دوستی پرسیده است، "چرا همه ی واژه ها را از هم جدا می نویسی؟ چرا باستان را باسه تان می نویسی؟"
زبان فارسی زبانی "وند سازه" است با اندکی واژه و چندی "وند" می توان بسیاری واژه ساخت. شماره ی واژه های ساخته شده بی پایان است. من مردی چندان فرهیخته و به گفته ی شما "با سواد" نی ام. اما دیده ام که این مانند "وند سازی" زبان ِ لاتینی است که اروپایی ها گسترده گی آن را برای ساختن واژه های پزشکی و زیست شناسی و دیگر دانش ها به کار می گیرند و هر پدیده ي تازه را واژه ای تازه می آفرینند اش. اما زبان فارسی در سی سد چهارسد سال ِ گذشته بسیار ساییده شده و پاسه دار و پشتی بانی اندک برای آن دل سوزانده است. پیش از این دوره سه زبان در میان ِ فرهیخته گان می زیست: پارسی، عربی و ترکی. این سه زبان هر سه به کانون ِ خود پیوند داشتند و پاسه داری می شدند. پس از ساخته شدن شاهنشاهی ِ صفویه ، مانده ی زبان عربی و زبان ِترکی درون ِ ایران به سرپرستی پارسی گویان در آمدند و کار آن زبان ها این شد که هم راه با ساییده شدن ِ خود زبان پارسی را هم به سایند و هم چون گیاه ِ هرز در بوستان و گلستان ِ زبان فارسی در آیند. فرهیخته گان که همگی درس دیانت خوانده بودند چون گسسته از کانون ِ زبان ِ عربی بودند نه عربی را خوب آموخته بودند و نه پارسی خود را پاس می داشتند. بسیاری از درباریان از زبان مادری ترک زبان بودند و پارسی را خوب در نه می یافتند. دربار که از کهن روزه گار جای گاه ِ پشتی بانی و پرورش زبان پارسی بود جایی شده بود که زبان پارسی به دست ِ دبیران کم آموخته فرسوده می شد. واژه ها و فرازه های عربی بی آن که خوب فهمیده شوند به کار می رفتند و ساختار و معنا شناسی ِ زبان ِ پارسی و هم زبان ِ عربی را دست یازی می کردند و دست برد می زدند وبا ساختار ِ زبان ِ ترکی در می آمیختند و نا به جایی و زمختی پدید می آوردند. در سد سال گذشته دردی بر آن دردها و زخمی بنیادین برپیکر ِ زبان پارسی افزوده شد و آن آمیختن ایرانی های به اروپا رفته با زبان پارسی بود. این ها در سخن گفتن و چیز نوشتن آن چنان ستمی بر زبان ِ پارسی کرده اند که شایسته است تا آنان را مغولان زبان پارسی به نامیم. نخستین آن ها چسبیده به زبان ِ ویران شده ِ پارسی-عربی-ترکی آن دوران بودند و از زبان ِ فرانسه ارمغانی مانند این فرازه داشتند، "مجدداً مورد تاکید قرار می دهم که بواسطۀ عدم مورد استعمال قرار دادن زاپاس غیر قابل تعمیر گشت!" این گونه سخن گفتید که پس از سد و چهل پنجاه سال هنوز هیژده بیست ساله اید. نخست باید سخن ِ دل ِ یک دیگر را در یابید تا به هم دلی برسید. پس می کوشم تا هر چه می توانم وند های ساییده شده را زنده گردانم تا به توانم پس از این "وند سازی" کنم. می گویم "بی گانه" و "یه گانه" تا وند ِ "گانه" را برای ِ کاربردهای دیگر زنده کنم. شما "نان" دارید و "نان وا" دارید و "نان وایی" دارید. شما "چرخ" دارید که آن را فرانسوی ها "مکانیسم" می گویند اما "چرخ وا" نه دارید و می گویید "مکانیک" و "چرخ وایی" نه دارید و می گویید "مکانیکی" برای این که آن ها که سد و چهل پنجاه سال پیش نخستین بار به فرانسه رفتند می دادند، نِه می ستاندند.
نمایش پستها با برچسب ایران واژه ها. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب ایران واژه ها. نمایش همه پستها
۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه
خالی بند
دوستی نوشته است که، "چرا زیر آبی می روی و تو خالی بندی و ما از خالی بند بیزاریم و تو اشکول و علی میخی هستی و زیر و رو می کشی و اگر تو را پیدا کنم از توی صندوق عقب ماشینم چوب در می آورم و با زنجیر خدمتت می رسم و بچه ها به من می گویند کامران یه کتی و هیچ کس مانند من نمی تواند دعوا کند و اگر خون جلوی چشم مرا بگیرد با کله می زنم توی دهنت و اگر این جا بودی نشانت می دادم."
