره ی گود می گویند لنگش کن। درست است شما گوش تان از پند و اندرز پر است اما این انگلیسی ها همیشه گوش شان تهی است و همه اش گوش وا ایستاده اند تا شما دهان باز کنید آن ها برای تان برنامه ی تازه می بافـند
 پس خرده گرفته اند که رهبر خرد دوست دار کـنون روزه گاری (وضع موجود) و کـنون زیستی (استات کو) است। این پندار نا درست است । گفتم ِ تان که من دوست دار ِ گذ شـته ام

 شما در زبان تان گفته ای دارید که "همیشه عقل (خرد) آدمی از پس او (بعد از او) می رسد " یا این که "سال به سال دریغ از پارسال" من نه می گویم به رویم و به بین ایم چرا یونانی ها در جنگ ِ سالامیس برنده شدند من که چندان فرهیخته نی ام شما چند ین فرهیخته گان دارید از آن ها به خواهید تا در جای گوزیدن کمی هم به نویسند.

من می پرسـم چرا برادران ِ شرلی که به ایران آمدند به ایرانی ها نه گفـتند که آن ها ابزاری دارند که در یک روز دو هزار دیوان حافظ را با اندک هزینه ای چاپ می کند دوهزار گلستان سعدی را و مردمی که در آن روزه گار در ایران می آموختند بیشترک شان با این کتاب آموزش می گرفتند و آن میله ای بود که گرد آمدی بزرگ را از مردمان از بنگال تا آلبانی و سارایوو و از کاشغر تا مسگت و عمان را وحدت می داد। برادران شرلی که به ایران آمدند سد و سی سال بود که آ ن ها دستگاه چاپ داشـتند.
کاکستن آن را پس از یک سال که در آلمان در آمده بود آن را آموخت و به انگلستان آورد। در روزه گار او مردم لندن زبان ِ مردم ساری را در ده بیست فرسنگی لندن به درستی در نه می یافتند। او برنامه نه ساخت که مردمان را به گروگان گیرد تا خود را به شاهی یا به شاه رساند او هرچه که می توانست و در زبان انگلیسی بود چاپ می کرد وهرچه در زبان لاتین از داستان و روزه گار نویسی (تاریخ) می یافت به انگلیسی بر می گرداند.

او می گفت "من زبان مادری ام را می نویسم و برنویسی (هجی) و شیوه ای یک سان را پی می رزیم تا توده ی مردمان آموزش خواندن ونوشتن گیرند و گفته ی هم را در یابند و به آشتی رسند."

در روزه گار برادران شرلی آن آروز بر آورده و پایه های ملتی بزرگ با واژه های سربی کاکستن پی افکـنده شده بود। برادران شرلی ساختن جنگ افزار را به شاه ایران می آموخت اند تا ایرانی ها از پشت به مردمان و شاهان پارسی زبان عثمانی به تازند اما راز دستگاه چاپ را که جنگ ابزار بزرگ تر بود پنهان داشتند.

ایرانی ها دویست یا دویست و پنجاه سال (برای شما که پنجاه سال، سالی نی ست) پس از برادران شرلی دانستند که چون این هنری هستی دارد.
پس کاکستن پس از یک سال آن را آموخت اما شما ایرانی ها پس از سی سد و پنجاه سال. برای این که کاکستن مردی کم هوش اما بسیار کنج کاو بود اما شما ایرانی ها ملتی بزرگ و نجیب و میهمان نواز و با هوش و نابغه اید و همه ی شاگرد اول های دانشگاه های آمریکا ایرانی اند و آخوند هایتان را هم هم راه گوگوش هایتان فراموش نه کنم آن ها هم بسیار زرنگ و با هوش اند دو بار از پس شان می دهند و یک بار مزد می گیرند مادر روسپی ها کمی هم درس به گیرید.


۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

نوشـته های رهبری بسیار است!

