‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران ریشه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران ریشه ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ بهمن ۲۷, چهارشنبه

چــرا زبـان فـارســی را دشــوار نه مـی یـابـم؟



شـایـد پـاســخ دهــیـد نـی.

نـوشــتـه ی پـیـش را بـا نـا سـزا پـایـان دادم. اکــنـون مـی گـویـم چـرا.

شــمـا را ایـن روزهـا از چــهـار ســالـه گـی بـا خـوانـدن و نـوشــتـن آشــنـا مـی کــنـنـد. بـرای شــمـا کـاغـذ و دفــتـر فـراوان مـی خـرنـد، چــنـدیـن دســتـه مـداد و ‌مـداد رنـگـی، پـاک کـن، مـداد تـراش، خـط کــش و کـتـاب هـای رنـگ آمــیـزی.

بـزرگ تـر کـه شـدیـد چــیـزهـای بــیـش تـر مـی خـواهــیـد. از بـام تـا شـام هــیـچ کـار نـه داریـد مـگـر آن کـه درس بـه خـوانـیـد. در دبـســتـان هـر چـهـل پـنـجاه دقـیـقـه مـی آســایــیـد. و خوراکـی مـی خـوریـد. جـایــتـان گـرم اســت. روشـن و خـشــک و دل بـاز اســت. بـیـش تـر انـدوهـی نـه داریـد. بـســیـاری تـا دبـســتان راه هـم نـه مـی رویـد، رهـواری شــمـا را مـی بـرد.

سر درس و آمـوزه گـار آن انـدازه هـرزه گـی مـی کــنـیـد کـه خـودای دانـد و آمـوزه گـا ران تـان هـم مـانــنـد شــمـا.

کـار نـه مـی کــنـیـد. سـوخـت و هــیـزم و تـپـالـه بـرای خـانـه تـان گـرد نـه مـی آوریـد. گـوســفـنـد هـا را بـه چـرا نـه مـی بـریـد. مـرغ و خـروس هـا را رســیـده گـی نـه مـی کــنـیـد. شــکـم گـرســنـه ســر بـر زمــیـن نـه مـی نــهـیـد.

خـانـه تـان هـم گـرم و روشــن اســت. تـرس از ایـلـغار و چــپـاول راهـزنان و بـی گـانـه گـان و کـشــتـه شــدن و بـه بـرده گـی رفــتـن نـه داریـد.

تـا بـه خـانـه مـی رســیـد دفــتـر و کــتـاب را مـی انـدازیـد و تـوی کـوچـه مـی رویـد بـه بـازی و هـرزه گـی. یـا در خـانـه بـه تـمـاشـای تـلـه ویـزیـون و بـازی بـا ابـزار بـازی هایـی مـانـنـد ایـنـتـرنـت.

شــمـا را دو روز در هـفـتـه و روزهـای پـی در پـی بـرای ایـن عــیـد و آن جـشـن و آن دیـگـر سـوگ در خـانـه تـان رهـا مـی کــنـنـد.

تـابـه ســتـان بـرای خـوشـه چــیـنـی و آب یـاری و خـرمـن کـوبـی  و  وجــیـن بـه دشــت و کـوه نـه مـی رویـد. بـه گـردش و تـمـاشـا و بـازی مـی رویـد.

 بـه شــمـا سـال هـا وقـت مـی دهـنـد. بـی انـدازه پـول بـه پـایـتـان مـی ریـزنـد. شــمـا را بـه کــشـورهـای بـی گـانـه مـی فـرســتـنـد بـرای انـدوخــتـن دانـش.

 پـس از بـیـســت سـال انـدکـی از فـرهــیـخـتـه گـی در تـان یـافــت مـی نـه شـود کـه دو خـط شــاهـنـامـه یـا حـافـظ و ســعـدی و مـولـوی را در یـابــیـد. فــقـط گـه خـوردن.

هـزار ســال پــیـش پـانـســد ســال پـیــش آن کـودک کـه سـه چـهـار سـال جـســتـه و گـریـخـتـه بـه آمـوزه گـار رفــتـه بـود در دوازده ســالـه گــی هـم مـی خـوانـد هـم در مـی یـافــت و هـم پـاره هـایـی را از بـر داشــت و بـرخـی هـم مـی نـوشــت بـا خــطـی خـوش.

بـرای هـم ایـن مـی گـویـم مـادر روســپـی هـاو بـه هـمـه ی شــمـا درون ایران و بــیـرون ایران، شــهـری و روســتـایـی و آخـونـد و دانـشــگـاهـی و دو-مـیـهـنـان و هـم مــیـهـنـان و خـرســنـدان نـاخـرســنـدان و پـهـلـوی و خـمـیـنـی و هـمـه. مادر روســپـی هـای مــیـهـن فـروش، نـامـرد. 


۱۳۹۵ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

مـانــنـد ســازی و دیــگـر هــنـر هـا


خروش از خم چرخ چاچی بخاست


اگـر تـا ایـن جـا هـم راه بـوده ای ایــنـک هــنـگـام آن اســت کـه هــنـر هـای دبــیـری یـا صــنـایـع ادبـی بـر نـوشــتـه ات بـی افـزایـی.

نـخـســتـیـن آن صــناعـت شــبـیـه ســازی یـا مـانـنـد سـازی اســت: هـم چـون هـمـیـشــه از سـاده آغـاز کـن. انـدک انـدک مـانـنـده هـا را دشــوار کـن.

نــگـاه کـن ایـن پـاره شــعـر دو پـس کـوچـه دارد:
نـخـســت، کــمـان رســتـم چـرخ اسـت ابـزاری اســت ســاخــتـه ی شــهـر «چـاچ».
ســپـس، خـم آن، کـمـانـی از دایـره ی فـلـک یـا آســمـان اســت کـه در پـاره هـای پـس از آن مـی آیـد: «قــضـا گــفـت گــیـر و قـدر گــفـت ده.» وام مـی گــیـرد - اســتـعـاره.

ایـن تـا انـدازه ای ســاده بـود. در آن هــنـگـام کـه فـردوســی آن را مـی ســرود کـودکـان هـم آن را در مـی یـافــتـنـد. آه، چـه انـدازه زیــبـا!

چــرا امـروزه شــمـا آن را در نـه مـی یـابــیـد؟

شــمـا را از چــهـار ســالـه گـی الـفــبـا وشــمـارش مـی آمــوزنـد: کـودک ســتـان، تـلـه ویـزیـون، ایــنـتـرنــت. ای مـادر روســپـی هـا.


۱۳۹۵ مهر ۱۳, سه‌شنبه

انـدک انـدک خـود را بـی افـزای



کـودکـان احــسـاس، جـای بـازی ایـن جـاســت

تـا ایـن جـا هـرچـه نـوشــتـه ای زنـده گـانـی دارد امـا از گـونـه هـای سـاده و آغـازیـن.

اگـر دو تـن از شــمـا راهـی را کـه مـن انـدرز داده ام در پـیــش گـرفــتـه بـاشــیـد و هـر دو هـم ســخـت کـوشــیـده، چـه بــسـا کـه نـه تـوان داوری کـرد کـه کـار کـار کـدام تـن اســت. از درون شــمـا چــیـزی درون نـوشــتـه نـی اســت. هــمـه ی کـارت بـر نــگـاری از دنــیـای بــیـرون و پــیـرامـون تـو ســت.

آری آن کـه کــنـج کـاوانـه تـر نـگـریــسـتـه بـیــش تـر نـوشــتـه اســت و خـرد تـر هـا را کـم تـر نـادیـده گـرفــتـه اســت.

بـرای ایـن کـه بـی آفـریــنـی بـایـد چــهـره ی خـود را بـر گــیـتـی بـی افـزایـی. خـودت هـم در نــگارگـری ات از گــیـتـی هـم راه شــوی.

آن هــنـگـام کـه مـی نـوشــتـی چــیـزی درون تـو فـروز (شــعـلـه) مـی کـشــیـد هـم چـون پـرنـده ای کـه دوســت دارد از قـفــسـی بـه گـریـزد. امـا از مـن آمــوخــتـی کـه آن را بـه بــنـد کــشـی.

آن پـرنـده تـویـی. آن هــنـگـام کـه مـی گـویـی «مـن،» آن «مـن» هـم آن پـرنـده اســت. امـا چـون در بــنـد بـوده اســت بـایـدش پـرواز بـی آموزی، انـدک انـدک و بـا بـردبـاری.

زود نـه پـر از زمــیـن و زمـان بـه گـو. نـخـســت، نـخـســتـیـن هـا. از سـاده هـا بـه گـو. چـرا از مـیـز کـارت بـدت مـی آیـد؟ و چـرا نـوشـت ابزار روی مــیـزت را دوســت داری؟ چـرا خـانـه ات دل گــیـر اســت و چـرا پــنـجـره ات دل ات را بـاز مـی کــنـد؟

نـخـســت بـایـد پـاســخ بـه چـرا هـا بـه دهـی انـگـار کـه در روی داوری ایـســتاده ای کـه تـو را بـاز مـی جـویـد. آن داور هـم آن خـوانــنـده تـوســت.

ســپــس آن گـاه کـه پـخــتـه شــدی اگـر شـایــســتـه دیـدی بـه گـو «ایـن فـنـجـان را دوسـت دارم.» شـایـد نــیـاز نـه بـاشـد کـه چـرای اش را بـه گـویـی.

نـخـســت از چــیـزهـای بـی جـان بـگـو و بـســیـار بـه گـو، ســپــس از گــیـاهـان و پـس از آن از جـانـوران و پـس از آن از مـردمـان و پـس از آن از خـانـه دان هـا و تـیـره هـا و ده نـشــیـن هـا و شــهـر یـان و مـردمـان کـشــور هـا و شــایـد هــمـه مردمـان گـیــتـی.

نـخـســت از خـانـه هـا و بـرزن هـای دارایـان بـه نـویـس تـا بـه رســی بـه نـگـاشــتـن آن جـاهـا کـه مـردم نـدار مـی زی انـد تـا بـه رسـد بـه آن هـا کـه خـانـه و خـانـه مـانـی نـه دارنـد و در زیـر آســمـان بـه ســر مـی بـرنـد.

بـرای ایـن کـه پـرده ات درســت بـاشــد هــمـه ی چـیـزهـا بـایـد از آن آمـوخــتـه ی نـخـســت از داده هـای حـواس پـنـج گـانـه تـا احســاس هـایـی کـه درون ات هـســت تـا چـرایـی آن هـا را هـم چـون مـرواریـد هـا کـه بـه نـخ مـی کـشــنـد چـون گـردن بــنـدی بـر نـویـســی.

زنــهـار کـه هــنـوز ســخـنـی از مـرد و زن و مـهـر جــویـی و کـام گــیـری نـی ســت.

زنــهـار کـه هــنـوز ســخـن از کـشــور داران و چـون و چـرای آن هـا و مــتـلـک گـویـی و بـر انـگـیـخــتـن و بـر انـداخـتـن نـی ســت.

زنــهـار ســخـنـی از خـدا و پــیـامــبـران و فـیـلـسـوف هـا و نـویـســنـده هـای «خـارجـه ای» نـه مـی نـویـسـی.

تـو آمـوزه گـاری چـون آن ســخـن ور رومــیـایی کـه در کـالـبـدی ازخـاره هـا خـود را آمـوزش مـی داد تـا بـه جــنـبـی خـاره ای تـو را مـی آزرد.

۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

چـه گـونـه آفـریـدن را آغـاز کـنـیــم؟ شــنـیـدن دگـر آمـوز (۲)


نـخـســت نــگـاه کـردی چـون آن کـه هــنـوز آن دوربــیـن عــکـاســی در مــیـان مـردمـان پـدیـد نـی آمـده بـود و تـو نـاچـار بـودی کـه هــمـه چــیـز را بـه یـاد ســپـاری. پــس از آن، تـصــویـر هـای بـی تــکـان بـر مـی داشــتـی گـویـا تـو آن جـا نـی ســتـی، دوربــیـن عـکـاســی آن جـاســت. ســپــس جـنــب و جـوش را بـر تـصــویـرهـایــت افـزودی گـویـا تـو ابـزار بـرداشــتـن ســیـنـمـایـی. تـو نــیـز چـون ســاخـتـه های دســتـان مـردمـان، روز بـه روز در کـارت بـهــتـر و پـیـچـیــده تـر شــدی و تـصــویـر هـایـت کـه نـخـســت پــیـرامـون مـرده را نـشــان مـی داد انـدک انـدک گــیـاهـان و جـانـوران و مـردمـان و جـنـبــش آنان را بـر پـرده ی دفــتـرت نــگـاشــت. تـو در دو دامــنـه کـارآیـی یـافــتـی: کـار ورزی (فـاعـلــیـت Subject) خـودت و کـار پـذیـران (مـفــعـول Object) انـدیـشــه در نــگـاه ات. تــو بـیــش از پـیــش مــی انـدیـشــی و پــیـرامـون ات، آن بـی ســخـن هــا کـه مـی پـایـیـد انـد تـا تـو در رســی و تـو ســخـن گـوی شــان شــوی بـیــش از پـیــش بـر تـو راز مـی گـشــای انـد و نـیــاز مـی آورنـد.