من باری گذاری داشتم در ایران و از یکی از دانش مند ترین استاد های پارسی گوی پرسیدم "خالی بند" چه معنی می دهد. او هزار چیز گفت بدون آن که درست باشد. به گذار برای ات به گویم. در روزه گار کهن برخی بودند که شمشیرزن بودند برای جنگ یا برای کاروان ها. آن ها باید از خودشان زره و جنگ افزار می داشتند تا جنگ سالار یا کاروان سالار آنان را به مزد گیرد. اگر روزگاری کار نِه می یافتند برای نان زور می شدند تا شمشیر خود در گرو گذارند اما غلاف ونیام ِ تهی از شمشیر را بر کمر می بستند به نشانه جنگ آوری تا مگر سالاری بی یابند. پس مردم می دیدند که او "خالی بسته" است اما مرد ِ جنگ است. پس برخی از روی ِ نیرنگ بی آن که مرد جنگ باشند غلاف ِ تهی می بستند تا مردمان را به ترسانند که او نیز جنگ آور است. پس او را "خالی بند" می گفتند. و خالی بند دیگر آن بود که تو اگر جنگ جوی بودی و در مزد ِ سالاری نه بودی و در هر کش مکش شمشیر بیرون می کشیدی و بر مردمان ستم می کردی تو را "شاهر ِ به سلاح" و "ظاهر ِ به سیف" می گفتند و قاضیِ شهر تو را وادار به نهادن ِ شمشیر در نزد کلانتر می کرد و تو زور می شدی تا نیام ِ تهی بر کمر بندی. تا رسید به روزه گار ِ رضا شاه و او شهربانی با روش و سبک ِ اروپایی ها بر پا ساخت و کار گزاران آن باید لباس یه دیسه (یونی فورم) و جنگ افزار داشته باشند تا در میان مردم شناخته شوند وسخن آنان در رو و پذیرش داشته باشد. اما برخی از آنان هنوز خوب آموخته نه بودند و از "بچه گی" در نی آمده بودند و پیر- کودک بودند و "دعوایشان" می شد. از این روی تپان چه به آنان می دادند اما تپان چه ی خالی از فشنگ تا کم کم آموزش به گیرند و به سر گروهی به رسند. این ها اگر دست به تپان چه می بردند مردمان می گفتند که از او نه ترسید زیرا او تپان چه ی "خالی بسته" است و باری شبی یکی از این پاسبانان نوآموز در گشت بود و بر دزدان تپان چه کشید و آنان پنداشتند که او "خالی بسته" است و بر او تاختند و او تپانچه را چکاند و جگر آنان به سوزاند برای این که شهربانی در شب همه را فشنگ می پرداخت و آن تپان چه ی خالی برای گشت زنی روزمی بود نه گشت ِ شب. پس خالی بند دو معنی دارد: هم نیرنگ باز ِ جنگ جو نما و هم جنگ جوی بی نان یا بی شمشیر مانده. پس ای دل بند بی اندیش که با کدام رو در رویی. هر بیشه گمان مبر که خالی ست - شاید که پلنگ خفته باشد. ای دل بند این اندازه قمار نه کن و همه را که باختی نه گو به تخم ام. و اگر پاک باخته ای بیدار شو! و اگر من با تو "دعوایم" شد چه بسا برادرت را فرستم تا مشت به گونه ی تو زند.