بر من خرده ای گرفـتـند که من دوست دار ِ یونانیان ام। من دوست دار ِ کـسی نی ام। مردمی که دوست دار ِ من ـ رهبر ِ خرد ـ اند برنده می شوند। چون شما دویست سال است که می بازید و می دانید هم که می بازید من می کوشم که راز ِ آن را برای ِ تان به گوی ام। شما همه اش بر هم می تازید و هیچ کدام به نزد ِ خرد ِتان نه می آیـید। رهبران ِ شما که گاهی در پاریس اند گاهی در لندن گاهی در مسکو گاهی در برلین گاهی در قم ومشهد و نجف گاهی در هاروارد و لس-آنجلس بسیار کم خوانده و بیشتری مزدور اند। آنان جوانان را بر می انگیزند ولگام اندیشه ي خود را به جوانان می سپارند। پیش از آن که گوش سپارید مشت کوفتن را می آزمایید. آن چنان دسته دسته می شوید و به آسانی سر می سپارید که بی گانه گان گرد آوردن ارتشی از شما را یک روزه می انگارند. اما چه اندیشه ای نادرست. هنوز جامه ی مزدوری آنان بر تن تان نه آرمیده در اندیشه ی شوریدن بر خودایه گان تازه اید اما چه نادرست اندیشه ای.پنجاه سال، سد سال پشیمانی می کشید و در گوشی راز ِ دل گویی می کنید تا دری از سر بخت در گوشه ای باز شود و همه ي گیتی به تماشا آیند که چه چموشانه افسار می گسلانید در پی ِ دل ودلبری تازه از راه رسیده. آن گاه، باری یک تن هم در اردوی پیشین بر جای نه می ماند. پس چه باید به کنم من که در لخت ترین موسم ِ بی چهچه ِسال تشنه ي زمزمه ام؟ به تر آن است که چیزی به گوی ام که به این گاه و به این جای بسته نه باشد وهمه جایی و همه گاهی باشد و مگر این نی ست هم آن که از روز نخست بر آن نیاز داشتیم؟ ما باید بی آموزیم که دشواری را بر اندازیم و از میان بر داریم نه آن که خود و خودی را نابود کنیم. من این یاد نوشته را چندین ماه پیش آغاز کردم اما بر یاد ماند. ومن در کاری دیگر بودم اکنون که می خواهم دنباله آن را به نگارم بسی چیزها در ایران رخ داده است. برخی دوستان ایرانی من می گویند من هم سوی وزش ِ باد را به گیرم وا ز آزادی سخن به گویم وخرد را به گذارم را برای پس از این ها. من نه سوی ِ باد را می دانم و نه آزادی را می شناسم. اما نه، من آزادی را می شناسم و آن پیکره ای است در کرانه ي شهر ِ نیو یورک و مردم دسته دسته به تماشای ِ آن می روند من کلافه شده ام که این نشانه چی ست که در میانه ي نوشته ام جای گیر شده است و بیست سال است که این خرده رایانه ها در ایران راه یافته است و شما برای ِ بهره گیری از آن راهی وابزاری بهینه نه ساخته اید و همه اش خریدارید کمی هم به فروشید.