 امـا بـه شــاگـردان و فـرزنـدان ات زنــهـار ده کـه «ایـن نــقـد یـک شــبـه نـی ســت؛ حـاصــل ســال هـاســت.» گــمـان نـه کـنـی بـا هـفــتـه و مـاه و ســال بـه خـودایـه گـانـی جـزیـره ی زیــبـا امـا خـامـوش ات مـی رســی. بـایـد زیـاد کـار کــنـی و پــیـوســتـه خـود را در آن چـار چـوب انـدوه آور نـگـه داری. درد آور اســت کـه نـه مـی تـوانـی مـرغ انـدیـشـه ات را از کـمــنـد رهـا ســازی. امـا تـو بـرای رهـایـی فـرزنـدان ات و برای زنـده کـردن فـرهــیـخـتـه گـی و فـرهــنـگ بـزرگ مـردمـانـی کـه شــش ســد ســال در خـواب گـران بـوده انـد شــالـوده مـی افـکــنـی. مـگـر نـه مـی گـویـی کـه مـی خـواهـی شــورشــی گـری کــنـی. پــس یـک چــنـد داغ و درفــش و زنـدان و رنـج را کـه خـود آن را نــگـه بـان و زنـدان بـانـی بـه پـیــمـانـی کـه خـود بـر گـردن مـی نــهـی، بـر خـود ارزانـی دار و انـدکـی جـان ســپـاری کـن. تـو مـی خـواهـی ســعـدی و حـافـظ و مـولـوی و فـردوســی را زنـده کــنـی بـایـد بـردبـار بـاشـی و ســخـتـی را بـر خـود هــمـوار کــنـی.

اکــنـون هــنـگـام آن اســت کـه ســیـنـمـای خـامـوش و بـی آوای خـود را بـا ســدا هـای پـر شــور بـی آکـنـی. بـه جـزیـره ات بـه رو. روز هـای دراز بـه دریـا و خــیـزاب هـا گـوش ده، بـاد را کـه از کــرانـه در مــیـان درخــتـان مـی وزد، آوای مـســت کـنــنـده ی پـرنـده گـان را کـه بـامـدادان مـی ســرای انـد. پـارس نـیــمـه شــب ســگـان کـه رمـه هـا را مـی پـایــنـد. گـوش کـن بـه هـمـهــمـه ی مـردمـان جـزیـره ات: گـریـه کـودکـان، نـالـه ی پــیـران، بـازدم خـفــتـه گـان، شــور افـکــنـی زنـان، خـواهــشــانـه هـای پـســران و دخــتـران جـوان. زنــهـار کـه از خـوانـده هـای ات و از آن چـه کـه از دیـگـران شــنـیـده ای نـه بـایـد چــیـزی بـه نـویــسـی. بـایـد خـودت بـه گـوش خـودت بـه درســت کـاری شــنـیـده بـاشــی. آن چـه را شــنـیـده ای بـاز نـویــس نـه آن چـه را گــمـان کـرده ای. تـو پـشــت انـدر پـشــت بـه نـا درســتـی خـو کـرده ای، درســت کـاری را در خـون و پـی شــاگـردان ات و فـرزنـدان ات و در چـشــمـه هـا و جـوی بـار هـای مـیــهـن و زانــیـچ ات بـه گـردان و بـه نـوشــان. درســت کـاری نـوشــتـه ی تـو مـی شــود هــمـان فـرشــتـه ی آزادی و داد کـه تـو در کـژ خـوانـده هـای ات تـصــویـر هـا و تـفـســیـرهـایـی واژگـون از آن هـا از «خـارجـه ای» هـا گـرفــتـه ای.

تـو مـی شــوی نــمـونـه و نــماد بــیـرونـی آن چـه کـه مـردمـان بـایـد در درون شــان بـه پـرورنـد. تـو رهــبـر جـزیـره ای بـرای ایـن کـه از هــمـه بـه تـری. بـرای ایـن کـه اگـر از هــمـه بـه تـر نـه بـاشــی کـه تـو را نـه مـی خـوانــنـد. نـوشــتـه ی دیـگـری را مـی خـوانــنـد. نـوشــتـه ای دیـگـر را مـی خـوانــنـد. هــمـه نـاچـار انـد از دســت بـخـشــنـده ی تـو بـه ســتـان انـد و هـر کـه کـژ رود تـو را یـاد مـی آرد و در دل اش شــور گــنـاه نـافـرمـانـی مـی افــتـد و راه راســت پـیــش مـی گــیرد و در پـاد افـره نـافـرمـانـان تـو را گـواه و رویـه ی گـوش مـالانـدن مـی دانـد. بـه دان کـه تـو رهــبـر نـویـســنـده گـان و دبــیـرانـی و مـردمـان رهــبـران دیـگـر هـم مـی خـواهــنـد، کـه هـم چـون تـو راه پـیــمـوده بـاشــنـد نـه آن گـونـه کـه تـا کــنـون رویـه شــان بـوده اســت، در ورزش، در آهـن گـری، در سـرایــنـده گـی، در آش پـزی، در فــیـزیـک، در ســنـگ شــنـاســی امـا تـو از ارج‌ مــنـد تـریـن شــانـی.

تـو چـرا از ارج مــنـد تـریـن رهــبـرانـی؟ زیـرا مـردمـان بـا زبـان بـا یـک دیـگـر پــیـونـد مـی یـابــنـد.  تـو اگـر زبـانـی پـر تـوان و زنـده بـرپـا نـه کــنـی آهـن گـران و فــیـزیـک دان‌ هـا و آرایــش گـران و درزی هـا و ســیـنـمـاگـر هـا و مـردمـان کـوچـه و بـازار ســخـن یـک دیـگـر را در نـه مـی یـابــنـد و هــمـان مـی شــود کـه «زنـجــیـر و چـوب را از زیـر صــنـدلـی مـاشــیـن اش در مـی آورد و دعـوای اش مـی شــود.» هــمـان مـی شــود کـه بـه آســانـی فـریـب «خـارجـه ای هـا» را مـی خـورد و تـن بـه روســپـی گـری مـی دهـد. هـم زبـانـی هـم دلـی مـی آورد.

 آن کـه در شــعـر کــهـن داریـم، «هـم دلـی از هـم زبـانـی بـه تـر اســت،» شــاعرانـه اســت و مــهـر ورزی ســت و نـویـســنـده ی مـن هــنـوز راه مـی پـیــمـایـد و تـا مــهـر ورزی نـوشــتـن ســال هـا در پـیــش روی دارد.

نـوشــتـه هـای تـو تـاری و پـودی ســت کـه مـردمـان را در بــنـد خـویــش آونـدی یـک دیـگـر مـی انـدازد. آن هـا بـا زبـان تـو مــهـر مـی ورزنـد و بـا زبـان تـو کـودکـان شــان را بـه ســخـن می آرنـد و بـه دبـســتـان مـی فـرســت انـد. آمـوزه گـاران بـا زبـان تـو ســخـن خـود تـو را کـه بـر کــتـاب هـای شــان نـوشــتـه اســت بـر آن هـا تـفـســیـر مـی کـنــند و فــیـزیـک و شــیـمـی را بـا زبـان تـو آمـوزش مـی گــیـرنـد. و چـون بـا زبـان تـوان مــنـد تـو پـرورده شــده انـد آن فــیـزیـک و شــیـمـی مـی شــود دانــش بـومـی آن هـا و فــیـزیـک دان هـا و شــیـمـی دان هـایـی بـه بـار مـی آیـد کـه خـود رهــبـر آن دانــش انـد و گـدایـی بـی گـانـه گـان نـه مـی کـنــنـد بـرای یـافــتـن کـار و یـا بـه امــیـد درآمـد رایـه گـان فـروش نــفـت تـا نـان آن هـا را از گــنـده گـویـی و گــنـده گـوزی فـراهـم آورد. راهـی مـی جـوی انـد کـه خـاک کـشــورشــان را بـه کـیــمـیـای خــرد گــنـج ســازد.

هـم زبـان کـه شـدیـد نـه مـی خـواهــیـد شــورش کـنــیـد. پــیـوســتـه دوســت داریـد بـا هـم ســخـن بـه گـو ایـد. دوســت داریـد «خـارجـه ای» زبـان شــمـا را بـی آمـوزد. «خـارجـه ای» کـه بـه کـشــور شــمـا مـی آیـد چـشــم داریـد کـه او زبـان شــمـا را بـه دانـد. از ایـن کـه او بـه زبـان شــمـا آشــنـا نـی ســت کــمـی بـر انـگـیــخـتـه مـی شــویـد امـا چـون ســر افـرازیـد آن خـشــم را پـنــهـان مـی داریـد بـه امــیـد آن کـه شــمـا گـوش او را بـه بـریـد نـه آن کـه او کـلاه شــمـا بـردارد. خـارجـه ای کـه بـا دوربــیـن بـه مــیـان شــمـا مـی آیـد یـک دیـگـر را فـشــار نـه مـی دهــیـد تـا بـا نـیــش هـای بـاز خـود را بـرای او شــیـریـن کـنـیـد و بـه رایـه گـان از پــس و پـیــش خـواهـران تـان بـه دهــیـد.

«خـارجـه ای» کـه بـه مــیـان تـان مـی آیـد هـر جـا کـه پـای مـی گـذارد گــمـان مـی کــنـد کـه شــمـا پـیــش تـر مـی دانـســت ایـد و بـا هـم پـیــمـانـی پـنــهـانـی بـســتـه ایـد.

نـا بـخـرد نـام آن پـیــمـان زبـان اســت کـه بـا نـویـســنـده گـان کـوشــا و تـوانـا بـه دســت مـلــت هـا مـی رســد نـه بـا لاس زدن و مـتـلـک گـفــتـن و گـریـخــتـن بـه «خـارجـه» و روســپـی «خـارجـه ای هـا» شــدن.

دوســت خـواهــیـد داشــت کـه شــب هـا در جـای «کـلاس» هـای زبـان بـه «کـلاس» هـای شــاعـری و نـویـســنـده گـی و ســخـن وری بـه رویـد. در جـای مـیـهـمـان کـردن «بـاجـیــن آقـا و عـمـه خـانـم» و دیـگـر دودمـان تـان، دوســت خـواهــیـد داشــت کـه دوســتـان و هـم ســایـه و هـر هـم مـیــهـن دیـگـر را در نـشــســت هـا و بـاشــگـاه هـای کــتـاب خـوانـی دیـدار کـنــیـد و در جـای هـزیــنـه هـای هــنـگــفـت چـلـو خـورش و چـلـو کــبـاب و تـه چــیـن، نـوشــیـدن چــنـد چـای هـم راه بـا چــنـد تـرده نـانـک (بـیـســکـویـت) هــمـه را خـوش نـود کــنـد.

هـم زبـان کـه شـدیـد آن گـاه کـه در جـای گـاهـی بـلـنـد خـواســت ایـد کـار گـزاران و کـارمــنـدان و کـارگـران را در کـار بـه گــیـرید خـویـشــان و تــیـره ی خـود را فـراخـوان بـه چــپـاول نـه مـی کـنــیـد. هـر کـه شــایـســتـه اســت دودمـان تـوســت و هـر چـه فـرمـان دهـی زیـر دســتـان ات بـه یـک ســان در مـی یـابــنـد و بـه یـک سـان فـرمـان مـی بـرنـد.

ســیـنـمـای خـود را ســخـن گـو (گـویـا) کـردی.


۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

چـه گـونـه آفـریـدن را آغـاز کـنـیــم؟ گام دیـگـر


رســیـدیـم بـه آن جـا کـه در تـصــویـر بـرداری از پـیرامـون کـار آزمـوده شــدیـم. گـمـان مـن آن بـود کـه بـایـد پـنـج شــش ســال کـار کـرد ‌تـا بـه ایـن جـا رســیـد. شــمـا مـی گـویـیـد کـه ایـرانـی هـا بـا هـوش انـد و یـک شــبـه ره ســد ســالـه مـی رونـد. هـان، بـه شــنـو کـه مـن مـی گـویـم، «ایـرانـی هـا چـنـدان بـا هـوش انـد و یـک شــبـه ره ســد ســالـه مـی رونـد بـه پـس.» هـیـچ گـاه در نـزد خـرد و رهـبـر خـرد از بـا هـوشــی و تـیـز هـوشــی ایـرانـی هـا ســخـن نـه گـو زیـرا خـرد و رهــبـر خـرد از فـرازه هـای «ایـرانـی بـا هـوش» و «ایـرانـی تـیـز» و «تـیـز هـوش» بـســیـار بــیـزار اســت مـگـر ایـن کـه تــیـز ایـن بـاشــد کـه مـولـوی مـی گـویـد، «ســد تــیـز خـر بـه ریــش او، ســد کــیـر خـر بـه کـون او.»

امـا اگـر بـه گـویـی ســخـت کـوشــی و پـشــت کـار داری، بـاور مـی کـنـم کـه انـدکـی زودتـرک بـه خـواســتـه ات رســی. اگـر در گـام هـای پـیــش ســخـت کـوشــیـده ای اکــنـون هـنـگـام آن اســت کـه تـکـان و جـنــبـش و پـویــش پـیـرامـون ات را بـه واژه گـان ات بـی افـزایـی. امـا بـه یـاد داشــتـه بـاش کـه در جـزیـره ای و تـو تـنـهـایـی و مـردمـان بـا تـو نی ســت انـد. از مـردمـان هــیـچ نـه نـویــس. از جـنــبـیـدن بـرگ، بـر خـاســتـن خـیـزاب هـا، پـرواز پـرنـده بـنـویــس، امـا نـه از وزش بـاد. وزش بـاد را یـا مـی شــنـوی، یـا بـر پـوســت ، یـا از تـکـان چـیـزهـا در انـدیـشــه ات در مـی یـابـی نـه از راه چـشــم و بـی مـیـان جـی.

مـی گـویـی کـه تـو در جـزیـره نـی ســتـی پــس بـاز هـم از فـرآورد هـای انـدیـشــه ات داری ســود مـی بـری. درسـت ایـن اسـت کـه تـو اگـر بـه خـواهـی هـنـرمـنـد بـاشــی بـایـد نـگـاه کـردن بـی آمـوزی. تـو نـه بـایـد بـا خـوانـدن نـوشــتـه هـای «خـارجـه ای هـا» و زنـهـار کـه بـرگـردان فـارســی آن هـا از مـوج دریـا بـه نـویـســی. آن کـار دانــش مـنـدان اســت. کـار هـنـرمــنـد نـوشــتـن دریـافـت پـر شـور خـود اوسـت. اگـر چـه ســســـت هـم بـاشــد، مـی تـوان گـفـت کـه هــنـرمــنـد بـه خـدای بـودن در آفـریـنـش و زیــبـایـی نـزدیـک تـر اســت و دانــش مـنـد در دانــش. تـو بـایـد آن چـه را دیـده ای بـه نـویـســی. اگـر مـی خـواهـی دریـا را بـه نـویـســی بـه رو و دریـا را تـمـاشــا کـن و درســت و خـوب تـمـاشــا کـن بـا درســت کـاری.

هـنـوز پـرورش چـشــمـان ات پـایـان نـه یـافــتـه اســت. ایــنـک هـنــگـام بـر نـوشــتـن مـردمـان اســت، نـه آن کـه از دخـتـر هـم ســایـه یـا پـســر هـم ســایـه بـه نـویـســی. از پـدر و پـدر بـزرگ ات آغـاز کـن. از ریـزه کـاری هـای چـهـره ی عـمـو و دایـی و مـردم بـزرگ ســال کـوچـه و بـازار و در و هم ســایـه از نـشــســـتـن و بـرخـاســتـن و رفـتـن و آمـدن شــان، از نــگـاه کـردن و خـنـدیـدن و جـنـبـانـدن دهـان شــان. پـس از پـخـتـه گـی، مـردان را رهـا کـن و از زنـان بـه نـویـس از مـادر بـزرگ و مـادرت، از زنـان و کـودکـان آن هــنـگـام کـه گـرد آمـده انـد و ایــنـک هـمـه را بـه جـزیـره ات به بـر. تـو جـزیـره ای داری پـر از تـپـه و مـاهـور و خـیـزاب هـا و ســنـگ هـا و شــن زار و کـوه و درخـت و پـرنـده گـان و جـانـوران و اتــاق ات و خـانـه ات و کـوی و بـرزن ات و هـمـه خـویـش و خـانـه دان ات و مـردمـان کـوچـه و بـازارت و هـمـه ی شـهـر از هـمـه آن چـیـز هـایـی کـه دیـده ای و زنـهـار کـه تـنـهـا از هـمـه ی چـیـزهـایـی کـه دیـده ای بـا نـگـاه کـنـج کـاوانـه و نـگـاه آن خـریـدار کـه ســودایـی بـزرگ در پـیـش رو دارد و هـمـه چـیـز را بـه خـوبـی وارســی و زیـر و رو مـی کـنـد و در پـی داوری اســت و بـازی گـوشــی را بـه پـشــت ســر گـذاشــتـه اســت.

بـه دان کـه تـو تــنـهـا مـی نـگـری. تـو را داوری نـی ســت. پــس نـگـو او چــهـره ای زیــبـا یـا مــهـربـان یـا خـشــم گــیـن دارد. تـصــویـر را بـرکــش تـا مـردمـان داوری کـنــنـد.

مـژده ده کـه تـو ایــنـک پـری از نـگـاه خـود. تـو هـمـه چـشــم بـودی و گـیـتـی را مـی نـگـریـســتـی. کـنـون هـمـه ی گـیـتـی چـشــم اســت در درون انـدیـشــه ات.

 مـی پرســد کـه آیـا او پـلـنـگ و شــیـر در مـیـان درخـتـان جـزیـره اش دارد؟ آیـا مـرواریـد هـایـی درون صــدف هـای دریـای کـنـارش دارد تـا بـه نـویـســد؟ آیـا شــاهـیـنـی کـه بـر ســتـیـغ آن کـوه نـشـــســتـه اســت و هـم بـال و جـوجـه گـان اش را مـی پـایـد در نـوشــتـه هـای او آمـده انـد؟  دریـغـا کـه پـاســخ نـی اســت. چـرا کـه او اگـر پـلـنـگ را در بـاغ وحـش بـه بــیـن اد یـا تـصــویـر آن را در کـتـاب هـا آن گـاه آن ها پـلـنـگ آزاد در بـیـشــه نـی انـد. تـو بـایـد بـردبـار بـاشــی تـا هـمـه ی گـام هـا را در نـوردی و پــس از آن، انـدیـشــه ی پـر تـوان خـود را بـا آن چـه از دیـگـران خـوانـده ای در آمــیـزی و آن هـا را کـه پـرســیــدی و هـر چـه را دوســت داری بـه جـزیـره ات آوری. تـو مـی خـواهـی کـه جـزیـره ات بـه بـزرگـی هــمـه ی گـیــتـی شــود.

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

چـه گـونـه آفـریـدن را آغـاز کـنـیــم؟ انـدکـی پـراکــنـده گـویـی (۱)



 پـس از آن چـه شـد؟ از ســد و پـنـجـاه ســال پـیـش، مـردمـان را راه بـه اروپـا بـاز شــد: یـکـی یـکـی و دو تـا دو تـا و ده تـا ده تـا و ســد تـا سـد تـا و هـمـه شــنــیـده ایـم کـه آن هـا، اروپـایـی هـا، پـیـش رفـتـه بـودنـد و مـا پـس مـانـده بـودیـم. ایـن داســتـان را بـارهـا هـر کـس بـا بـرداشــت خـود گـفـتـه اســت.

داســتـان کـوتـاه مــن از لـشــگـر کشــی و جـنـگ بـا روســیـه و عـبـاس مــیـرزا آغـاز مـی شــود. او بـا هـوش نـه بـود امـا کـنـج کـاو بـود. پـس مـی شــود گـفـت کـه مـردی خـردمـنـد بـود. او از انـدکـی داده هـا کـه از ارتــش بـیـگـانـه بـه چـشــمـان اش رســیـد دریـافـت کـه هـمـه ی آن هـا پـوشــش یـک ســان و هـم دیـسـه دارنـد و آن کـه کــهـتـر اســت از مــهـتـر خـود فـرمـان مـی گــیـرد و هـر گـروه بـزرگ بـه گـروه هـای کـوچـک تـر بـخــش و پـخــش شــده انـد تـا پـایــین کـه بـه یـکـی دو سـربـاز ســاده مـی رســد و آن کـه آن بـالا بـالا هـا فـرمـان مـی رانـد نـه مـی آیـد ایـن پـایــین هـا بـا آن ســربـاز ســاده بـر ســر دزیـدن خـربـزه ای (هـم چـون آغـا مـحـمـد خـان قـاجـار) یـک و دو کـنـد. او فـرمـان اش از راه ســازه مـان بـه انـجـام و بـه گـزارد مـی رســانـد.  کـوتـاه آن کـه آن هـا ســازه مـان دارنـد و ارتــش شــان از یـاوه گــیـان و راه زنـان فـراهـم نـه آمـده اســت کـه بـرای چــپـاول هـم راه مـی شــونـد و اگـر نـه تـوانـنـد از دشــمـن بـه چـاپـنـد از روســتـاهـای خـودی مـی ســتـانـنـد. او مـی خـواســت مـردمـان مـیـهـن فـرســوده ی خـود را بـا تـصــویـرهایـی کـه گـرفـتـه بـود بــیـدار کــنـد کـه بــیـمـار شــد و درگـذشــت. امـا بـرخـی را بـه مـن ســپـارد تـا اکــنـون کـه بـرای تـان گـفــتـم.
امـا پـدرش کـه شــاه بـود، و دربـاریـان او، چـیـزهـا یـی بــس شــادی آفـریـن تـر از اروپـایـی هـا شــنـیـدنـد: آن کـه اگـر آب روی و ســربـلــنـدی خـود ومـردمـان خـود را بـه «خـارجـه ای هـا» بـه فـروشــنـد و خـود چـون نـوکـران و روســـپـی هـا بـرای «خـارجـه ای هـا» بـاشــنـد زنـده گـی خـوب و خـوش و پـر ســاز و مـی، و روزه گـاری بـی درد ســر خـواهــنـد گـذرانـد.

از آن جـا نـخـســتـیـن کـژی اروپـایـی بــه زبـان بـی پـاســبـان فـارســی در آمــد. پــس از آن ایـرانـی در جـای «اگـر خـارجـه ای هـا بـی آیــنـد خـواهـرت را بـه گـایــنـد، چـه مـی کــنـی؟» مـی گـویـــد، « اگـر یـک خـارجـه ای بـی آیـد خـواهـرت را بـه گـایـد، چـنـد مـی ســتـانـی؟» آری، زبـان فـارســی هـم «مـدرن» شـد و «حـرف تــعـریـف نـکـره، یـک» در آن راه یـافـت.

