‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران ، ریشه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران ، ریشه ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

یــاران مــبــاد


این آن نی ست که شـما مـی گویـید که، «یاران مبـاد که گـدا مـعـتـبر شـود.» یــاران مـبـاد که یــکــی از شـمـا دسـت آوردی کم یا بـیـش چـشـم گـیـر به یـابـد، آن گـاه چـشـم می دارد که او را بــر تــخـت شــاهـی گـذارنـد. آن سـوی ستـیـزه آن اســت کــه‌ او اگـر فــروتــن هـم بـاشـد، شــاه بــر او نه مـی بـخـشــد و بـه ســرکـوبی او می شــتـابـد یـا کیــن او را بــر دل مـی گــیـرد تـا روزی رســد کـه نــام او راخـامــوش سازد یا نـنـگـیـن کـنـد. از ایــن روی مــردمــان تــرس دارنــد کــه نــام آورنــد و بـه کـارهــای بـزرگ دســت یـازنـد. چــون ایــن اســـت که در ایـران خانه دان هـای کــهـن و ســاخـتـه مـان هــای بـر جـای مـانـده از آنـان و روزه گـار نوشــت از آنـان چـنـدان کـه بایـد نه داریــم مــگـر آن انـدازه کــه بــا شــاهـی پــیـونـد داشــتـه بـاشــد.

ای دوســت پــنـد بـه گــیـر هـر دو ســو گــنـدیـده اســت. مــگـر او هــم آن تو نی ســـت کـه بــر تــخــت نـشــســتـه اســـت و فــرمــان مــی رانــد؟

پــس چــه بــایــد بـه کـنـیــم؟ بــایـد آن انـدازه شــمـار کـــار هــای  چـشـــم گــیـر افــزون شــود و کـار ســازان و پـدیـد آورنـده گـان چـنـدان فـروتـنـی کـنـنـد یا نـام خـود را پـنـهـان دارنـد کـه مـردمـان نــام جــوی و خود نـمـا در آن مــیـانـه گـم شــونـد و تـرس فـرمــان روایـان به ریــزد و کـار ســازان وکـار آفـریـنـان را پـاداش دهــنـد.

مـی دانــی مـردمـان چـرا دامـن مـی پـوشـنـد؟ بــرای ایـن کـه آن را پـنـهـان دارنـد. پـس ای دوســت آن را پـنـهـان دار. فــروتـنـی کـن تـا په تـوانـی کـار بـزرگـتـر کـنـی.

کـار بـرد و درســـتـی گـزاره ای را که بـر نـوشــتـم در داســتــان چـنـد ســیــنـمـا ســاز کـه از ایــران بـه ایــن جـا گــریـخــتـه انـد مـی آزمـایــیـم. مــن هـمـه ی کـار هـای ایـن هـا را دیــده ام. نـه ایـن کـه بـد بـاشــنـد. ســیـنـمـا گـری شــان بـد نـی ســت امـا بـه نـمـایــش کـودکـان مـی مـانـد. پـر اسـت از گـوشـه زدن و زیـر جـلـی انـداخـتـن و به هر سوی بـاد وزد، بـادش دادن، و رشـک و کـیـن و دنـدان و چـنـگـال بـی انـدازه نـشــان دادن بـه فـرمـان روایـان. پـرانـد از آن چـه کـه بـه زبـان در هـم شـکــســتـه امـروزی شــما مـی گـویــیـد «ســمـبـول هـای ســیـاســی.» پــر اســت از شــورشـی گـری های خـود شـیـریـن ســاز بـرای یـافـتـن خـواجــه هـای نــو و نـام آوری در مـیـان گــوزو هـا. پــر از آن چــه کــه مـاکـســـیـم گـورکـی «ســتـیـزه وکین جویـی نـابـخـردانـه ی بـرده گـان تـازه رهـایی یـافــتـه» مـی نـامــد. از هـمـه دل آزارنـده تـر آن اســت کـه بــازی گـران بـر ســر هـر انـدک بـهـانـه ای بـر یـک دیگر فـریـاد مـی زنــنـد.

کـار نـامـه این ها تـمـاشــایـی دارد. یـکـی از آنـان را خوانـدم کـه بانــویـی اســت کـه پــدرش از گـردانـنـده گـان و مـهـتـران کـار هـای ســیـنـمـایـی فـرمـان روایـان کـنـونـی بـوده اســت و خـودای مـی دانــد و مـن تـو هـم مـی دانــیـم تـا چـه انـدازه آن چـه را کـه بــایـد بـرای هــمـه گـان بـاشــد بـه تـنـهـایـی در دســت فـرزنـد خـود گـذارده اســت و او شــکـســتـه اســت و ریـخـتـه اســـت و پـاشــیـده اســت و در پـایـان، دخـتـرک بـا پـای مـال کـردن دیـگـران کـاره کـی کـرده اســت و پـدر و مـادرش برای دل بــنـدشـــان کـف زده انـد. و یـاران مـبـاد. او را بـا گـذر نـامـه ی ویــژه بـه ایـن جـا فــرســتاده انـد تـا جـای و پـایی بـرای روز مــبـادای خـانـه دان اش هــم بـاشـــد. و دخــتـرک‌ در دم رســیـدن آمـاده گـی خـود را بـرای فـروش بـه گـوش هـر گـونـه خــریـدار رســانـده اســت. ایـن کـه هـمـه ی مـردم ایـرانـشــهـر روســپـی انـد مـرا مـی آزارد نـه ســیـنـمـاگـری کـودکـانـه شــان.