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

پس کی کار می کند؟

در پایان زنجیره ی ( زورگویی-زورگیری) می رسیم به کم هنر ترین و چلفت (چوب-روبیده) ترین مله های کشتی که باید ناو را به پیش راند. باری اگر او می توانست کار کند که کمی بالاتر می نشست و به ژرفا نه می افتاد. تنها هنر ِ او کار نه کردن است و او چکیده و پرچم هر سازه مان است. اگر تو ایرانی روستا نشین بر آن ناو بودی او را به دریا می انداختی. اما سازه مان ِ کشتی بر او می چرخد. اوست که ناو را در میان خیزابه ها به پیش می راند. آن که بالاتر ِ او نـشسته است می داند که اگر این را به دریا اندازند، نشیمن-فراخ ِ پس از آن خود ِ او ست که نامزد ِ دریا افکنی ست. پس ناچار آسـتین ِ یاری بالا می کشد. اندکی که درچنته از آموخته ها دارد به هم دلی و بردباری به آن مله می آموزد. او را در پناه ِ رازداری خود می گیرد. بر بی هنری و تنبلی او سرپوش می گذارد. اگر او را در پیش ِ چشمان سرزنش کند، آن مله بان که بالاترک خود اوست نگاه می اندازد که، "نه کن!" مله بان می داند که رخنه ای در زیر ستون ِ سازه مان، همه ی سازه مان را به دریا می ریزد. پس، روزنه های کف کشتی را باید به قـیر اندود. ناو، روستا نی ست که مردمان را به تازیانه به بندی و ناسزا به گویی و دسته ای خوش نشین را بر جای رانده شده گان و در گور رفته گان به گماری. مله بان از که آموخته است؟ از آن که بالا ترک نشسته است. آن از که آموخت؟ - از بالاترک. تا می رسد به ناو خودای. او کی آموخت؟ آن هنگام که مه ناوی بود. مه ناوی کی آموخت؟ آن هنگام که در جای گاه ِ کـِه ناوی بود. تا می رسیم به جای ِ نخست، به آن پایین ترین و بی هنرترین. هر کس برای این که باد ِ بینی و جای گاه ِ سروری خود را نگاه دارد دست ِ یاری بر زیر دست خود دراز می کند و اندکی از کار ِ او را بر دوش می گیرد. اندکی به او می آموزد و اندکی خود کار ورزیده و سختی چشیده می شود. دو گانه های ِ ستیزنده ی (رهبری-رهروی) و (خودایه گانی-بنده گی) و (آموزه گاری-آموزه نده گی) مانند خیزآبه های دریا از ناو خودای به پایین ترین جاشوها می رسد و دوباره بر می گردد. اما آن پایین پایین ترین؟ او می بیند که از همه بی کاره ترین و نشیمن فراخ ترین کارگردانان کشتی همان است که در اتاقک چوبی نشسته است و همه از او فرمان می برند. او می بیند که همه کار که آن فرمانده می داند چون انگشت به بینی کردن و گوزیدن و نعره زدن و فرو دادن سینی ِ خوراک را او بهتر می داند. پس چرا او باید دلوچه ی سرگین جاشویان را به دریا بریزد و آن بی کاره در زیر پرده نشیند؟ پس او هم کم کم خواب فرمان دهی می بیند اما تنها جای که در خواب ِ او بخت ِ بیداری اش هست آن است که بر سر ِ او گمارده اند و چندین، دل ِ او را به لاف کاردانی اش زخم می کند و او را باترفندها به کار کردن وا می دارد. چه کند تا روزی بر جای او به نشیند و برجاشویی تازه به کشتی درآمده فرمان راند و لاف کاردانی زند. بهتر است گاهی نگاه بی اندازد و چیزی از آموختنی ها بردل گیرد. بهتر است گاهی به کاری دل دهد یا تن دهد و ناو را کمی به پیش راند. این است که می روی درون ناو و می بینی از بام تا شام و تاپگاه دیگر روز و روزهای پس از آن همه در جنب و جوش اند. همه کار می کنند از فرمانده تا آن پایین ترین جاشویان. همه هم کار بلـدند و آن هنگام که تند باد می وزد همه در جای ِ خود اند و می دانند که چه کنند و هنگامی که شمشیر زنان بر آنان می تازند هر کس می داند آن که افتاد که بر جای ِ او نشیند. این زنجیره ای ست که هیچ گاه نه شکسته است تا باجناق و خان زاده وبرادر ِ زن ِ پسر ِعمه درون آن جای گزین و جای سازی شود. این سازه مان است: نه درون آن کسی کار می کند و نه درون آن کسی بی کار است. درون ِ آن کسی نیست.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

مه ناوی هم خواب فرمان دهی می بیند. (2)