پـســیـن کـژی آن بـود کـه کـســی را دیـدم کـه فـرســتـاده بـودنـد بـه ایـن جـا کـه بـه بـــی گـانـه گـان زبـان فـارســی بـی آمـوزد. و او در دو زبـان انـگـلـیـســی و فـارســی در ایـران بـه دانـشــگـاه رفــتـه بـود. دانــش جـویـان او بــی گـانــه گـانــی بـودنـد کـه دوســت داشــتـنـد در فـارســی آمـوخـتـه شــونـد.  مـن بـایـد او را مـی آزمـودم تـا بـه تـوانـد بـه کـار گـرفــتـه شـــود. از او پـرســـیــدم «زمـان» در دســتـور زبـان فـارســی چـه گـونـه اســت؟ پـاســخ داد، «آری، مـا در زبـان فـارســی ســه نـوع زمـان داریـم: گـذشــتـه، حــال و آیــنـده.» شــگـفـت زده شــدم. افـزودم کـه زبـان فـارســی را مـی گـویـم و نـه زبـان انـگـلـیســی را. گــفـت، «آری، در فـارســی.» پــس گـفــتـم اش، «زمـان حــال چـی ســت؟» گـفـت، «حــال ســاده، حــال اســتـمـراری، و حــال کـامـل.» بـیــش تـر شــگـفـت زده شــدم. خـواســتـم اش کـه از «حـال اســتـمـراری» نـمـونـه ای آورد، گــفـت، «او درحــال رفــتـن بـه مـدرســه اســت.» اورا دســت انـداخـتـم و گــفــتـم، «نـشــانـه ی حـال بـودن جــمـلـه آیـا آن واژه ی «حــال» اســت، در «حــال رفــتـن» بـه مـدرســه؟» بـاز هـم گــفـت، «آری هـمـان اســت.» ایـن داســتـان مـی گـویـد او بـا ایـن کـه دو زبـان را آمـوخــتـه بـود هـنـوز دســتـور زبـان فـارسـی را بـرای او بـه درســتـی نـه گـفــتـه بـودنـد. او دســتـور زبـان انـگـلـیـســـی را پـر و پــیـمـان در جـای دســتـور زبـان فـارســی گـذارده بـود.

۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

چـه گـونـه آفـریـدن را آغـاز کـنـیــم؟ گام ســه یـوم


ایـن هـا کـه گـفـتـم بـرای تـو، بـه کار ات مـی خـورد بـه هـر ســال کـه بـاشــی؛ ده ســالـه، بـیـســت ســالـه، یـا شـســت ســالـه. امـا ســخـن کـه مـی گـویـم پـنـدارم از هـفـده ســالـه گـی بـر نـویـســنـده گـی اســتـواری مـی جـویـی. گـفـتـم نـوشــتـار نـخـســت ات در بـیـسـت ویـک بـه دســت مـردمـان رســیـد. نـوشــتـار دویـوم ات در بـیـســت وســه، و آن هـمـه اش تـصـویـر های مـرده ی جـزیـره ی تـنـهـایـی تـوســت کـه بـا درســت کـاری از چـشــم تـو بـه انـدیـشــه ی خـوانـنـده در رســد و او آن نـامـه ی دربـســتـه را در انـدیـشــه اش بـه گـشــایـد و خـود را در جـایـی کـه تـو بـودی بـی انـگارد چـنـدان کـه گـویـی در آن جـا زیـســتـه اســت. اگـر بـه ایـن پـیـروزی رســیـدی گـامـی دیـگـر بـه پـیـش بـردار.

گـام دیـگـر بـســی دشــوار تـر اســت و بـه تـو مـی گـویـد کـه بـه رهــبـری مـی رســی یـا در جـای مـی مـانـی. دو آرزو بـایـد بـرآورده شــود. نـخـســت زیـبـایـی و دیـگـر درســتی ســاخـتـار نـوشــتـه ات. مـن و تـو نـه مـی دانـیـم زیـبـایـی چـی ســت. اگـر ســاز را کـوک نـه کـنـی مـی تـوانـی بـه نـوازی امـا مـردمـان را خـوش نـه مـی آیـد. ســاز ایـرانـی کـه تـو کـوک مـی کـنـی بـا آن ســاز کـه تـیـره هـای روســتایـی و نـخـســتـیـن افـریـقـا پـیـش از رفـتـن اروپایـی هـا کـوک مـی کـردنـد و بـا آن چـه کـه بـه تـریـن خـنـیـاگـران امـروزی کـوک می کـنـنـد یـک ســان اسـت. گـویـی بـســامـد ۴۲۵ هـرتـز بـا دل هـمـه ی مـردمـان آمـیـخـتـه اسـت و هـمـه را یـک ســان بـه لـرزه مـی آورد. پـس چـیـزی پـنـهـان در دل هـا هـســت کـه آن را زیـبـایـی دانـنـد. تـو نـخـســتـیـنـی کـه کـار خـود را داوری مـی کـنـی. تـو تـخـتـه پـاره ای را پـرداخـت مـی کـنـی تـا هـمـوار شــود. آن گـاه بـر آن دســت مـی کـشــی تـا هـمـواری آن را بـه ســنـجـی. تـو نـخـســتـیـن داوری. پـس اگـر کـارت هـمـوار و بـی خـش بـود آن را بـر خـریـداران بـه نـمـایش گـذار.

آرزوی دیـگر سـاخـتـار زبـان تـو ســت کـه بـایـد درســت بـاشــد. بـایـد دســتـور زبـان بـی آمـوزی و فـرمـان در گـذشــتـه گـان را در درســت نـویـســی بـه گـوش گـیـری. بـرخـی از روی پـارسـایـی قـران را بـه ســاخـتـار درســت پـارســی بـر نـه مـی گـردانــدنـد. آن درســت نـه بـود. ایـرانـی هـا بـی هـوده ســنـگ را چـرب تـر و افـزون تـر از آن کـه بـایـد مـی گـذارنـد و مـیـان چـابـلـوسـی و شــورش گـری مـیـانـه را نـه مـی گـیـرنـد. در قـران آمـده اسـت کـه اگـر قـران بـه پـارسـی فـرود مـی آمـد مـردمـان عـرب بـهـانـه مـی آوردنـد کـه آن را در نـه مـی یـاب انـد. پـس تـو اگـر مـی خـواهـی آن را بـه پـارسـی بـر گـردانـی هـم ایـن دســتـور را آویـزه ی گـوش کـن تـا پـارســی زبـانـان بـهـانـه نـی آورنـد کـه آن را در نـه مـی یـابـنـد و بـایـد هـمـه ی ایـن هـا کـه گـفـتـم و خـواهـم گـفـت، از هـنـر نـویـســنـده گـی، در هر دو زبـان اســتاد شــوی و در مـیـان هـر دو مـردم چـنـدان زیـســت کـنـی کـه ســخـن کـوچـک و بـزرگ و شــهـری و روســتـایـی و خـوانـده و نـه خـوانـده ی آنـان را در یـابـی و هـر چـه رادیـوو تـلـویـزیون و روزنـامـه هـای آنـان مـی گـویـنـد و مـی نـویـســنـد و خـنــیـا گـران شــان مـی خـوانـنـد بـی بـهـانـه و پـوزش بـر تـو روشــن بـاشــد چـون آن کـه بـا مـادرت ســخـن مـی گـویـی.  و ادبـیـات و فـرهـنـگ و تـاریـخ و زبـان شــنـاســی و مـعـنـی شــنـاســی (ســمـانـتـیـک) و دســتـور هـر دو زبـان را اســتـادانـه بـه دانـی و اگـر چـون ایـن بـودی آن قـران را با دل اســتـوار بـه زبـان مـادری ات بـر گـردان. چـرا آن را واژه - واژه مـی کـنـی؟ و مـن در روزهـای نـخـسـتـیـن شـورش اســلامـی تـان در ایـران بـودم و دیـدم نـام زیـبـای ثـریـا را کـه خـود عـربـی اســت و ســتاره ای را مـی نـام انـد از روی خـیـابـان بـرداشــتـه انـد و آن را ســمـیـه مـی نـام انـد و بـرخـی نـیـز کـودکـان خـود را چـون ایـن نـامـیـده انـد. گـفـتـم از مـولایـی به پـرســم شـایـســتـه اســت کـه مـعـنـی ســمـیـه را بـه دانـد و بـه مـن بـی آمـوزد. نـیـم ســاعـت بـرای ام «نـکـتـه هـایـی از صـرف ونـحـو عـربـی» گـفـت و در پـایـان افـزود، «ســمـیـه یـعـنـی اســم کـوچـک.» چـون بـاورم نـه مـی شــد روزی کـه در مـصـر بـودم پـس ِ ســال هـا از جـاروکـش مـیـهـمـان خـانـه پـرســیـدم بـی درنـگ بـه انـگـلـیـســی پاســخ داد، «یـعـنـی بـلـنـد پـرواز» و چـهـره ای شــوخ بـه خـود گـرفـت گـویـی مـی دانـد مـن بـه دنـبـال زنـی افـتـاده ام. بـرای آن عـرب ســمـیـه نـام زنـی اســت او آن را والا گـهـر نـه مـی دانـد کـه شــمـا مـردم درون پـیـلـه خـفـتــه هـر روز ســازی مـی زنــیـد و گـذشــتـه ی خـود را کـلـنـگـی مـی دانـیـد و آن را فـرو مـی ریـزیـد بـه امـیـد نـا بـخـردانـه کـه ایـن نـوســاخـتـه را نـگـه مـی دارم. و ایـن را امـیـد کـه اگـر زنـده مـانـدم پـس از ایـن هـا گـشــوده تـر ســازم.

امـا ایرانـی هـا در هـم ایـن جـا نـه ایـســتـادنـد و هـر چـه را عـربـی بـود و پـارسـایـی قـران را هـم نـه مـی خـواســت بـه هـمـان زبان کـژ و نـا هـمـوار در آوردنــد. تـا جـایـی کـه از بـن گـونـه ای زبـان در هـم ریـخـتـه بـر پـا کـردنـد و مـیـان خـود و مـردمـان دیـواری کـشــیـدنـد کـه پـیـام از دو سو بـه دشــواری مـی گـذشــت. مـردم نـاخـوانـده زبـان خـود را مـی فـرســودنـد و مـردم خـوانـده آن را به کار نـه مـی گـرفـتـنـد. اکـنـون شــش ســد ســال مـی گـذرد و چـون ایـن اســت.


۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

چـه گـونـه آفـریـدن را آغـاز کـنـیــم؟ گام دویوم


اگـر آن چـه را گـفـتـم بـســیـار نـوشــتـی تـا جـایـی کـه خـانـه ات را بـر نـوشـتـی و کـوی و بـرزن ات را. اکـنـون مـی بـیــنـی از هـفــده ســالـه گـی بـه بـیــســـت ویـک رســیـده ای. ایـن مـی شــود نـخـســـتــیـن نـوشـــتـار تـو در دویـســت بـرگ چـاپ شــده کـه مـردمـان دوســت خـواهـنـد داشــت کـه بـه خـوان انـد و نـه تـو و نـه آنـان نـه مـی دان انـد چـرا. بـرای آن کـه تـو زخـمـه ای بـر تـار ربـاب دل آنـان می زنـی. تـو بـا آنـان بـه زبـان هـســتـی و زیـســت تـکـویـنـی ات ســخـن مـی گـویـی کـه هـمـان دادن تـصـویـر صـادقـانـه اســت بــی آن کـه در آن انــگــیـزه ای دیـگـر بـاشــد. تـو دوسـت داری تـصـویـری را کـه از چـشــمان ات بـه انـذیـشــه ات رســیـده اســت بـه آیـنـده به ســپاری چـه دیـگــران بـه خـوان انـد یـا نـه خـوان انـد. تـو آفـریـده ای و بـایـد گـامـی تـازه بـرداری.

 بـر گـرد بـه جـزیـره ات. آســمان روز را بـه نـویـس؛ آسـمان شــب را. کـنـاره ی دریـا را، ســنـگ هـا و تـپـه مـاهـور هـا را و درخـتـان را بـه واژه در آور. زنـهـار زنـهـار مـگـر آن چـه کـه چـشــمـان ات مـی بـیــنـد چـیـزی دیـگـر بـه آن بـرافـزایـی. تو نـه بـایـد آن چـه را کـه انـدیـشــه ات فـر آورده اســت و تصـویـر درون تـوســت آشــه کـار ســازی؛ پـنـهـان دار بـرای آیـنـده هـای دور. آیـنـده ای کـه پـخـتـه گـی تـو مـی تـوانـد نـوشـت ابـزار تـو را افـســار دارد و هـر گـاه افـســار آن رهـا کـردی اســب خـیـال ات چـرا گـاه خـود را بـه درســتی و درســت کـاری بـه یـابـد. دیـگـر داده هـا را نـیـز بـه گـذار بـرای دیـگـر روزه گـاران.  اگـر آوای آب خـیـزهـا را مـی شــنـوی، اگـر زبـری و زمـخـتـی شــن هـا و ســنـگ هـا را در زیـر پـا و یـا وزش بـاد را بـر پـوســت ات در مـی یـابـی، اگر تـلـخـی و شـوری دریـا را بـر زبـان ات مـی چـشــی یـا اگـر بـوی جـلـبـک هـا و گـلـبـرگ هـا بـه بـیــنـی ات مـی رســد هـمـه را فـرو گـذار. تـو بـایــد پـیـرامـون ات را مـرده یـابـی و تصـویـری بـی تـکـان و بـی حـرکـت امـا پـر و پـیـمـان بـه دهـی. نـه بـایـد بـه نـویـســی بـرگ از بـاد مـی جـنــبـد و پـرنـده از شـاخـه ای بـه پـایـیـن مـی آیـد.