من باری گذاری داشتم در ایران و از یکی از دانش مند ترین استاد های پارسی گوی پرسیدم "خالی بند" چه معنی می دهد. او هزار چیز گفت بدون آن که درست باشد. به گذار برای ات به گویم. در روزه گار کهن برخی بودند که شمشیرزن بودند برای جنگ یا برای کاروان ها. آن ها باید از خودشان زره و جنگ افزار می داشتند تا جنگ سالار یا کاروان سالار آنان را به مزد گیرد. اگر روزگاری کار نِه می یافتند برای نان زور می شدند تا شمشیر خود در گرو گذارند اما غلاف ونیام ِ تهی از شمشیر را بر کمر می بستند به نشانه جنگ آوری تا مگر سالاری بی یابند. پس مردم می دیدند که او "خالی بسته" است اما مرد ِ جنگ است. پس برخی از روی ِ نیرنگ بی آن که مرد جنگ باشند غلاف ِ تهی می بستند تا مردمان را به ترسانند که او نیز جنگ آور است. پس او را "خالی بند" می گفتند. و خالی بند دیگر آن بود که تو اگر جنگ جوی بودی و در مزد ِ سالاری نه بودی و در هر کش مکش شمشیر بیرون می کشیدی و بر مردمان ستم می کردی تو را "شاهر ِ به سلاح" و "ظاهر ِ به سیف" می گفتند و قاضیِ شهر تو را وادار به نهادن ِ شمشیر در نزد کلانتر می کرد و تو زور می شدی تا نیام ِ تهی بر کمر بندی. تا رسید به روزه گار ِ رضا شاه و او شهربانی با روش و سبک ِ اروپایی ها بر پا ساخت و کار گزاران آن باید لباس یه دیسه (یونی فورم) و جنگ افزار داشته باشند تا در میان مردم شناخته شوند وسخن آنان در رو و پذیرش داشته باشد. اما برخی از آنان هنوز خوب آموخته نه بودند و از "بچه گی" در نی آمده بودند و پیر- کودک بودند و "دعوایشان" می شد. از این روی تپان چه به آنان می دادند اما تپان چه ی خالی از فشنگ تا کم کم آموزش به گیرند و به سر گروهی به رسند. این ها اگر دست به تپان چه می بردند مردمان می گفتند که از او نه ترسید زیرا او تپان چه ی "خالی بسته" است و باری شبی یکی از این پاسبانان نوآموز در گشت بود و بر دزدان تپان چه کشید و آنان پنداشتند که او "خالی بسته" است و بر او تاختند و او تپانچه را چکاند و جگر آنان به سوزاند برای این که شهربانی در شب همه را فشنگ می پرداخت و آن تپان چه ی خالی برای گشت زنی روزمی بود نه گشت ِ شب. پس خالی بند دو معنی دارد: هم نیرنگ باز ِ جنگ جو نما و هم جنگ جوی بی نان یا بی شمشیر مانده. پس ای دل بند بی اندیش که با کدام رو در رویی. هر بیشه گمان مبر که خالی ست - شاید که پلنگ خفته باشد. ای دل بند این اندازه قمار نه کن و همه را که باختی نه گو به تخم ام. و اگر پاک باخته ای بیدار شو! و اگر من با تو "دعوایم" شد چه بسا برادرت را فرستم تا مشت به گونه ی تو زند.
برچسبها:
ایران ریشه ها,
ایران واژه ها
۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه
سخن ستیـزی
هر چه می گویید، پاسخ می دهم که نی ام. پس رهبر خرد چی است؟ برخی از شما شنیده اید که هگل و مارکزس و دسته ای از خرد دوستان دیگر و از آن میان خرد دوستان ایرانی مانند ِ ملاصدراي شیرازی و ملا هادي سبزواری از دیالکتیک می گفتند و نخست این واژه را در نوشته های افلاتون می بیـنیم و شاید هم پیش از او و ایرانیان آن را جدل گفته اند. من آن را سخن - ستیـزی می گویم تا به واژه ي یونانی نزدیک تر باشد و خسته گی و زنگ سد سال گذشته ي آن به آب چشمم از آن شـسته شود. گفتم که من هم می دهم اما آب. با این واژه ي ساده و بی آزار و پر از خرد سد ها مردم به زندان رفته اند و کشته شده اند و در خیابان ها به یک دیگر سنگ پرانده اند و ناسزا گفته اند. نه گوینده گان آن را در می یافتند نه شنونده گان گوش به گوینده می دادند. پس آیا رهبر خرد هم خود را نابغه وهوش مند می داند و خود زا شاگرد نخست هاروارد می نماید که دیگران نه فهمیده اند و او فهمیده است. نه، دیگران هم گاهی قهمیده اند اما آن ها به مردمان با چشم سوداگری می نگریستند که خانه داری به کالای آن ها دل بسته شده است و می ترسیدند که در بازار ِ کالای ِ ناچیزشان "دست" زیاد به شود. این که گفتم در باره ي آن خوب های شان گفتم. اما بیشتر آن ها خودشان هم خوب نِه می فهمیدند و در نِه می یافتند. پس شنونده بی چاره می شد و جوانانی بودند در دوره ي شوروی که از دیالکتیک کیش و آیین و دین ساخته بودند و بر سر آن گرفتاری ها و جنگ ها می ساختند بی آن که باری به توانند آن را برای دوستان خود هم به سزاواری به گویند. گروه دیگر هم بر گروه نخست می خروشیدند و دیالکتیک را "اقدام برعلیه کشور" یا "دین" یا "خدا" می انگاشتند. پس چانه ای من پر است و چشم و دستم کم توان. بگذار تا به کشاکش داستان به رسم. پس دیالکتیک یا سخن - ستیزی این است: می پرسیم، "رهبر خرد چی است؟ " پاسخ می دهیم، "این نیست." و نیز "آن نیست." و نیز، "آن نیست." و نیز "آن هم نیست." وهم جون این، "آن دیگر هم نیست." می گوییم و می گوییم تا هر چه را که نیست بر ما آشکار به شود. در میان این گفت - و - گو یا سخن - ستیزی هستی ِ نهان ِ "رهبر ِ خرد" بیرون می افتد. یعنی "هستی از میان ِ نیستی سر برون آورده است." این آیا چیزی است که برای آن کشت وکشتار و زندان و جنگ خیابانی به شود؟ یا در آن شاهنشاه و آخوند و توده ای و لنین و پرخاش جویان و بمب گذاران وآتش اندازان و آزادی خواهان و آمریکاپرستان به میانه آیند؟ این تنها روشی اسث برای شناسایی آن چیزی که نِه می دانیم اما دوست داریم که به دانیم و در کنار رهبری خرد و بخشی از خرد دوستی است.