فرمان ده شمشیرها زده است و زخم ها برداشته و ده بار بر تخته پاره ای از کشتی شکسته ای خود را بر کناره رسانده است وبه بندر، میهمان بنگاه داران و دریاسالاران و سپه سالاران و خرده-درباریان است. او خود را هم سخن جاشویان و پارو زنان نه می کند مگر آن اندازه که چهره ای از او بر یاد نگارند. او سخت پوست ترین و دریادیده ترین آنان را بر می گیرد و آن چه در چنته دارد بر او می آموزد. آن ها روزهای دراز در کنار هم دارند و فرمان ده شتاب نه دارد که همه ی آموخته اش را به مه ناوی به سپارد مگر این که مه ناوی در خواب شیرین رسیدن به فرمان دهی هر روز به گدایی آموختن نزد او آید و چون آن که همه به بین اند دست و زانوی او به بوسد و گزارشی درست از کارها به گوش خودایه گانی ناو رساند. پیش از این سخن ستیزه هایی را بر شمردم، دوگانه هایی در ستیزنده: (خواجه-بنده) و (رهبر-رهی) و (استاد-شاگرد). همه ي این ها در آن کوخه ی چوبین و کوچک و شور آب زده ي کشتی به آشتی می رسند و آشتی کنان آنان سازه مان نامیده می شود. سازه مان این است که به دانی سرور ِ تو شکمش چربی آورده و کون اش بر چارپایه نشینی آموخته است اما دانشی دارد هم راه لاف زدن که تو نه داری و تو به دانی که او خایه اش از مالیدن زیر دستان پیشین ساب رفته و تو اگر کمی بیش از اندازه به مالی او آزرده می شود و تو را می فرماید که به روی تا او آزاد باشد که انگشت به بینی اش کند و باد شکمش بیرون دهد. اما سازه مان این نیست که او به نشیند و تو خر- بار کشی کنی. سازه مان این است که مه ناوی هم به رود و برچار پایه ای در آن سر کشتی نشیند و کار جاشویان را به که ناوی سپارد. سازه مان این است که آن کـِه ناوی هم به رود در میان جاش ها آن که از همه کون دریده تر است به سر ِ جاشو ها اندازد. پس روزه گار در پایان همه چیز را بر سر ِ زیردست ترین خراب می کند. تو که در آن روستا، که برای سه هزار سال ایران می نام اندش، بزرگ شده ای می اندیشی که آن پایین پایینی ها باید کار کنند. برای این که می اندیشی سازه مان برای فرمان دادن است پس برخی فرمان ده اند و برخی فرمان بر. این درست نیست . در سازه مان هیچ کس کار نه می کند. چرا فرمانده زیر سایه به نشیند و به گوزد؟ پس مه ناوی بر ِ آفه تاب به سوزد؟ زنجیره ي کار را به که تران سپردن پایان نه دارد. در این جا، در زیر پرده، دوگانه ي (زورگیری-زورگویی) در کاراست. ناو خودای مه ناوی را زور می کند به کاری که خود باید به گزارد رساند و مه ناوی که درآن سر به چار پایه نشسته است از ناو خودای زور گیری می کند که ناوخودای بی کاره گی او را درزیر سبیل گذارد. "چرا تو نه می جنبی پس من هم گاهی می نشینم!" و ناو خودای می داند هر گاه او نگاه بی اندازد مه ناوی نشسته است. پس کشتی را که پیش می راند؟ مشتی پاروزن که به نیم روزی کشتی را به خرسنگ ها و ستیغ های میان دریا می کوبند؟ که کار می کند؟ سازه مان کار می کند. همه می نشین اند. سازه مان برپاست. چه گونه؟ اگر زیستم می گویم ات.

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

مه ناوی هم خواب فرمان دهی می بیند. (1)