نـه بـایـد بـه کـوشـی دریـافـت هـا و چـکـیـده هـای درونـی ات را بـه خـوانـنـده بـه رســانـی. پـل مـیـان تـو و خـوانـنـده ات واژه ها و زبـان تـو ســت کـه فـرســوده و نـا پـایـیـده مـانـده اســت، اکـنـون بـه شــش ســد ســال. نـخـســت بـایـد پـل هـایـی از نـو بـر پـا ســازی. بـی آزمـایـی که خـوانـنـده هـای تـو آن تـصـویـر هـای تـو را مـی گـیرنـد. اگـر درســت کـار بـاشــی و آن چـه را کـه مـی بـیــنـی بـر نـوشــتـه بـاشـی خـدای مـی شــوی یـا نـیـمـه خـدای و چـون مـســیـحـا زبـان مـرده را بـه دم واژه گـان ات بـه زنـده گـی مـی گـردانـی. آن گـاه مـردمـان در دیـدن شــان، در بـرداشــت شــان از واژه هـا و نـوشــتـه ها و زبـان ســخـن گـفـتـن شــان بـا تـو و فـرمـان خـودای گـانـی تـو یـکـی و هـم دل و هـم آوا مـی شــونـد و تـو را بـه شــورشــی گـری و روســپـی گـری نـیـازی نـی ســت و تو رهـبـر مـردمـانـی بـی ســپـاه و بـی دربـار. و ایـن کـه زبـان پـارســی را دری مـی گـویـنـد آن اسـت کـه در دربـار رودکـی و فـردوســی و ســعـدی و حـافـظ و مـولـوی نـان مـی خوری.

اما فـرامـوش نـه کـن کـه مـردمـان را تـنـهـا رهـبـر نـویـســنـده بـســنـده نـی ســت. رهـبـر ســرایـنـده هـم مـی خـواه انـد. رهـبـر فـلـســفـه هـم مـی خـواه انـد؛ رهــبـر فـیـزیـک، رهــبـر شــیـمـی، ریـاضـی، دانـش هـای دیـگـر، فـن هـا و هـنـرهـا، مـعـمـاری و پـیـکـر تـراشــی و ســـیـنـمـا و بـاغ داری و کـشـاورزی و ورزش و دوزنـده گـی و آرایـش گـری و آش پـزی و هـر شــاخـه ی دیـگر از جــنـب و جـوش مـردمـان زنـده. از هـر شـاخـه هـم ده و ســد مـی بـایـد. آن گـاه اگـر کـسـی از مـیـان ایـن رهـبـران بـه رهــبـری هـمـه رهــبـران رســیـد او مـی شــود ولــتـر. پـس او اگـر شــورش گـر شــد شــایـســتـه اســت کـه بـه گـویـی راســت مـی گـویـد. نـه آن کـه دو ســه کـتـاب نـیـم دریـافـتـه یـا بـد در یـافـتـه کـه بـا کـژی از زبان بـیـگـانـه بـرگـردانـده شــده اســت به خـوانـی و چـنـد یاد نگار (بـلاگ) بـه نـویـســی و از روی انـگـیـزه هـای نـادانـســتـه چـون رشــک، کـیـن تـوزی، نـا بـخـردی، بـی بـاکـی (نـا دلـیـری)، زن بـاره گـی و اهـریـمـنـی و بـد ســرشــتـی مـردمـان را بـه زیـر درفـش خـود فـرا خـوانـی.

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

چـه گـونـه آفـریـدن را آغـاز کـنـیــم؟


شــمـا مـردمـان از رنـج‌ تإریــخ تــلـخ شــده ایـد. بـایـد نـخـســت تـلـخـی زدایــی کـنــیـد. بـه خـود بـه گـویــیـد مـن تـنـهـا بـرای خـودم مـی آفـریـنـم. بـه گـویـیـد کـه مـن بــه تـنــهـایـی در جـزیـره ای مـی زی ام و ایـن کـه مـی آفـریـن ام هـزار ســال پــس از مـن بـه دســت مـردمـان مـی رســد. پـس در آن هـنـگام نـه فــرمـان روایـی بـر مـن مـانـده اســت و نـه شـورش گـری و نـه «خـارجــه ای» و نـه کـســی دیـگر کـه مـن به تـوانـم بـرای او روسـپـی گـری کـنـم. هــیـــچ نـه مـانـده کـه به تـوانـم کـیـن خـود بـر او ریـزم. بـه گـویـیـد ایـن جـا خـدا و فـرشــتـه گـان و یـار و دوری و انـدوه و پـرواز و از ایـن آه و نـالـه هـا هـم نـی ســت. مـن ام و انـبـوهـی از داده هـای جـانـوری کـه بـی هــیــچ مـانـع و مـیان جـی (مـیــان گـیــر) از راه چـشــم و گـوش و بــیـنــی و زبـان و پـوســت بـه انـدیـشــه ام مـی رســد.

گـیــرم شــمـا نـویـســنـده گـی را بـر گـزیـده ایـد. چـرا؟ آدمـی نـخـســت دوســت مـی داشــت هـر چـه را مـی بـیـنــد بـرکـشــد بـا هـمـه ی ریـزه کاری هـا. و بـا هـمـه ی بـرداشــت هـایـی کـه از هـمـه ســو بـر تـن و انـدیـشــه ی او مـی رســیــد. امـا آن کـار را شــدنـی نه مـی یـافـت. پـس هـنـر نـوشــتـن را آفـریـد. او دیـد کـه آن هـنـگـام کـه مـی نـویـســد پـس از گـذشــت هـفـتــه ای آن را کـه دوبـاره مـی خـوانـد در انـدیـشــه اش هـمـان تـصــویـر هـا زنـده مـی شــونـد. پـس پـلـه ی نـخـســت آن اســت کـه نـوشــتـه ی شــمـا مـانـنـد تـصــویـرگـری بـاشــد.

بـرگـردیـم بـه جــزیـره. دســت خـود را، پـای خـود را سـاعـت هـا نـگـاه کـنــیـد. چـشــمـان خـود را بـه بـبـنـدیـد هـرچـه در یـادتـان مـانـد بـه واژه هـا در آوریـد. پـس از آن، واژه هـای خـود را بـر نـویـس ایـد. تـنـد تـنـد نـه دویـد کـه ایـن دســتـی اســت کـه وحـدت الـهـی دارد و شــراب عـرفـان مـی نـوشــد و یـا از آن ســوی دیـگـر، ایـن پـایـی اســت کـه زنـدان و شــکـنـجـه هـا دیـده اســت و بـرای آزادی مـی جـنـگـد و چـون ایـن و چـون آن. نـوشـتـه ی شــمـا بــایـد بـه مـن تـصـویـر بـه دهـد؛ آن چـه کـه روز نـخـســت، پـیـمـان بـود.

چـوبـی را بـر ســنـگـی گـذاریـد. آن را بـه هـمـان درســتـی کـه گـفـتـم بـه واژه در آوریـد. شــمـا در جـزیـره ایـد درســت کـاری بـی آموز ایـد. گـنـده گـوزی را بـه گـذاریـد بـرای آیــنـده گـان تـان کـه از بـزرگـی شــمـا مـیـراث مـی خـورنـد. در مـیـان آنـان رومـن رولان هـم شــایـد زاده شــود.

 شــمـا اگـر مـی خـواهـیـد نـویـســنـده ی بـزرگ داشــتـه بـاشــیـد بـایـد زبـانــتـان را بـه زنـده گـی بـر گـردانـیـد. بـه زبـانـتـان ســواری بـه دهـیـد و خـســتـه گـی و فـرســوده گـی او را بـه گـیـریـد نـه آن کـه کـلاه نـمـدی هـای مـادر روســپـی از ایـن زبـان ِ زبـان بـســتـه هـم چـون خـر کـتـک خـورده وامـانـده ســواری بـه گـیـریـد کـه در خـواب خـود را رومـن رولان به پـنـدار یـد و بـی آیــیـد نـزد «خـارجـه ای» هـا بـه روســپــی گـری کـه روزی کـه نـیـاز داشــتـنـد انـگـشــت بـه کـون تـان کـنـنـد کـه انـزال شــویـد، هـم چـون مـخـنـثـان.

 شــمـا پـایـه وشــالـوده بـه گـذاریـد تـا فـرزنـد تـان ســاخـتـه مـان را بـر پـا ســازد. پــس هـم اکـنـون بـر خـیـز و اتـاق خـود را بـه واژه در آور چـون آن کـه مـن بـه تـوانـم آن را در ایـن جـا بـاز ســازم. ایـن گـونـه اسـت کـه از روی داســتان هـای بـالـزاک مـی تـوان پـاریــس را بـاز ســاخـت.
 

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

یــاران مــبــاد


این آن نی ست که شـما مـی گویـید که، «یاران مبـاد که گـدا مـعـتـبر شـود.» یــاران مـبـاد که یــکــی از شـمـا دسـت آوردی کم یا بـیـش چـشـم گـیـر به یـابـد، آن گـاه چـشـم می دارد که او را بــر تــخـت شــاهـی گـذارنـد. آن سـوی ستـیـزه آن اســت کــه‌ او اگـر فــروتــن هـم بـاشـد، شــاه بــر او نه مـی بـخـشــد و بـه ســرکـوبی او می شــتـابـد یـا کیــن او را بــر دل مـی گــیـرد تـا روزی رســد کـه نــام او راخـامــوش سازد یا نـنـگـیـن کـنـد. از ایــن روی مــردمــان تــرس دارنــد کــه نــام آورنــد و بـه کـارهــای بـزرگ دســت یـازنـد. چــون ایــن اســـت که در ایـران خانه دان هـای کــهـن و ســاخـتـه مـان هــای بـر جـای مـانـده از آنـان و روزه گـار نوشــت از آنـان چـنـدان کـه بایـد نه داریــم مــگـر آن انـدازه کــه بــا شــاهـی پــیـونـد داشــتـه بـاشــد.

ای دوســت پــنـد بـه گــیـر هـر دو ســو گــنـدیـده اســت. مــگـر او هــم آن تو نی ســـت کـه بــر تــخــت نـشــســتـه اســـت و فــرمــان مــی رانــد؟

پــس چــه بــایــد بـه کـنـیــم؟ بــایـد آن انـدازه شــمـار کـــار هــای  چـشـــم گــیـر افــزون شــود و کـار ســازان و پـدیـد آورنـده گـان چـنـدان فـروتـنـی کـنـنـد یا نـام خـود را پـنـهـان دارنـد کـه مـردمـان نــام جــوی و خود نـمـا در آن مــیـانـه گـم شــونـد و تـرس فـرمــان روایـان به ریــزد و کـار ســازان وکـار آفـریـنـان را پـاداش دهــنـد.

مـی دانــی مـردمـان چـرا دامـن مـی پـوشـنـد؟ بــرای ایـن کـه آن را پـنـهـان دارنـد. پـس ای دوســت آن را پـنـهـان دار. فــروتـنـی کـن تـا په تـوانـی کـار بـزرگـتـر کـنـی.