دویـوم آن ها مـردکـی اســـت کـه در آغــاز، بـســی ســیـنـه چــاکـی مـی نـمـود و او هــم هـمـه ی چـیـزهایـی را کـه فـرمـان روایـان پـیـشــیـن بـر جـای گـذاشــتـه و گـریـخــتـه بـودنـد تـنـهـا، تـنـهـا بـه ســودای خـود گـرفـت و نـمـایـش هـای کـودکـانـه ی او را بـا زور و یـا بـا خـواهـش بـه خـورد مــردمـان دادنـد و از آن هـنـگـام کـه او بـایـد از سرش بـار بــدهـداز تـه اش بـاد داد و بـه ایـن جـا آمـد بـه روســپـی گـری. مـن انـدیـشــیدم اگـر زنـی ایـرانـی ایـن جا بـی آیـد و بـه راســتـی از سـر بـی چـاره گـی بـه خـواهـد تـن فـروشـی کـنـد او را چـه گـونـه مـی تـوان از دیـگـران بـرشــنـاخــت؟ بـایـد بـر پـیـشــانـی اش نویـســد کـه او روســپـی تـن اســت و نـه روســپـی خـفـت و خـواری.

می گـویـد کـه او ژان لـوک گـودارد اســـت و فـه ده ریــکـو فـه لـیـنـی و ســیـنـمـای او فـریـاد خـشــم و اعـتراض اســت بـر عـلـیـه اســتـبـداد و ســیـنـمـای او ســیـنـمـای مـردمـی اســت و رومـن رولان هـم از اســتـبـداد بـه انگـلســـتـان گـریـخـت و هـمـه ی روشــن فـکـران از اســتـبـداد بـه خـارجـه مـی گـریـزنـد. یـاران مــبـاد.

ســیـوم، جـوان مـردی اســـت کــه نه گــریــخــتـه بـه گــدایـی در فــرنـگ، امـا آن چــنـد ســال پـیـش چـیـزی شــگـفـت از او خـوانـدم. مـی گـفـت کـه هـمـیـشــه کـتـاب هـای روان شــنـاســی مـی خـوانـد. بــرای چـه مـی خـوانـد؟ بـرای چـه مـی گـویـد؟ او چـرا کـتـاب هـای رشــتـه خـودش را نه مـی خـوانـد؟ چـرا نه مـی رود بـا فـروتـنـی زنـده گـی ســاده و مـردمـان ســاده را تـمـاشــا کـنـد و آن را بـر پـرده ی نـمـایـش بی آورد؟ امـا در هـنـگـام تـمـاشـا، در هـنـگـام کـارگـردانـی، در هـنـگـام بـازبـیـنــی و وارســی کـار خـود، در هـنـگـام خــواب و بــیـداری، نی انـدیـشــد کـه او مـی ســازد کـه در جـشــن واره ی «خـارجـه ای هـا» آفـریـن گـویـی اش کـنـنـد، نی انـدیـشــد کـه او ســاخـتـه اســت چـون «خـارجـه ای هـا» بـه یـک دیـگـر مـی گـوی انـد، « بـبـیـن ایـد ایـن ایـرانـی ی مـانـنـد مـا اســـت. بـی آیـیـد چـنـد تـا از ایـن دخـتـرهـای خـوشـگـل مـان را کـه در هـالـی وود کـار مـی کـنـنـد بـه بـســتـر او بـه فـرســتـیـم.»

در هـنـگـام ســاخـتـن بـه خـوش آمـد شــورشــی گـرهـا و چـنـد پـهـلـو گـوهـا و دانـش جـویـان بـیـســت ســـالـه نـی انـدیـشــد. تـنـهـا بـه خـود به گـویــد که او انـســان اســت و انـســان سـی و پـنـج هـزار ســال پـیـش دیـد کـه در پـایـان هـر روز نـیـم خـوراکـی بـه روز دیـگرش مـی مـانـد. گـفـت انـد روز دگـر یـکـی از مـا به مـانـد و در جـای شــکـار کـردن بـر دیـواره ی غـار آن چـه از شــکـار در یـادش مـانـده بـر کـشــد. پـرســیـدنـد ایـن چـه سـود دارد ؟ ایـن کـه شــکـار نی ســت و در زمـســتـان آن را نه مـی تـوان خـورد. ایـن چـهـره ی شــکـار اســت. آن کـه در مـیـان آنـان رهــبـر خـرد بـود گـفـت ایـن را آمـوزه و درس مـی کـنـم بـرای آن جـوان مـرد ایـرانـی کـه مـی خـواهـد ســـیـنـمـاگـری کـنـد، پـس ِ ســی و پـنـج هـزار ســال، کـه مـا انـســان ایـم، و هـم چـون خـودای، تـن مـان مـی خـاریـد بـرای آفـریـنـش، نـه بـرای «خـارجـه ای هـا» و اگـر آن جـوان مـرد کـار مـا را دوســـت نه داشـــت به رود کـار «مـیــکـل آنـژ» را به بـیـن اد. شــما بـه رو بی آفـرین، تـا «خـارجـه ای هـا» در پـیـش پـایـت بـر زانـو نـشـــیـن انـد. نـه آن کـه بـه چـشـم کـودکـی کـه خـود را بـر آمـوزه گـار شــیـریـن کـرده اســـت بـر پـشــت ات زنـنــد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

پـــنداشت و بسی پنداشت


می پرسید چرا او را سرزنش می کنم که به دنبال جوانان می رود و خواسـته ی آنان را بر می آورد مگر این کار بد است که مردمان برنا دل باشند؟ برنا دل باید پخته اندیش باشد. پیر برنا دل رهبری می کند نه رهروی و اگر هنوز رهروی می کند باید در خانه اش به ماند و به گذارد آب از آسیاب بی افتد چون کم خرد و پیر و رهرو کار مردمان را به زاری می کشاند وتوان ایستادن بر سخن خود را نه دارد.