کشتی فراخه ای اندک دارد و مانند روستا نیست که به توان در آن سیاه لشگری از خوش نشینان و کوی مله گان ودوره گردان برای دیگر روزه گار ِ نا خواسته نگه داشت تا جای ِ کار گران ِ ناخوش نود و شوریده را با مزد ِ کم تر یا نان ِ روز پر کنند. هر که در آن نشسته ناچار بر کاری گمارده است. اگر چه شه زا ده ای است که به تماشای بندری ره سپار است ناو خودای او را بر کاری می گمارد. از این روی است که در میان اینان هنوز آیین است که شه زاده گان از کودکی دریانوردی آموزند. پس در کشتی جای آن نیست که تو بی هنر و بی کاره ای را به نشانی برای این که باجناق ِ پسر عمه ی شوهر خاله ی همسر ِ تو است. تو که در میان گردآبه ها پارچه های زر بفت و شمشیرهای ِ گوهر نشانده را به آب می اندازی تا کشتی وسرنشینان را به بندر رسانی جایی برای ِ این گزافه کاری ها نه داری. تو در روستا در میان ِ تیره ودوده مان وخانه دانی درمیانه دریا در جای آن چه چیز تو را پناه می دهد؟ آدمی هستی اش سازنده گی ست. او درمیانه ي خیزآبه ها ، سازه مان را برای پناه ِ خود می آفریند. مردمان از غارنشینی که به دهکده نشینی رسیدند دوده مان را بر فرمان روایی گزیدند. اکنون از ده نشینی که به بازرگانی در دریا ها پرداختند سازه مان را برتخت می گمارند. افسر همه ي خوی ها که رهبری ِ ناو برای ناو خودای می آورد آن است که او چون خوش نشین هم راه نه دارد ناچار است تا با زیر دستان به آشتی و سازش به رسد. او که نه می تواند آن که را که بر کاری نشسته است به دریا اندازد. که را بر جای او به گمارد در میانه ي دریا؟ سازه مان با سازش سامان می گیرد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

سازه مان چی ست؟

او که ناوخودایی می کند و بند ه ي بنگاه دار ِ بندر نشسته است، پس از سه سفر که گاه مردان را در آن روزه گار از سی واندی به چهل و اندی می کشاند آن اندازه فرمان رانده و گیتی در نوردیده و چیزها دیده و هنرها آموخته که باد نیم-خدایی در سرش انداخته است. گوشه ای از ناوش را که دورترک از جاشویان است به بوریا و پرده ها و بالش های بر نیم کت نهاده برای خود آراسته است و یکی از مه ناوان را که سر آمد ِ دیگران است همه روز به خود می خواند و دستورها می دهد و او را سخت گیری ها می آموزد وپند ها می دهد واز گذشـته های خود داستان های گزافه می گوید و او را به فرمان روانه ي سر ِ کـِه ناویان و جاش ها و جاشوهای کشتی می کند. اندک اندک او خودایه گانی کشتی را به مه ناوی می سپارد و او می شود فرمانده ِ یک نفر مه ناو. گاهی برای خود نمایی سری به گوشه وکنار می زند و سری می جنباند که ایدون من ام. داستان ِ مه ناوی را پس از این می گویم. تا این جا دیدیم کشتی دار در بندر است، کشتی بان در زیر سایه بان و مه ناوی در کار فرماندهی. این آغاز ِ کار ِ سازه مان دهی است. چرا؟ اگر بنگاه دار ور به شکند، دارایی و بنگاه او در چنگ ِ دیگر بازرگانی می افتد. او که همه روز در میان ِ لنگ و پر و پاچه ي جاشویان به خود نمایی و سخنوری و لاف زنی نه بوده ا ست که جاشویان از ترس او یا از روی عقیده و باور بر او فرمان برند. جاشویان را مه ناوی راهبر است و در میانه دریاها بی آن که به دانند که بنگاه دار و کشتی دار دیگر شده است کالا را به بندر دیگر می رسانند. پس از ناوخودای به گویم. روزی او از کشتی به مادر-بندر پای می گذارد و باد در سر انداخته است و خواسته ها دارد و بر بنگاهی درشتی می کند وچهار یک کالا را مزد خود می داند. پس بازرگان که زر او کشتی ها را بر خیزآبه ها می راند با او به آشتی نه می رسد و او را می راند. بازرگان می داند که او شایسته است و دریا گرگی ست که هم شمشیر می زند و هم ستاره ها را به ناو بری می شناسد و هم زبان های بیگانه را می گوید و هم چون سوداگران چانه زدن و میانه گرفتن را می داند و هم آموزه گاری مه ناوان و جاش ها می کند. اما او مرد ِ سازه مان است. او در زیر ِ پرده می نشیند. مه ناوی درزیر ِ آفه تاب گلو بر جاشویان می درد. پس می جوید و ناو خودایی دیگر را که سالی پیش یا ماهی پیش با بنگاه دار خود تلخی کرده است و خانه نشینی او را آزرده است به مزدوری بر جای آن رانده شده به ناو خودایی می گمارد. این هم همان هنر های آن دیگری را دارد. کمی افزون تر، یا کم تر. با مزدی بیش ترک یا کم ترک. ناو خودای تازه هم می داند که کارکی دشوار در پیش روی نه دارد. می داند که پسرعمه و باجناق و برادر زن و خال-خوانده ای در سر راه او نیست تنها مه ناوی است که راز گوشه و کنار ناو را می شناسد و سالی یا دو سالی است که خواب ناو خودایی ونشستن در زیر پرده را می بیند. اما این دریا-گرگ ِ تازه در پرده نشسته تا به این اتاقک نم گرفته و شور آبه زده به رسد، سد مه ناوی به دست خود به دریا انداخته است. پس آن مه ناوی هم می داند. می داند که آن دریا-گرگ رفته و این دریا گرگ آمده است. و او به آن اتاقک پاس و وفا دارد نه به آن که در آن نشـسته است. می دانم که سخن بسیار داری که مرا بر جایم به نشانی اما به دان که من رهبر خردم: دریا گرگ ِ دریا گرگان و تو وهمه ی اندیش مندان این سده ات یکی از آن جاشویان تازه به کشتی در آمده. پس بردبار باش شاید مرا هنوز عمری باشد و سخنی تازه.