کـار بـرد و درســـتـی گـزاره ای را که بـر نـوشــتـم در داســتــان چـنـد ســیــنـمـا ســاز کـه از ایــران بـه ایــن جـا گــریـخــتـه انـد مـی آزمـایــیـم. مــن هـمـه ی کـار هـای ایـن هـا را دیــده ام. نـه ایـن کـه بـد بـاشــنـد. ســیـنـمـا گـری شــان بـد نـی ســت امـا بـه نـمـایــش کـودکـان مـی مـانـد. پـر اسـت از گـوشـه زدن و زیـر جـلـی انـداخـتـن و به هر سوی بـاد وزد، بـادش دادن، و رشـک و کـیـن و دنـدان و چـنـگـال بـی انـدازه نـشــان دادن بـه فـرمـان روایـان. پـرانـد از آن چـه کـه بـه زبـان در هـم شـکــســتـه امـروزی شــما مـی گـویــیـد «ســمـبـول هـای ســیـاســی.» پــر اســت از شــورشـی گـری های خـود شـیـریـن ســاز بـرای یـافـتـن خـواجــه هـای نــو و نـام آوری در مـیـان گــوزو هـا. پــر از آن چــه کــه مـاکـســـیـم گـورکـی «ســتـیـزه وکین جویـی نـابـخـردانـه ی بـرده گـان تـازه رهـایی یـافــتـه» مـی نـامــد. از هـمـه دل آزارنـده تـر آن اســت کـه بــازی گـران بـر ســر هـر انـدک بـهـانـه ای بـر یـک دیگر فـریـاد مـی زنــنـد.

کـار نـامـه این ها تـمـاشــایـی دارد. یـکـی از آنـان را خوانـدم کـه بانــویـی اســت کـه پــدرش از گـردانـنـده گـان و مـهـتـران کـار هـای ســیـنـمـایـی فـرمـان روایـان کـنـونـی بـوده اســت و خـودای مـی دانــد و مـن تـو هـم مـی دانــیـم تـا چـه انـدازه آن چـه را کـه بــایـد بـرای هــمـه گـان بـاشــد بـه تـنـهـایـی در دســت فـرزنـد خـود گـذارده اســت و او شــکـســتـه اســت و ریـخـتـه اســـت و پـاشــیـده اســت و در پـایـان، دخـتـرک بـا پـای مـال کـردن دیـگـران کـاره کـی کـرده اســت و پـدر و مـادرش برای دل بــنـدشـــان کـف زده انـد. و یـاران مـبـاد. او را بـا گـذر نـامـه ی ویــژه بـه ایـن جـا فــرســتاده انـد تـا جـای و پـایی بـرای روز مــبـادای خـانـه دان اش هــم بـاشـــد. و دخــتـرک‌ در دم رســیـدن آمـاده گـی خـود را بـرای فـروش بـه گـوش هـر گـونـه خــریـدار رســانـده اســت. ایـن کـه هـمـه ی مـردم ایـرانـشــهـر روســپـی انـد مـرا مـی آزارد نـه ســیـنـمـاگـری کـودکـانـه شــان.

دویـوم آن ها مـردکـی اســـت کـه در آغــاز، بـســی ســیـنـه چــاکـی مـی نـمـود و او هــم هـمـه ی چـیـزهایـی را کـه فـرمـان روایـان پـیـشــیـن بـر جـای گـذاشــتـه و گـریـخــتـه بـودنـد تـنـهـا، تـنـهـا بـه ســودای خـود گـرفـت و نـمـایـش هـای کـودکـانـه ی او را بـا زور و یـا بـا خـواهـش بـه خـورد مــردمـان دادنـد و از آن هـنـگـام کـه او بـایـد از سرش بـار بــدهـداز تـه اش بـاد داد و بـه ایـن جـا آمـد بـه روســپـی گـری. مـن انـدیـشــیدم اگـر زنـی ایـرانـی ایـن جا بـی آیـد و بـه راســتـی از سـر بـی چـاره گـی بـه خـواهـد تـن فـروشـی کـنـد او را چـه گـونـه مـی تـوان از دیـگـران بـرشــنـاخــت؟ بـایـد بـر پـیـشــانـی اش نویـســد کـه او روســپـی تـن اســت و نـه روســپـی خـفـت و خـواری.

می گـویـد کـه او ژان لـوک گـودارد اســـت و فـه ده ریــکـو فـه لـیـنـی و ســیـنـمـای او فـریـاد خـشــم و اعـتراض اســت بـر عـلـیـه اســتـبـداد و ســیـنـمـای او ســیـنـمـای مـردمـی اســت و رومـن رولان هـم از اســتـبـداد بـه انگـلســـتـان گـریـخـت و هـمـه ی روشــن فـکـران از اســتـبـداد بـه خـارجـه مـی گـریـزنـد. یـاران مــبـاد.

ســیـوم، جـوان مـردی اســـت کــه نه گــریــخــتـه بـه گــدایـی در فــرنـگ، امـا آن چــنـد ســال پـیـش چـیـزی شــگـفـت از او خـوانـدم. مـی گـفـت کـه هـمـیـشــه کـتـاب هـای روان شــنـاســی مـی خـوانـد. بــرای چـه مـی خـوانـد؟ بـرای چـه مـی گـویـد؟ او چـرا کـتـاب هـای رشــتـه خـودش را نه مـی خـوانـد؟ چـرا نه مـی رود بـا فـروتـنـی زنـده گـی ســاده و مـردمـان ســاده را تـمـاشــا کـنـد و آن را بـر پـرده ی نـمـایـش بی آورد؟ امـا در هـنـگـام تـمـاشـا، در هـنـگـام کـارگـردانـی، در هـنـگـام بـازبـیـنــی و وارســی کـار خـود، در هـنـگـام خــواب و بــیـداری، نی انـدیـشــد کـه او مـی ســازد کـه در جـشــن واره ی «خـارجـه ای هـا» آفـریـن گـویـی اش کـنـنـد، نی انـدیـشــد کـه او ســاخـتـه اســت چـون «خـارجـه ای هـا» بـه یـک دیـگـر مـی گـوی انـد، « بـبـیـن ایـد ایـن ایـرانـی ی مـانـنـد مـا اســـت. بـی آیـیـد چـنـد تـا از ایـن دخـتـرهـای خـوشـگـل مـان را کـه در هـالـی وود کـار مـی کـنـنـد بـه بـســتـر او بـه فـرســتـیـم.»

در هـنـگـام ســاخـتـن بـه خـوش آمـد شــورشــی گـرهـا و چـنـد پـهـلـو گـوهـا و دانـش جـویـان بـیـســت ســـالـه نـی انـدیـشــد. تـنـهـا بـه خـود به گـویــد که او انـســان اســت و انـســان سـی و پـنـج هـزار ســال پـیـش دیـد کـه در پـایـان هـر روز نـیـم خـوراکـی بـه روز دیـگرش مـی مـانـد. گـفـت انـد روز دگـر یـکـی از مـا به مـانـد و در جـای شــکـار کـردن بـر دیـواره ی غـار آن چـه از شــکـار در یـادش مـانـده بـر کـشــد. پـرســیـدنـد ایـن چـه سـود دارد ؟ ایـن کـه شــکـار نی ســت و در زمـســتـان آن را نه مـی تـوان خـورد. ایـن چـهـره ی شــکـار اســت. آن کـه در مـیـان آنـان رهــبـر خـرد بـود گـفـت ایـن را آمـوزه و درس مـی کـنـم بـرای آن جـوان مـرد ایـرانـی کـه مـی خـواهـد ســـیـنـمـاگـری کـنـد، پـس ِ ســی و پـنـج هـزار ســال، کـه مـا انـســان ایـم، و هـم چـون خـودای، تـن مـان مـی خـاریـد بـرای آفـریـنـش، نـه بـرای «خـارجـه ای هـا» و اگـر آن جـوان مـرد کـار مـا را دوســـت نه داشـــت به رود کـار «مـیــکـل آنـژ» را به بـیـن اد. شــما بـه رو بی آفـرین، تـا «خـارجـه ای هـا» در پـیـش پـایـت بـر زانـو نـشـــیـن انـد. نـه آن کـه بـه چـشـم کـودکـی کـه خـود را بـر آمـوزه گـار شــیـریـن کـرده اســـت بـر پـشــت ات زنـنــد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

روز پنـداشـت ( پارا نویا)


داشتم از بیماری های گوناگون مردمان می گفتم. نخسـتین ِ آن ستیزه ی (ساواکی - دموکراتیک) بود. دویم ستیزه ی (سر دسته - گروهک ) است. آن است که هفت هشت تا همسایه می نشین اند یک دل می شوند که کوی چه شان را پاکیزه و رفـته (روبیـده) نگه دارند. یکی دو روز که کار پیش می رود یکی جاروی اش را می گذارد و در جای کار کردن دیگران را پند می دهـد که چه کننـد. دیگران در پی ِ روفتن اند و برخی از سخنان او را می پسند اند و به کار می بنـد اند. روز چهارم او بی جارو و خاک انداز بیرون می آید و بیش تر ِ روز، تماشاگر و دستور بـده است. روز پنجم با نیم تنه و شلوار و آویزه (کت و شلوار و کراوات) برسر کار می آید. روز هفتم اگر سخن او را به گوش نه گیری ته پنجه بر گونه ات می کوبد. اگر ماه بر سردسته گی زورانه ی او به گذرد نافرمایان را با مرگ پادافره می کند.

ایـن را خوانـدی؟ خواب نه بـیـنی. من نه با تویـم نه با اویم. من رهـبـر ِ خـردم. با خرد هم راه ام.

خواندم که دخترک پایان نامه ی کارشناسی رایانه ها در دسـت دارد و از نا یافتن ٍ کار، روسپی گری می کند. و پسرک مهندس راه و ساخته مان است و تاکسی می رانــد. رهــبر ِ خرد می گویــد که این درسـت اسـت. این آغاز ِ خرد اسـت. مگر در دنیـا نـان رایـه گان است که نفت را کار نه کرده می فروشید و در خیابان های انباشته، خـود رو های خود را به هم چشمی می رانـید؟ کمی هم بزرگ سال شوید و نان خوردن بی آموزیـد.

اما خواب مـی بـیـنـید که به بی گانه آباد روی آورید و گمان داریـد که این ها چشـم بر در پایـیـده اند که شـما پای بر چشـمان شان گذارید. روزی نویــد  بخـش است که به شنوم که به جاسک و نهبـنـدان و شـهداد و جـیرفت رفتـه اید و نیـرنگ ها می سـازید که مـردمان را به آن جـا به کشـانید و کشـتـزار ها و دام داری ها و کـار خانه ها و میـهمان سـرا ها بر افراشـته اید و آن چـه که در سد و پنجاه سال گذشته اندیشه می کردید در شورش و بر اندازی، اندیشه می کنید در خوار کسته گی و سودا گری. خـرد این است؛ مادر روسپی های چموش درس به گیرید. جوال دوز به خایه های خود نه زنید. شما مادر روسپی ها همه از سر همان بافته اید. نان به خورید خواهر روسپی های شکم سیر. نان را لگد نه کنید.

 در سال هزار و سی سد و پنجاه و شش در خیابان پهلوی آن جا که نزدیک پل تجریش است و ساخته مانی دارد از ناصرالدین شاه به جای مانده و کتاب خانه ای اندازه ی انگشت دانی هم آن جا بود، جوانانی از دبیرستان بیرون می ریختند، شیرهای سه گوشه ای را که به رایه گان به آنان داده بودند زیر پا می کوفتند و از ترکیدن و پاشیدن شیر درون آن می خندیدند. تکه های نان شیرینی رایه گان را به یک دیگر پرتاب می کردند و خیابان را می آلودند. این جانوران را دیدم که چهار سال پس از آن، در پس یک دیگر ایستاده اند و به خواری و پرداخت ده برابر از فروشنده گان گدایی شیشه ای شیر می کنند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

پنداشت وبسی پنداشت (۲)


ما را سری ست با تو که چون خلق روزه گار دشمن شوند و سر به رود هم بر آن سر ایم

پس اگر تو سرت را با پزشکی نهادی و سر به رفت تو و پزشکی ات می ماند. تو اگر شاعر بودی و سرت با شاعری بود سر تو که رفت شاعری ات می ماند هم چون درختی تن آور که سر شاخه های اش را می زنند و درخت تن آور تر می شود.

 خنیاگری را که گفتم، آن چون آن آوایش گرم و پخته و هیرمندانه بود که مرا شگفتی می افزود هرگاه این سروده های سعدی را می خواند تا آن گاه که اشک مرا سرازیر می کرد و من مردی کم خوانده وبی گانه ام و عرفان نه می دانم و مانند مردم بومی ایران در میان شاخه های گسترده ی رودکی و عنصری و سیستانی و انوری و منوچهری و ابو سعید و عطار و خیام و خاقانی و شما کهـکـشـانی از ستاره گان دارید و از همه افزون تر سراینده گان چهارگانه ی شما، فردوسی و سـعدی و مولـوی و حافـظ بزرگ نه شده ام. پس چه بر من می رود؟ او با آن خنیای کهن و آوای گرم و آموخته اش بس آمد های روان مرا به سروری آسمانی و پردیسانه، که از میان سده ها و اعصار قدیم و دشت های آفتابی سرزمینی افسانه ای برخاسته اند، می لرزاند و مرا به زانو در می آورد.