 دیگر آن است که در میان ایرانیان کم می توان یافت که مردم در سال خود باشند و آن چه را در جوانی آغاز کرده اند به پخته گی و بزرگ سالی رسان اند. برگزیده گان در گیر و داری می افتند که من بر آن نامی نهاده بودم. آن گاهی بود که تازه در ایران کشور داران دگرگون شده بودند از شاه فرمایی به کیش فرمایی ِ اسلامی. و من پس از گاهی دیگر نه توانستم به ایران به روم و نه می دانم که امروز چه واژه ای برای آن بی یابم.

 آن را من ستیزه ی (ساواکی - دموکراتیک) نامیده بودم. و آن چون این است: در ایران هر بنگاهی از مردمان برگزیده پی افکنید پس از گاهی بر دو دسته می شود. دسته ای خود را به دستگاه می فروشند و به دنبال جای و مکان درباری می افتند و آن پیشه و آماج آن بنگاه را به زیر پا و فراموشی می گذارند.

 دسته دوم دموکراتیک و برانداز می شوند و در پی آن اند که روزی در رسد که کین خود را از خود کامه گی و خود پسندی و در دانه گی و زر اندوزی دسته نخست باز گیرند و آتش رشک خود را با پیوستن به هر شورش بی خردانه ای خاموش سازند. دست آورد این ستیزه آن است که آن بنگاه هیچ گاه ریشه نه می گیرد و همه ی آن از سنگ واره گان پر می شود.

 می گویید  دسته ای دیگر اند که نه این اند نه آن اند.  این ها از روز نخست ته نشین و سنگ واره می شوند. این ها دست آورد و فر آورده ی آن ستیزه اند و چون هژیری (نیرنگ کاری) دسته ی نخست را نه دارند به بالا رونده گان راه نه می یابند اما بر آن رشک می برند و بی باکی ( دلیری بی خردانه ی) دسته ی دویم را هم نه دارند که سخنان تیز و گوشه دار گویند. اما رشک آن ها روزی که به رسد آنان را در میان سیاهی لشگر  شورش گران می برد.

 پس اگر تو به شست ساله گی رسیدی و هنوز پزشک، هیرمند، دانشمند، مهندس، استاد دانشگاه، نویسنده یا خواننده ای بودی آشنا به دانش روز و شناخته شده در میان مردمان، اما نه ساواکی بودی و نه دموکراتیک و نه فرزندان خود را به دیار بی گانه فرستاده بودی گنجی بوده ای گران تر از کوه نور و دریای نور برای ایرانیان. به این بی چاره گان دل به سوزان و آن گنج را پاس دار.

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

می پرسند

چند پیام برای من رسید و دل بندی از آن میان پرسیده بود که آیا من پند می دهم که "ما ایرانی ها باید از خارجه ای ها بی آموزیم که با یک دیگر با ادب باشیم و حرف های بی تربیتی نزنیم؟" پاسخ ِ من این است که من از آغاز گفتم که در کاروَند (دستور ِ کار) من پند گویی و "خارجه ای" ها نیست و من از ریشه های نو می گویم و اگر من "رهبر ِ خـِرَدم " پس می آیم و خودم رهروی ِ " خارجه ای" می شوم؟ تو به رادیو گوش می دهی. دو چیز در اندیشه ی تو پیش می آید: نخست هر چه می شنوی فرمان پذیری و به کاربندی. دویوم آن که به بینی این رادیو چه گونه کار می کند. آن نخستین هم آن ایرانی با هوش وشاگرد اول و نجیب و میهمان نواز و دین دار و میهن پرست ومهربان وپرآزرم و چنین وچنان است و این دویومی ایرانی چموش و کنج کاو وکم سواد وشاگرد آخرو بی آزرم و ایرانی نو است. " خارجه ای" بر شما استیلا و غلبه دارد، بر شاهنشاه ِ شما بر ولایت ِ فقیه ِ شما، بر "هاروارد" رفته ی شما، بر حوزَه ی علمیه شما، بر دگر اندیشان ِ شما. بر گروهک های پرخاش جوی شما بر زنان شما بر مردان، بر روستایی و بر شهری بر کارگر و دانش جو و سرمایه دار وسوداگر و خانه دار. بدهید یا ندهید آن ها می ستانند. و تماشا این است که شما نمی خواهید و آن ها باز هم می ستانند. " اگه به خای بوسوم ندی به زور می ستونوم " بی آییم به بین ایم چه گونه می توانیم ندهیم. شرم تان شد؟ تماشا این است که هرکدام به ترفندی می دهید. پس کم کم کاروَنده ی رهبر خرد را دریافتیم.