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

ایرانیان و یونان (3)

می گو اید ایرانیان هم هزار هنر داشته اند. مگر زنده گی در روستا و کوه و دشت آسان است؟ هزار فوت می خواهد. روستایی و شبان دشت و کوه می پیمایند و در سرما و برف و کولاک و گرسنگی و رویارویی با جانوران درنده سرسختی بسیار یافته اند. گاه و بی گاه باید برای پاسداری از خانه مان و روستای خود با شبی خون و آزار ِ دزدان وچپاول گران جنگ آزمایی می کردند. کاشت و نگه داری و درو وهیزم شکنی و بر درخت رفتن و در چاه شدن وبار کشی وآب یاری و جوی بانی ولای روبی، مردم روستا را بسیار آماده می سازد. روستاییان هم در پایان ِ فصل و وستان ِ (موسم ِ) درو به کشتی گیری و هم چشمی در دویدن و پریدن از جوی و چوب بازی می پردازند و در بی کاری جوراب و پارچه بافی وگلیم بافی می کنند و افسر همه ی هنرهای روستایی همه ي گیتی، زیروی ِ (فرش ِ) ایرانی است که از دو هزار و پانصد سال پیش خیره ساز ِ چشمان ِ دربار های شاهان است. پس چه کم دارند؟ این جا ست که من به آن سخن ِ هزار بار گفته ام می رسم: چیزی به گویم که برای ِ ایران و کولومبیا و اوگاندا واندونزی یک سان کاربرد داشته باشد. تو را چه سود که شاخ توی دستمال بند تو بگذارم وبه گویم آریایی و هخامنش واسلام وعرب و آخوند وهاروارد. این جاست که سایه روشن آن ها و زیرسازه شان آشه کار می شود. روستایی همه ی آن چه را که برای ِ جنگ آوری و کشور گشایی نیاز است دارد اما یک چیز. او سازه مان نه دارد و سازه مان را دوست نه دارد و اگر زورش کنی درونش بر می آشوبد و همیشه آماده ي آشوب است. بردبار باش می گویم چرا. او بنده گی نه می کند که خواجه گی آموزد. خواجه و خودایه گان روستا نیز خودش بنده گی نه کرده است که آیین خواچه گی به داند. این دو ستیزنده هم واره در ستیز می مان اند تا بیرونی بی آید ودوده مان هر دو را به سود ِ خود بر باد دهد..