اکنون می شنوم که مردکه به بیماری خانه گی پیر خرفته گی ایرانیان دو چار شده است و به ترکیه می رود که با بنگاه ِ شادمانی ِ روسپی خوان های لوس آنجه لس هم چشمی کند تا مردمان به توانند که در پای خنیای او می به نوشند. مردکه آوای تو هزار پیاله ی می ِ کهنه است و آن چه که مِی نه تواند آورد آوای تو تواند.

می گوید، آری روزه گار گران شده است و کف ِ دست تهی را باید پر کرد یا از آنان ستد یا از اینان. از هر دو به ستان. چه گونه؟ با رهبری ِ خرد. رهبری ِ خرد آن است که در سودا گری نه گویی این خانه دار است و با او باید گونه ای سودا کرد و آن دیگری خودش سودا گر است و با او باید به گونه ای دیگر سودا کرد. با همه همان باش.

این گونه می بین ایم که اگر رهبر ِ خرد را پیروی نه کنیم کم کم افسار ما به دست جوانان ِ نو رس می افتد و راه باز می شود که در گیر و دار ستیزه ی (ساواکی - دموکراتیک) به خاک روبه بی افتیم.

رهبر ِ خرد تویی اگر پیر و پخته و کم سخن و پر کار باشی و در پنجره ی سودا کده ات تنها آن کالا باشد که از جوانی بر آن کوشیده ای. ای گل فروش، گل چه فروشی به جای سیم؟ 

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

پـــنداشت و بسی پنداشت


می پرسید چرا او را سرزنش می کنم که به دنبال جوانان می رود و خواسـته ی آنان را بر می آورد مگر این کار بد است که مردمان برنا دل باشند؟ برنا دل باید پخته اندیش باشد. پیر برنا دل رهبری می کند نه رهروی و اگر هنوز رهروی می کند باید در خانه اش به ماند و به گذارد آب از آسیاب بی افتد چون کم خرد و پیر و رهرو کار مردمان را به زاری می کشاند وتوان ایستادن بر سخن خود را نه دارد.

 دیگر آن است که در میان ایرانیان کم می توان یافت که مردم در سال خود باشند و آن چه را در جوانی آغاز کرده اند به پخته گی و بزرگ سالی رسان اند. برگزیده گان در گیر و داری می افتند که من بر آن نامی نهاده بودم. آن گاهی بود که تازه در ایران کشور داران دگرگون شده بودند از شاه فرمایی به کیش فرمایی ِ اسلامی. و من پس از گاهی دیگر نه توانستم به ایران به روم و نه می دانم که امروز چه واژه ای برای آن بی یابم.

 آن را من ستیزه ی (ساواکی - دموکراتیک) نامیده بودم. و آن چون این است: در ایران هر بنگاهی از مردمان برگزیده پی افکنید پس از گاهی بر دو دسته می شود. دسته ای خود را به دستگاه می فروشند و به دنبال جای و مکان درباری می افتند و آن پیشه و آماج آن بنگاه را به زیر پا و فراموشی می گذارند.

 دسته دوم دموکراتیک و برانداز می شوند و در پی آن اند که روزی در رسد که کین خود را از خود کامه گی و خود پسندی و در دانه گی و زر اندوزی دسته نخست باز گیرند و آتش رشک خود را با پیوستن به هر شورش بی خردانه ای خاموش سازند. دست آورد این ستیزه آن است که آن بنگاه هیچ گاه ریشه نه می گیرد و همه ی آن از سنگ واره گان پر می شود.

 می گویید  دسته ای دیگر اند که نه این اند نه آن اند.  این ها از روز نخست ته نشین و سنگ واره می شوند. این ها دست آورد و فر آورده ی آن ستیزه اند و چون هژیری (نیرنگ کاری) دسته ی نخست را نه دارند به بالا رونده گان راه نه می یابند اما بر آن رشک می برند و بی باکی ( دلیری بی خردانه ی) دسته ی دویم را هم نه دارند که سخنان تیز و گوشه دار گویند. اما رشک آن ها روزی که به رسد آنان را در میان سیاهی لشگر  شورش گران می برد.

 پس اگر تو به شست ساله گی رسیدی و هنوز پزشک، هیرمند، دانشمند، مهندس، استاد دانشگاه، نویسنده یا خواننده ای بودی آشنا به دانش روز و شناخته شده در میان مردمان، اما نه ساواکی بودی و نه دموکراتیک و نه فرزندان خود را به دیار بی گانه فرستاده بودی گنجی بوده ای گران تر از کوه نور و دریای نور برای ایرانیان. به این بی چاره گان دل به سوزان و آن گنج را پاس دار.

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

دو بار یا سه بار؟


اما داشتم از آن بانوی ناتوان می گفتم। او باید در این وستان زنده گی، در این سن وسال به رهبری خرد می رسید। او دو بار در چشم تاریکی نگریسته است: نخست آن گاه که او را برای کامیاری آن شاه زاده ی گرسنه چشم بردند و بار دوم که در چشمان دار و دسته ی خمینی نگریست و گمان ِ خرد این است که این دسته دوم نیز از او کام یاری می گرفتند و آنان مردمی خون ریز بودند و او از آن جا از دست آنان زنده به در رفت। او در کار خنیاگری شایسته بود و می توانست چهره ی زیبا واندام خوش تراش را با آوای گرم وپیچ و تاب آهنگین اندام و افتاده گی درونی و سخن گویی شیرین در پیش چشمان انبوه تماشاگران در آمیزد و ترانه های خوب و سرود های دل نشین برای او ساخته شده بود که برخی اندیشه را هم به کار می گرفت।

خوب این ها چیزی است که در میان ایرانی ها کم گرد می آید اگر آمد باید پاس داری و سپاس داری شود।
 نخست به آن نیمه مردک به پردازم। او را باید از کودکی با دخترکان هم سنگ و هم طبقه با او می پروردند و ستایش و جوان مردی با زنان و آداب مهر ورزی و سوز و گداز و مـِهر نامه نویسی و هم راهی بر او می آموخـتند نه آ ن که به او بی آموزند که او مانند سر باج گیر کام خانه ی روسپیان است و هر زنی برای او فراهم است و همه ی زنان ابزار کام کشی اوی اند । او باید به همه ی زنان با چشم افتاده گی و ستایش نگاه می کرد تا اگر به کشور داری می رسید زنان بر او سوار نه شوند این اندازه حرم سازی نه کند این اندازه سگ توله پس نی اندازد

مادر روسپی ها کمی درس به گیرید। دسته ی دوم که آمدند مانند مرد خانه گمان به کار آمدی دولچه خود ترسان بودند و آن آدمی را ستم گر می کند و به جوال رفتن با هر گروهی پرداختند و برای برنده شدن در هم چشمی با گروهک های نابخرد و ستمگر خون ریزی آغازیدند। و این زن ناتوان را که هیچ گناهی نه داشت مگر این که مرغ خوش خوان قفسی بود، مانند هزاران مردم ِ دیگر ناسزاوارانه به پادافره وشاید هم خدای ناخواسته به نابه کاری (abuse) گرفتند

آیا او برای بار سوم در چشمان تاریکی می نه گرد؟ در چشمان آنان که کام گیری نه می خواهند باج هم نه می خواهند و بر ستمگری خود هزار سرپوش گذاشته اند که شاه و خمینی و دکتر شریعتی واحمد شاملو وکسروی و مصدق به خواب هم نه می بینند। آیا او در می یابد که او می تواند الگویی باشد برای یادگیری زبر و زرنگی وآتش پاره گی نه ابزار ازهم گسستن میهن زیبای ایران که هزاران هم چون او در نهان دارد. این نامه هم نیمه ماند.

یـاد آوری: اکــنـون کـه چــنـد ســال بـر ایـن نـامــه مـی گـذرد تـاریـخ مــصــرف ایـن نـوشــتـه ســپـری شــده اســت.

 

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

چرا؟


دوستی مرا گوش زده است که چرا سخن ِ روز گفته ام و نام از بانویی ناتوان برده ام به آزردن। و من رهبر خـردم و باید سخن جاوه دانه گویم।

درست نی ست. من نمونه های کاربست فرهنگ کنونی شما را به سنجش وسرزنش می گیرم تا به خودتان شناخت یابـید و خوب ِ شما را هم می گویم و همه این ها اگر زنده به مانم। و این ابزار ِ رایه گان که من برای نوشتن به کار می گیرم دشوار است و مرا می آزارد।

 و من از زنده و مرده تان را می جنبانم। و شاه و خمینی و شجریان و گوگوش و شریعتی و شاملو و کسروی و جلال آل احمد و مصدق و کریم سروش و هویدا و این نام کوچکان دیگر این چند دهـه همه تکه های همان کرباسی اید।

اما کوتاه به گویم شما آن اید که هی جوان می شود و به پیری وخرد مندی نه می رسد। سپاه ِ چموش و افسار گسیخته و بی سامان و بی سردار ِ شما در پس هر هرزه ی بی نام و نشانی اردو می کشد।

 سپاه شما پس آهنگ و عقبه نه دارد که پیش آهنگان را افسری وافسار داری کند و چون آن که گوگوش خوانده است بر شما می رود: "توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد من می خواستم به دریا به رسم"

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

سخنی کوتاه از آزادی


این را گفتم که دوسـتان می گویند اکنون باید از آزادی گفت و پس از آزادی و داشـت و برداشت ِ آزادی مردم اندک اندک خردمند خواهـند شد। چون مردم ایران برخی شان یا نیم شان یا بیش ترشان یا شاید همه ی شان اینک فریاد آزاد خواهی سر می دهند। من در سال هفتاد و هشت میلادی در ایران بودم و همین فرازه را شـنیدم।

سال ها چشم می پایـیدم که روزی سخن ازخرد آغاز شود اما آن روز هرگز نی آمد। اما داستان آزادی خواهی سال هفتاد و هشت چه بود؟ باید می رفتی توی جاده ها و خیابان ها ریشه ی آن را می یافتی। کسی در پیکان نشـسته بود و دیگری بر وانت پیکان। در سر چهار راه چشم شان به یک دیگر می افتاد। ناگهان این دو مانند جانوری افسار گسیخته آن ابزار سواری شان را به هم چشمی می بستند به باد که کدام زودترک می رسند به آن چار سوی دیگر। سر چارسوی دیگر آن که دیرتر رسیده بود پیاده می شد و گریبان دیگری را می گرفت و از دور تو می شـنیدی که یک دیگر را ناسزا می گویند و مشت می کوبند।

پس کش مکش شما بر سر آزادی نی ست از سر ِ چمیده گی و نانجیبی ست। از سر ِ بی خردی و شکم سیری وخود-دوده مان دوستی و کم خوانده گی ست। نان ِ رنج نابرده می خورید و در جای ِ گرفتن می دهید। سخنم درشت است شاید نشیمن ِ فراخ تان را بی آزارد। شاید به سخنان نرم تر هم به رسم اگر زنده ماندم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

کنون روزه گاری ِ رهبر ِ خرد


پس خرده گرفته اند که مردم بسیار راه وچاه را نشان می دهند و در کناره ی گود می گویند لنگش کن। درست است شما گوش تان از پند و اندرز پر است اما این انگلیسی ها همیشه گوش شان تهی است و همه اش گوش وا ایستاده اند تا شما دهان باز کنید آن ها برای تان برنامه ی تازه می بافـند
 پس خرده گرفته اند که رهبر خرد دوست دار کـنون روزه گاری (وضع موجود) و کـنون زیستی (استات کو) است। این پندار نا درست است । گفتم ِ تان که من دوست دار ِ گذ شـته ام

 شما در زبان تان گفته ای دارید که "همیشه عقل (خرد) آدمی از پس او (بعد از او) می رسد " یا این که "سال به سال دریغ از پارسال" من نه می گویم به رویم و به بین ایم چرا یونانی ها در جنگ ِ سالامیس برنده شدند من که چندان فرهیخته نی ام شما چند ین فرهیخته گان دارید از آن ها به خواهید تا در جای گوزیدن کمی هم به نویسند.