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

افسنه ای دیگر

ا ًفسنه ای خواب آور را به دور انداختیم. آن ا َفسنه ی باهوشی بود. ا َفسنه ی دیگر این است: "ایرانی ها مردمانی نا رمیده اند، نجیب اند" این گزاره را در آینه ی سخن ِ "مارکوپولو" و خاک های ِ زیر ِ گلیم به یاد آورید. اگر می گویید او دروغ می گوید پاره ای در شهر ِ خودتان، در پای تخت خودتان رانندگی کنید و آن نارمیده گی افسانه ای را بی آزمایید. شما خواننده ی و کاربر اینترنتی و دانشگاه رفته ای و آن پرخاش ها کار ِ مشتی بی سواد و نا فرهیخته و لات و اوباش است؟ دیدی ؟ پس تو هم که ناسزا می گویی اما ناسزایی به گونه ای دیگر. تو هم که خودرا برین و مهین می دانی و " آن" ها را کـَهین. تو سوداگری و آن ها خانه دار؟ بیا ودادگری کن و در جای این که خودرا ببخشی و بی آمرزی و اورا گنه کار بدانی بیا و این ریشه ی پوسیده را بر کن و با آینه ی خـِرَد رو در و شو و دیگر نگو که مردمان ایران نجیب اند. نگو که مردمان ایران باهوش اند. باری هم خودرا ناسزایی گوی و بار تاریخ را از دوش های کم توان خود بردار و نفسی و دمی به آسوده گی کش. در جای ِ آن بگو که مردمان ایران چموش و کنج کاو اند. بگو که مردمان ایران دانش ِ بسیار کم دارند اما بسیار دوست دارند که اندکی بیشتر بی آموزند. نگو که نسل ِ جوان ایران سد در سد با سواد اند. بگو که همه ی شان پاره ای خواندن و نوشتن و شمارش آموخته اند و دوست دارند کتاب های بی شمار داشته باشند تا کنج کاوی شان را سیرآب کند نه آن که آن ها را ناسنجیده تر گرداند. نه آن که آنان را هژیری و نیرنگ آموزد. که بی آموزد تا هژیری چه است تا از آن به پرهیزند. بگو که مردمان ایران بر یک دیگر بسیار درشت اند اما دوست دارند بی آموزند که چه گونه می توانند با یک دیگر مهربان باشند نه برای این که مهربانی خوب است یا بد است. برای این که راهی دگر نیست برای کسانی که در همان خانه ناچار به زندگی با یک دیگر اند و گریزی از یک دیگر نمی دانند.

---------------------------------------------

کنارنبشت: در این نوشتار من واژه ی "لات" را به کار بردم. این واژه در زبان فارسی به معنای برهنه است و کویر ِ لوت یعنی برهنه از گیاه و آبادانی. پس "لات" یعنی نا دارا. اما لوطی واژه ای دیگر است که به معنای "نوازنده ی" بربط است برگرفته از واژه ی یونانی " لوت" این که با ط نوشته می شود شاید برای این که از یونانی به زبان عربی هم رفته است. پس لوطی یا لوتی یعنی ساز نواز یا شادی گر یا هیرمند یا موسیقی دان. اما واژه های هم سایه بار ِ خود را به یک دیگر وام می دهند. ما نم دانیم "گذر ِ لوطی صالح" برای این است که او شادی گر بوده است یا لات بوده است یا عیار و دزد-دهش ، کسی که با زور گیری داد ِ ناتوانان را از زور گویان می ستانده است. شاید " بابا طاهرعریان" هم "بابا طاهر لوتی" بوده است چه همه ی سروده های او با موسیقی سازگار است و او تار می نواخته است وتار او "لوت" بوده وخود هیرمند بوده است. و همه ی شاعران ِ گذشته هیرمندی می دانستند به استادی.

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

چند شاخه ی نو

اگر دوست داشته باشی که سخنان نخستین مرا از ریشه های نو به یاد آوری به آن جا برو و آن را بخوان. گفتم که گاه از درخت کهن شاخه هایی بر می گیرند و در زمین بارآور می زنند تا ریشه های نو برزند. آن هنگامی است که درخت هنوز شاخه هایی پُربَر دارد اما ریشه اش از زمین ِ آلوده در بیم است. در یادوَند ِ پیشین دو شاخه ی پُربَر را شناختیم: حافظ و سعدی. واژه ی یادوَند را برای ِ وبلاگ به کار بردم. می بینید تا کنون چند واژه برای این واژه ی بیگانه ساخته ام و من مردی فرهیخته نی ام و با زبان ِ بیگانه زنده گی می کنم تا رسد به شما که "شب را تن به آفه تاب ِ گرم ایران پوشید." من روی ِ دست ِ این ها را با کنج کاوی نگاه کرده ام "و درون را نگاه کرده ام و حال را - کی برون را بنگریم و قال را" و گفتم کنج کاوی و این درست است و نگفته ام ایرانی ها با هوش ترین مردم گیتی اند و همه ی سازه مان ِ هوا - فضایی آمریکا به دست ِ ایرانی ها می گردد و همه ی شاگردان ِ نخست ِ دانش گاه ِ هاروارد ِ آمریکا ایرانی اند. هر چه در این جا ها جست و جو کردم برخی هندوستانی و چینی و یونانی دیده ام که به توان لاف ِ شان را زد اما بیشتر یا همه ی شان از اروپایی ها و از خودشان بودند. پس از آن این آموخته ی کهن خود را که "مردمان ِ ایران مردمانی با هوش اند" به دورانداختم واین ریشه ی پوسیده را برکندم و از روی ِ دست ِ آن ها شاخه ای نو بر گرفتم چون آن ها خود را "مردمانی کنج کاو" می نام اند ومگر نه این که نی اند؟ و این ها برخی از روی خواب کردن مردمان کشور های پس مانده، آن ها را با هوش می نام اند تا آن ها را از سرشت ِ آفرینش که کنج کاوی است به دور اندازند و هوش جایی است که کنج کاوی می خواهد به آن جا برسد و اگر جُنبنده به خواسته ی خود رسیده باشد دیگر جنبشی را نمی خواهد و مانده گار می شود. پس تو را اگر گویند که آن جایی دیگر نمی جنبی و می خوابی. واز کهن روزه گار گفته اند که اندیشه، جنبش از نخستین ها برای رسیدن به آماج است. و کنج کاوی، نادانستن و خواستن ِ برای دانستن است و با هوش یعنی که مادرزاد من به ترم و می دانم و مرا یاد ندهید و به تر آن است که در جا ی ِ آن، در جای ِ باهوش، به گوییم برخی تند تر می آموزند. اما نه بسیار تندتر از این ها. چون درست است که من نه توانستم آن افسانه های با هوشی و شاگردان نخست را درست یافت و تایید کنم اما تند آموزان بسیار دیدم که هوش را با هژیری و نیرنگ یکی می انگاشتند و این ها بسیار از هژیری و نیرنگ تو سرخوش می شوند چون تو را هم واره در جای گاه زور گیری نگاه می دارد تا بار ِ دگرآن ها با جنگ افزار و لشگر آیند و هرچه داری از تو گیرند و سود ِ هژیری و نیرنگ تو را هم با آن ها پس گیرند. مگرافلاتون نگفته است که اندیشه دو سوی ناراست دارد و میانه ی آن پسندیده است. یک سوی ِ بد ِ آن کودنی است و سوی ِ بد ِ دیگر هژیری و میانه ی درست ِ آن خِرد نامیده می شود. و این را از رهبر ِ خِرد شنیدی.

۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

گامی دیگر

اکنون اگر این چند گزاره را که برشمردم پذیرفته باشید می توانم گامی دیگر بردارم اما دوست دارم نگاهی گذرا بر آن چه تا کنون گفته ام بی اندازم تا خواننده را دل آرامی دهم که زور نگفته ام و چیزی نگفته ام که بر رای کنونی دسته و گروهی از مردمان دشمنی داشته باشد. تا این جا سبکی در نگاشت واژه ها داشته ام که در آغاز دشوار می آید اما پس از گاهی آسان تر از آیین ِ کهن است و آن جدا کردن ِ همه ی پاره ها و بخش هاست بی آن که بر فرمان ِ دستوری باشم و این خود دستور است: هرگاه به توانم جدا می نویسم. بر آن ام که این رویه، کار ِ خواندن و نوشتن را آسان می کند. دیگر آن که می انگارم که در شیراز ام و سال هفت سد است و شاگردی سعدی را می کرده ام و مایه او را نداشته ام که به دربار ِ شاهان راه یابم و شناسه ی گیتی شوم باری در کناره ی مسجدی نامه برای ِ مردمان می نگاشتم و چند بار گلستان و مرزبان نامه و تاریخ برمکیان و شاه نامه و چند کتاب دیگر را رو خوانده ام و هیچ گاه برگردان ِ پارسی ِ نگاشته های فرنگیان را ندیده ام و این مرا پردل کرده است که ایرانیان هنوز می توانند پَر بر کاغذ گذارند اگر پَر بر شانه شان نسوزانده باشند. ودر سال هفت سد ایرانیان اگر که راه داری نمی دانستند و ارتشی پرتوان نداشتند زبانی پر توان داشتند که پاره ای بزرگ از گیتی را با آن فرمان می راندند. و شما می توانید در زمان ِ کنونی بی انگارید که بنگال کجاست و با هواپیما چه اندازه می کشد که به آن حا رسید وبا این همه روزنامه ورادیو و اینترنت و کوچک شدن گیتی آیا هیچ بنگالی هیچ ایرانی می شناسد تا او را به میهمان خواند؟ "شکرشکن شوند توتیان هندوستان - زین قند پارسی که به بنگاله می رود" در زمانی که تا رسیدن به نزدیک ترین آبادی بیرون ِ شیراز ده بار راه زنان بر تو کمین می زدند و هر نبشته ای را سرمایه می خواست تا رو نویسی شود و به دست دیگری رسد چه گونه حافظ ِ شیراز چندان نامی شده بود که او را از پنج هزار کیلو متر دور تر بر میهمانی شاهان می خواندند و او هنوز به میان سالی نرسیده بود و با ترانه های او مردمان بغداد و آسیای میانه وهندوستان دست افشانی می کردند و سروده های او را می خواندند. آیا هیچ ایرانی می شناسید که از خیابانی در لبنان بگذرد و هیچ مردمی او را بشناسند؟ سعدی را فرنگیان در لبنان بگرفتند و در کنده ی (خندق ِ) شهر ترابلس به کارگری وا داشتند یکی از بزرگان ترابلس گذر می کرد و او را شناخت و او را به چند دینار بخرید و دخترش را به زنی سعدی داد. هم او را شناخته هم او را می ستوده هم برای او پول داده و هم دخترش را به او داده است. و مردمان آن جا عرب زبان اند و در فرمان شاهان ایرانی زبان نبوده اند پس او را چه آگاهی از سعدی پارسی گوی که هنوز به چهل ساله گی هم نرسیده بود و از شهری دوردست آمده بود؟

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

رآی ِ نخست

بیاییم گرد سخنی هم رآی شویم. از بازی دادن یکدگر بپرهیزیم. پیشه وران در رازگویی میان ِ خود سخنی دارند. نخست آن که هرگاه از هر یک از آنان بپرسی که روزگار بازار چه گونه است؟هر چه که باشد می گویند که سودا امروزه روز واهشته و کساد است.این را درآینده بررسی می کنیم. دیگر آن که اگر می پرسی این کالا به چند؟ می گویند او "خانه دار" است و آن را به دو چند می گویند تا به یک بفروشند و اگر می بینند که او"سوداگری" دیگر است که این کالا چشم او را گرفته است به او به نیم می گویند تا به چاریک به آشتی رسند.اگر در میانه ی چانه گویی "خانه داری" از راه رسد هر دو لب بر می چینند و با نگاه نشانه می دهند که دنباله ی سودا بماند پس از رفتن "خانه دار" بیاییم همه در میان ِ خود چون سوداگر با سوداگر به آشتی رسیم نه سوداگر و خانه دار. هنوز از گََـَرد راه نـََرَسته خودرا "سوداگر" و او را "خانه دار" نخوانیم.
پارنبشت ِ پیشین را از کهن روزگار نامی نهاده اند. گاه آن را دموکراسی گفته اند گاه آن را اسلام گفته اند گاه آن را برادری عیسی گونه گفته اند گاه آن را کمونیسم و سوسیالیزم نام نهاده اند. همه آن است که من و تو خِرد ِ هم اندازه داریم وهر دو سوداگریم. رو در روی آن را اُلیگارشی، خودکامه گی، دیکتاتوری و کفرآیینی می دانند: یعنی که تو "خانه داری" و کم خرد و من سوداگر و بهره ور از دانش ِ بازار. آیا ما چه گونه ایم وکدام ایم؟ اندوه از این است که مارکوپولو می گوید که این ها "خانه دار" اند و سود ِ بازار را در نمی یابند و راه زنی را بهتر از راه داری می دانند و دست بـُرد ِ گاه به گاه را بر سوداگری ِ جاودان برمی گزینند.
شتاب نکنید و ای سوداگران شما هم دست پاچه نشوید. سوداگران ِ ما نیز خود "خانه دار" اند.

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

دنباله ی گفتار

در گفتار های ِ پیشین پارنبشتی (پاراگرافی) از مارکوپولو را بر رسی کردیم. بیرون ِ گفته ی او را خواندیم و درون ِ گفته ی او را اندر یافتیم (تعبیر کردیم). اگر شما روزنامه های فرنگی ها را بخوانید یا سخن پراکنی های ایشان را بشنوید یا تماشا کنید تو در توی آن ها هنوز هم همین است. و مارکو پولو گونه ی دیگر است. او از میان ِ مردمان گوناگون تنها مردمان ِ ایران را در گرد آمدی گسترده چنین بر می شمارد که دیدیم و گویا درست و بی نیرنگ می گوید. اما در دوران ِ ما فرزندان و جای نشینان ِ مارکوپولو همه ی گرد آمدهای ِ مردمان ِ بیگانه را آماج چنین سخنان می گیرند. در سخن او درس های بسیار است. او بازرگان است. بازرگانان دوستار ستیزه نی اند. ایشان دوستدار زر و سود اند. می گویید همه گان زر دوست می دارند. اگر همه گان زر دوست می دارند چرا نمی آیند راه های خود را پر آسایش و بی کمین سازند تا بازرگانان بسیار از آن راه ها بگذرند و هم به خود سود رسانند و هم به آن ها که در راه ها زندگی می کنند و سرای داری می کنند وجاده را آبادان می کنند و خوراک می فروشند و پذیرایی می کنند و راه را پاسبانی می کنند و اگر کالایی هم دارند به تماشای ِ بازرگانان گذرنده می گذارند و سود کلان می برند و مگر مارکوپولو نمی گوید که او را بی رنجه در راه پاسداری کنید ودر جای آن زر بستانید و مردمی که به آسایش می توانند راه داری کنند چرا باید راه زنی کنند تا بازرگان بیگانه پَرگاری کند تا بار دگر با جنگ افزار بی آید و مزدوران ِ بومی را نشان گذارد تا در پسین به زایچه و مردم خود نیرنگ کنند و او راه را با همه مردم و زمین و سراها و کشتکاری ها و کانسار ها و همه ی چیزها از آن ِ خود سازد و چرا مردم باید نوک بینی خود را ببینند و آن دور تر ها همه چیز هست.

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

یاد گیریم

آیا تنی را می شناسیم که در زبان پارسی به گردش گیتی رفته باشد و با نگره ای خُرده گیرانه چون مارکو پولو روزگار و سرزمین بیگانه گان را برنوشته باشد و من هنوز در آغاز راه ام و او در نوشته اش نیرنگ و نگاشت است و برنامه ای را برای آینده پَرگاری می کند. او می گوید، "بار دگر اگر آمدم یا اگر یاران من آمدند با لشگر بیایم و جنگ ابزار سنجیده برگزینم و در راه خوراک بی اندازه در دست است و مردمانی را هم می توان بسیار یافت که با اندک بتوان برای نیرنگ به زای چه خود خرید و هم راه کرد و بهانه این است که آنان بر دستور فرمان روایان گردن نمی نهند.و این ها شهر هایی با دارایی بسیار و بازرگانی سودآور، فراوان دارند." بردبار باش ای دل بند. رهبر ِ خرد از آن سخنان که شنیده ای ندارد. آن سویش را در یاد نگار(وبلاگ) پیشین شنیدی این هم سوی دیگر ِ آن. پس بدان که او از شش سد برگ یادنگاشت گردش گری خود چهار برگ در باره ی ایران نوشته است. و آوای ِ او چندان درست و هوشمندانه است که از پس هفت سد وپنجاه سال هنوز آموزنده است. او از شهر ِ جنوای ایتالی است. در آن دوران آن شهر شناسه و هویتی از آنِ ِ خود داشت وخود گردان بود و باری، با شهر های خود گردان دور و نزدیک خود دراروپا وایتالی نیز در کش مکش و کشاکش (رقابت) و گاه در جنگ بود اما او گرد آمد مردمان ایران را به یک زایچه می پنداشت. و او نیز به آیینی دل بسته بود که انبوهی از مردمان را به یک دیگر وابسته می کرد و آن آیین ویژه گی اش در سازه مان آن بود و همه ی جنگ ها از آغاز آفرینش در گرد ِ این است. آن سازه مان با سود خواهی بازرگان ِ جنوایی هم راه می شود و مارکو پولوی زیرک و جوان را به دورترین ِ گیتی می فرستد.