من می پرسـم چرا برادران ِ شرلی که به ایران آمدند به ایرانی ها نه گفـتند که آن ها ابزاری دارند که در یک روز دو هزار دیوان حافظ را با اندک هزینه ای چاپ می کند دوهزار گلستان سعدی را و مردمی که در آن روزه گار در ایران می آموختند بیشترک شان با این کتاب آموزش می گرفتند و آن میله ای بود که گرد آمدی بزرگ را از مردمان از بنگال تا آلبانی و سارایوو و از کاشغر تا مسگت و عمان را وحدت می داد। برادران شرلی که به ایران آمدند سد و سی سال بود که آ ن ها دستگاه چاپ داشـتند.
کاکستن آن را پس از یک سال که در آلمان در آمده بود آن را آموخت و به انگلستان آورد। در روزه گار او مردم لندن زبان ِ مردم ساری را در ده بیست فرسنگی لندن به درستی در نه می یافتند। او برنامه نه ساخت که مردمان را به گروگان گیرد تا خود را به شاهی یا به شاه رساند او هرچه که می توانست و در زبان انگلیسی بود چاپ می کرد وهرچه در زبان لاتین از داستان و روزه گار نویسی (تاریخ) می یافت به انگلیسی بر می گرداند.

او می گفت "من زبان مادری ام را می نویسم و برنویسی (هجی) و شیوه ای یک سان را پی می رزیم تا توده ی مردمان آموزش خواندن ونوشتن گیرند و گفته ی هم را در یابند و به آشتی رسند."

در روزه گار برادران شرلی آن آروز بر آورده و پایه های ملتی بزرگ با واژه های سربی کاکستن پی افکـنده شده بود। برادران شرلی ساختن جنگ افزار را به شاه ایران می آموخت اند تا ایرانی ها از پشت به مردمان و شاهان پارسی زبان عثمانی به تازند اما راز دستگاه چاپ را که جنگ ابزار بزرگ تر بود پنهان داشتند.

ایرانی ها دویست یا دویست و پنجاه سال (برای شما که پنجاه سال، سالی نی ست) پس از برادران شرلی دانستند که چون این هنری هستی دارد.
پس کاکستن پس از یک سال آن را آموخت اما شما ایرانی ها پس از سی سد و پنجاه سال. برای این که کاکستن مردی کم هوش اما بسیار کنج کاو بود اما شما ایرانی ها ملتی بزرگ و نجیب و میهمان نواز و با هوش و نابغه اید و همه ی شاگرد اول های دانشگاه های آمریکا ایرانی اند و آخوند هایتان را هم هم راه گوگوش هایتان فراموش نه کنم آن ها هم بسیار زرنگ و با هوش اند دو بار از پس شان می دهند و یک بار مزد می گیرند مادر روسپی ها کمی هم درس به گیرید.


۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

نوشـته های رهبری بسیار است!

بر من خرده ای گرفـتـند که من دوست دار ِ یونانیان ام। من دوست دار ِ کـسی نی ام। مردمی که دوست دار ِ من ـ رهبر ِ خرد ـ اند برنده می شوند। چون شما دویست سال است که می بازید و می دانید هم که می بازید من می کوشم که راز ِ آن را برای ِ تان به گوی ام। شما همه اش بر هم می تازید و هیچ کدام به نزد ِ خرد ِتان نه می آیـید। رهبران ِ شما که گاهی در پاریس اند گاهی در لندن گاهی در مسکو گاهی در برلین گاهی در قم ومشهد و نجف گاهی در هاروارد و لس-آنجلس بسیار کم خوانده و بیشتری مزدور اند। آنان جوانان را بر می انگیزند ولگام اندیشه ي خود را به جوانان می سپارند। پیش از آن که گوش سپارید مشت کوفتن را می آزمایید. آن چنان دسته دسته می شوید و به آسانی سر می سپارید که بی گانه گان گرد آوردن ارتشی از شما را یک روزه می انگارند. اما چه اندیشه ای نادرست. هنوز جامه ی مزدوری آنان بر تن تان نه آرمیده در اندیشه ی شوریدن بر خودایه گان تازه اید اما چه نادرست اندیشه ای.پنجاه سال، سد سال پشیمانی می کشید و در گوشی راز ِ دل گویی می کنید تا دری از سر بخت در گوشه ای باز شود و همه ي گیتی به تماشا آیند که چه چموشانه افسار می گسلانید در پی ِ دل ودلبری تازه از راه رسیده. آن گاه، باری یک تن هم در اردوی پیشین بر جای نه می ماند. پس چه باید به کنم من که در لخت ترین موسم ِ بی چهچه ِسال تشنه ي زمزمه ام؟ به تر آن است که چیزی به گوی ام که به این گاه و به این جای بسته نه باشد وهمه جایی و همه گاهی باشد و مگر این نی ست هم آن که از روز نخست بر آن نیاز داشتیم؟ ما باید بی آموزیم که دشواری را بر اندازیم و از میان بر داریم نه آن که خود و خودی را نابود کنیم. من این یاد نوشته را چندین ماه پیش آغاز کردم اما بر یاد ماند. ومن در کاری دیگر بودم اکنون که می خواهم دنباله آن را به نگارم بسی چیزها در ایران رخ داده است. برخی دوستان ایرانی من می گویند من هم سوی وزش ِ باد را به گیرم وا ز آزادی سخن به گویم وخرد را به گذارم را برای پس از این ها. من نه سوی ِ باد را می دانم و نه آزادی را می شناسم. اما نه، من آزادی را می شناسم و آن پیکره ای است در کرانه ي شهر ِ نیو یورک و مردم دسته دسته به تماشای ِ آن می روند من کلافه شده ام که این نشانه چی ست که در میانه ي نوشته ام جای گیر شده است و بیست سال است که این خرده رایانه ها در ایران راه یافته است و شما برای ِ بهره گیری از آن راهی وابزاری بهینه نه ساخته اید و همه اش خریدارید کمی هم به فروشید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

داسـتان ِ عرب وفارس

این داستان را هم مانند ِ داستان های ِ دیگر با ستیزه ي (سوداگر - خانه دار) در می آمیزم. پیش از همه چیز به گذار تا برای ات تاریخ به گویم. جنگ ِ عرب و فارس در هم آن هزار و سی سد سال پیش با نتیجه ی یک بریک پایان یافت. کشور گشایی ِ مسلمان ها و رخ نمون عربی ِ آن در دوده مان امیه به سر انجام می رسد. آن دوده مان را ایرانیان به پاس ِ شکست ِ نهاوند درهم شکستند (اما به دان که این گزاره بررسی می خواهد) و بنی عباس را در جای ِ آنان نشاندند. پای تخت ِ آنان را به پای تخت ِ کهن ِ خودشان در تیسپون آوردند (در دهکده ي بغداد؛ این واژه پارسی است و از دو بخشِ درست شده است: بغ در پارسی کهن خدا را می گفتند و داد هم که می دانید که چی ست) وهمه ی کار ولشگر و کشور را هم به دست خود داشتند. هر بار هم که آن جای گاه را از دست می دادند دو باره زور می آوردند تا ترازوی قدرت را بر گردانند به جای ِ نخستین ِ آن. در زمان مامون و پس از آن در زمان ِ عضدالدوله تا این که هر سه مردم ترک و فارس و عرب در سرزمینی بسیار پهناور هم زور شدند. هیچ ستیزی در میان این مردمان بر سر زبان ِ مادری آنان که در خانه بر آن سخن می رانددد درنی افتاد. بیشتر شاهان ایرانیان در این هزاره ي گذشته با این که از ریشه ي مردمان ترک زبان بودند بسیار در باروری زبان پارسی کوشیدند . از این میان زبان ِ پارسی کناره های ِ دور، و بلند جای گاه هایی را گشود. مردمان روزه گار ِ ما به نیرنگ ِ بی گانه گان از شناسایی این دست آورد، این زبان ِ شگفت انگیز، ناتوان شده اند؛ اندوه، اندوه. این خانه ی نخست ِ جنگ فارس وعرب وترک.
تا رسید به روزه گار ِ نزدیک ِ ما. در این روزه گار مردمان اروپا، بر بیش تر سرزمین های ِ روی ِ زمین فرمان روایی یافته بودند. چند کشور هنوز گشوده نه شده بودند ومردمان آن هنوز خوی ِ خیانت نی آموخته و مزه ي مزدوری بی گانه گان را نه چشیده بودند. با این که شاهان وفرمان روایان شان در پس پرده سند و پته ی تسلیم کشور را دست نبشته بودند اما مردمان شان از سر ِ دوستی زانیچ یا بر سر کیش و آیین (یا برای این که سوداگر و خردمند بودند و دوست نه می داشتند که نُه تا را به بی گانه دهند و یکی را خود بر دارند) چه بسا سرسختانه ایستاده گی می کردند و اگر سپه سالاری خردمند در میانه ی شان پپدا می شد بسا که چرخ دوران ِ بی گانه گان را بسیار به واپس می گرداند. پس بی گانه گان همان کاری را کوشیدند که از کهن همه می دانست اند. هر چه می شود انبوه و گرد آمد مردمان را به دسته های ِ کوچک تر بخش کن. هر دسته را بر دسته ي دیگر به شوران. خود را دوست دار ِ همه ي دسته ها به نمایان. این داستان را همه می دانند آن جوا ن سد چهل پنجاه ساله هم که پیش تر گفتم اوهم می داند. پس چرا پند نه می گیرد؟ برای این که خرد نه دارد. خرد هم دانستن است هم به کار بستن. باری، این ها همه ي گیتی را گشوده بودند مگر بخشی را در خاور میانه و خاور نزدیک. بردبار باش. رهبر خرد، گفتم که، با اسلام و هخامنش و آزادی زنان و آخوند ودکتر کاری نه دارد. گوش به ده تا برای ات به گویم.

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

پول دارها

دل بندی شبانه پیام داده است که رهبر ِ خرد می خواهد که مردمان پول دار شوند و از هر راه که می توان اند دارایی گرد آورند.

نه. چون این نیست. رهبر ِ خرد می گوید که شما هر که باشی هر کجا که باشی باید سودا گر باشی نه آن که خانه دار (پیش تر گفته ام هر کدام کدام اند). من چند سخن ستیزی (دیالکتیک) برشمردم از دوگانه های نا سازه گار، هم چون دو گانه ي (خواجه گی - بنده گی) یا (استادی - شاگردی) یا (رهبری - رهروی) یا (سوداگری - خانه داری). گفتم تو دوست داری که نخستین هر کدام باشی اما همیشه تو را در جای دوم می گذارند، همیشه، اکنون سه هزار سال است. پس دیگر باید که راهی بیابی که تازه باشد و شگردی تازه ترفندی کنی. باز هم که آن روش سوخته ات را به کار می گیری و به جای این که به ستانی می دهی و پس از نشستن گرد و خاک ها می بینی در جای ِ دوم نشسته ای. پس رهبر ِ خرد نه می گوید که تو از هر راه که توانستی پول دار شو. سخنی از پول در میان نیست. سخن از سوداگری است. پیش از این که دوستی به پرسد آیا رهبر ِ خرد از پیروان ِ کیش ِ "ابزار گرایان" و "بهره جویان" هم چون "جان دیویی" و "مارکزس" و "ویلیام جیمز" است و خرد را ابزار ِ بهره می انگارد پاسخ می گویم. خرد را ابزار خود گردانی می دانم. داستان مرغان را که به جست و جوی شاهی برخاستند از "منطق الطیر" عطار نیشاپوری شنیده اید. و آن شاه را نشانی یافته بودند که سیمرغ است و سیمرغ، شاهین ِ دربندی است به "دربند" در کوه ِ "قاف." پس از میان آن همه پرنده که بر او دل بسته بودند تنها "سی" مرغ خسته دل و سوخته بال از دوری راه، به رهبری ِ هدهد ِ خرد، به "دربند" رسیدند و در آن جای گاه ِ شکوه مند آینه ای بود که پیکره های ِ زیبای ِ سی مرغ را بر چشمان جوینده ي آنان بر می تاباند. یعنی که تو اگر خسته نه شوی و بر آینه به نگری در می یابی که اگر خودگردان باشی شاه تویی. خواجه تویی. رهبر تویی. استاد تویی. من هدهدم و من شاهین دربندی. من رهبر ِ خردم. سوداگر باش.