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

در آینه چه دیدیم؟

پس از این کوتاه داستان، چه داور داریم و چه باور داریم؟ آیا "مارکو پولو" راست می گوید و در گفتار خود پاک دامن است؟ بیشترایرانی ها باور دارند که "مارکو پولو" با آن ها دشمنی داشته است. آیا همین؟ کدام سخن او نادرست است؟ کسانی که پیرو اسلام و کهن آیین تر اند می گویند او مردی مسیحی وپای بند در پیروی آن آیین بوده و کین توزی کرده است. برخی که اندیشه های نو را می پسندند دشمنی اورا به دشمنی با میهن ایرانی پنداشت می کنند و افسانه هایی بر ایرانیان می بندند که با رای "مارکو پولو" سازگار نیست و واژگونه ی آن است. پس هر سه درست اند: این و آن و او و چهارم آن رهبر ِخرد است که از همه درست تر است. "مارکو پولو" بازرگانی مسیحی است. نخست، او مسیحی و بسیار راسخ است. پس نگاه می کند تا کژی ها را بیابد و به روی اسلام آیینان بکشد. پس اسلام آیینان راست اند که او دشمن است. "مارکو پولو" هم راست است. او کژی را نشان می دهد. مگر شما زور شده اید که کژ باشید؟ پس از آیین، او مردمان را خُرد می شمارد و گردآمد مردم ایران را نادرست می نامد. این در آن زمان کم تر شنیده می شد. این نشانی فرخنده برای ایرانی هاست. این ریشه ای است که هیچ گاه پای نگرفت. در آن زمان مردم به شهر خودشان بسته می شدند. می گفتند اسپاهانی ها، تبریزی ها، شوشتری ها، شیرازی ها. نمی گفتند ایرانی ها. می گفتند تبریزی ها کوشنده اند. اسپاهانی ها بازرگان اند. شیرازی ها شادی گر اند. شوشتری ها ساده دل اند. نمی گفتند ایرانی ها چنین اند. واژه ی "ایرانی ها" مردمی بسیار را در زمینی پهناور به یک شمار و به هم سانی در می آورد. پس "مارکو پولو" آن چه را گفته، که دانسته ای همه دانی در آن زمان بوده است در شناسایی انبوه ِ گسترده ای از مردم نه آن که برخی از آنان یا مردمان یک آبادی و شهر. کمی سخن نو شنیدید باز هم از داوری به پرهیزید.

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

در آینه بنگریم

اندکی دیگر از همان نوشته ي "مارکو پولو" برای تان بی آورم.
" روزی، پادشاه ِ کشور ِ هم سایه، پیران را در بارگاه گرد آورد و از آنان چنین جویا شد: خواجه گان، چیستانی ست بی پاسخ بر من. چرا در شهر ِ ایران که چندین نزدیک و هم سایه بر سرزمین من است مردمان این چنین نا فرمان و خیره سر اند و از کشتن یک دیگر باز نمی ایستند اما ما مردم همگی همه گونه همانند آنان ایم مگر در این که در میان ِ ما کسی را نمی یابی که به آسانی برانگیخته شود و به کش مکش دست یازد؟ شاه چنین پرسید. و پیران پاسخ دادند که این از خاک آن جاست که دگر گون است. پادشاه فرمود تا فرستاده گان به ایران بروند و از آن میان به شهر ِ " شهر آباد" نیز، که مردمان آن از همه شهرها نامردم تر اند، و با رای زنی پیران به فرمود تا خاک بسیار بار کنند و بیاورند و آن گاه آن خاک را در برخی سرای ها بر روی زمین به گسترند و روی آن را با گلیم ها به پوشانند تا میهمان ها از خاک ناکوفته پای آلوده نگردنند. پس پذیرایی در آن سراها بی آراست و گاهی از نشست ِ میهمانان بر خوان نگذشته بود که برنـشـسته گان، بر دشنام یک دیگر با واژه های اهریمنی و کار های ناهنجار آغازیدند که به تندی به مشت زنی سر انجامید. پس دریافتند که ریشه یِ آن سرکشی در خاک است."
پس دل بندان از داوری تا وقت دگر باز ایستید.

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

آن که گفت " آری" آن که گفت "نه"

از گونه های دیگر " آری" واژه های ِ "چشم" و " بلی" و "چرا" و"بله" و "بعله" است. "چشم" را می توان همان "بلی قربان" دانست که اکنون در ارتش و لشگرگاه به کار می رود. "چشم" واژه ای زیباتر و کهن تر است تا گزاره ی قاجاری ِ " بله قربان". می توان آن را دو بار به کار بست "چشم،چشم" یا "چش، چشم" تا برساند. چرا "آری" از همه به تر است برای این که مادر تو آن را نخست با تو به کار می گیرد در گفتاری ِ آن: " آره" و تو هم خوب به یاد می آوری که بزرگ تر که می شوی آموخته ی این واژه ای و همیشه می گویی، " آره می خواهم." یا "نه نمی خواهم." اما تو را سرزنش و "ادب" می کنند که بگویی "چشم" یا بگویی "بعله" وتو را پند می دهند که نگویی " نه" و بگویی "خیر". می دانند که چون بزرگ تر شده ای هنگام آن رسیده است که ترساندن تو را آغاز کنند. گفتن ِ "آری" را نشانه بی شرمی می دانند و گفتن "نی" را هم نشانه یِ بی شرمی. و کهن افسانه ای دارند "که ما ایرانی ها مردمانی پرآزرمیم." پس ریشه ی تازه زنیم فرزندان خود را از گفتن " آری" و "نه" نترسانیم و بدانیم ترس چیزی ست و آزرم چیزی دگر و شرم هم چیز ِ سیوم (سوم). و برای این که آهسته آهسته به سخن من نزدیک شوید آن افسانه ی کهن را به دور ریزیم و در آینه پشت سر را بنگریم و به یاد آوریم آزرم های خود را.

۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

در پی ِ ابزار ِ کار

در یافتم که تازه گی گوگل برای نامه نگاری، زبان ِ ایرانی را هم در میان زبان های نگارشی خود گذارده است. اما درست آن است که زبان ِ عربی را اندکی آراسته است تا برای نگارش ِ ایرانی سازگار شود. مایکرو سافت هم در برنامه خود برای بازارهای تازه، در خاور میانه و میانه آسیا، نرم ابزار ِ میانگیر ِ پارسی برای سامانهً کاروَر ( سیستم عامل) خود، ساخته است و آن را به رایگان می توان به دست آورد. همه ی این کارها در بخش ِ عربی ِ این بنگاه ها انجام گرفته اند اما با به کارگیری کارمندهای ایرانی برای برگرداندن واژگان ِ انگلیسی. کار با این نرم ابزارها برای کسی که آموخته ی زبان انگلیسی باشد و در زمین بیگانه زنگی کند و یک تنه با سختی ها رو به رو باشد آسان نیست. تا آن که از سر ِ همان ریشه هایی که من می خواهم برایتان بگویم این تند باد ِ روزانه نویسی یا کارنامه نویسی ( وبلاگ) در میان ایرانیان وزیدن گرفت. از این رو ابزار گوگل هم با به کارگیری نیروی به تر و دارایی بیش تر، پرداخته تر شد تا جایی که می شد، باری، آن را به کار گرفت. از سختی های سر ِ راه، یکی هم این زبان ِ شگفت و ناتراشیده ی به کار رفته در این نرم ابزار هاست. و این هم از سر ِ ریشه هاست. پس مردمانی این اندازه بهره ور از دارایی، خواندن و نوشتن درست از زبان مادری خود نمی دانند؟ رایانه ی من از من می پرسد "این کار را بکنم؟" و دو پاسخ برای من گذاشته است: "موافق" و "خیر" همین جا ریشه ها را بیابید. پیش از آن، داستان شمس تبریزی از آن " نحوی ِ درسرگین افتاده" را هم پند خود می دانم تا وقت دگر. ریشه این است: این دو واژه در زبان انگلیسی این است: " آری" و " نی" من از گفتن "آری" شرم دارم و در جای آن می گویم "موافق" تا بتوانم دلخواه خود را پنهان کنم. و نه پر دلی آن را دارم که بگویم " نه " پس می گویم "خیر" این واژه ی "خیر" یعنی "خوب" از کهن روزگار مرا آموخته اند که اگر بگویم "نه" یا " نی" آن گاه آسمان و خدا و خدایگان و دارنده گان زمین و دارایی و دارنده گان گردن ِ من بر من خشم می گیرند. پس آن ها می گویند: " ما از تو چیزی می خواهیم و تو آن پاسخ ِ خوب را بده!" و تو " نه" نمی گویی و می گویی "خیر" یعنی "خوب" چرا من درستم ؟ مگر نه این که شما واژه ی "خوب" را در جای ِ "آری" هم بکار می گیرید؟ در گفت وگوی روزانه آن را "خُب" می گویید. پس " آری" را می گویید "خوب" و "نه" را هم می گویید "خیر" یعنی "خوب" . پس نمی توان دانست که در اندیشه ً شما " آری" است یا " نه" پس بیاییم ریشه ی تازه زنیم : بگوییم " آری" بگوییم "نه"

۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

شاخ وبرگ پاییزی

من واژه ً ریشه ها را بار ها به کار می گیرم. من آن را معنایی دگر می دانم. دلبندان از سخن ِ من گران دل و آزرده نشوید. اگر بر من عمری باشد بر شما هزاره ای در پیش ِ روی است: "دست منه بر دهنم." اکنون که این را گفتم این را هم ، هم از هم او، می افزایم: "زین دو هزاران من و ما ای صنما من چه منم؟" پس من هر چه گویم پس از این ، گرد ِ همین پاره شعـر ِ کوتاه است. و شما پندارید که من خود را آماج آن می دانم و چه بسا که این گونه باشد و به درستی همین است. از ریشه ها می گفتم و ریشه های نو. ریشه های نو و آن هنگامی ست که ریشه های کهن فرسوده یا پوسیده یا گندیده شود. یا خاک تُهی از خوراک و یا آلوده گردد یا توان گرفت و نگهداری تنه را از دست داده باشد آن گاه زندگی جاری ِ در گیاه به دنبال ریشه ای نو می گردد. و آن گیاه است که در چرخه ً زندگی بخت ِ او بر ایستایی ِ ابدی در همان جایگاه است. تا چه رسد آدمی که توان ِ او گزینش است و هزاران چاره در سر می پروراند. پس بشنو ای دلبند که گیاه چگونه ریشه های نو می گستراند. گاه شاخه ای از آن بر می گیرند و بر زمینی دیگر می نهند یا بر تنه ای جوانتر. گاه تنه را می اندازند و بر سر آن شاخه ای برگرفته از جایی دیگر، می گذارند. از همه زیباتر آن است که شاخه ای از گیاه ِ کهن ، خود را بر زمین می کشاند تا به جایی بهتر برساند و در آن جا ریشه های ِ نو در زمین می دواند و پیوند خود را با آن ریشه های پوسیده برای همیشه می گسلاند. اما این همان است با همه ً ویژگی های همان درخت کهن سال. کهنه نو شد در آرامش و بدون ِ دگرگونی.