برچسبها:
ایران ریشه ها,
ایران واژه ها
۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه
از کی می داد یم؟
پس همه مان می دهیم و در مزد ِ آن کم می ستانیم و بسیار هم در دادن زرنگ ایم: دو بار می دهیم و آن را یک بار می شماریم و می پنداریم که ستاننده را فریفثه ایم. من شاهنشاه را بر شمردم و دیگران را هنوز سخنی نگفتم اگر چه در آغاز همه را به یک گونه داوری کردم. گفتم همه ي تان می دهید. پس در آینده دیگران را نیز بر خواهم شمرد. اما اگر نوشته ي مرا دنبال کنید ریشه های نوی ِ شما پا گیر می شود و پوسته ي تان سخت می شود و در آن هنگام سخن ِ من بر دلتان گزافه نمی آید. شاهنشاه را گفتم از آن روی که پرونده ي او بسته شده است و همه ي زنده گان بر آن یک دل اند. اکنون می خواهم به بینم از کی می دهید. هم این ده بیست سال است؟ از دوره ی " آن پدر و پسر" است؟ از دوره ي قاجار است. از دوره ي پس از یزدگرد است؟ از دوره ي هخامنش است؟ باری، اگر به پذیرید که از همان آغاز بوده است با شگون است. آن ریشه ای نو اما پر زور است. آن نشانه ي این است که باور دارید که از آغاز در زایچه و زانیچی با یک دیگر به سر می برید و در کوچ ِ راه با یک دیگر هم راه اید. چرا با شگون است؟ برای این که در گردش کنونی گیتی مردمان را با زانیچ آنان به سودا می برند و آن ها که هنوز بر تیره و دوده مان و خانه دان بسته اند زور می شوند تا به دهند و نمی توانند که به ستانند. و تو که می دهی برای این است که بر زاینیچی بسته نیستی و چشم بر این داری که "شکم زن و بچه ات را سیر داری" و سودای بزرگی نه داری. پس اگر پذیرفتی که از آغاز می دادی به پایین می روی اما شتاب می گیری که به بالا رسی.
----------------------------------------------------
کنار نبشت: من واژه ي زانیچ را بر واژه ي میهن و وطن پسندیده ام زیرا در آن زاده شدن در سرزمین ِ مشترک دیده می شود و هم میهنی را در خاک نشانه می دهد نه در خون و خانه دان و هم مانند واژه ي بیگانه ناسیون است. و بیگانه گانی که می ستانند و برنده ي کنونی اند وابسته ی ناسیون انند. و اگر شنیده ای برخی "جهان وطن" اند آنان با زور و رای یک سان با دیگران خود را جهان وطن نامیده اند نه آن که بر زیر دستی. زانیچ را هم من دوست دارم "زایه نیچ" بنویسم تا واژه ای نو پدید آید و به تر به رساند.
----------------------------------------------------
کنار نبشت: من واژه ي زانیچ را بر واژه ي میهن و وطن پسندیده ام زیرا در آن زاده شدن در سرزمین ِ مشترک دیده می شود و هم میهنی را در خاک نشانه می دهد نه در خون و خانه دان و هم مانند واژه ي بیگانه ناسیون است. و بیگانه گانی که می ستانند و برنده ي کنونی اند وابسته ی ناسیون انند. و اگر شنیده ای برخی "جهان وطن" اند آنان با زور و رای یک سان با دیگران خود را جهان وطن نامیده اند نه آن که بر زیر دستی. زانیچ را هم من دوست دارم "زایه نیچ" بنویسم تا واژه ای نو پدید آید و به تر به رساند.
برچسبها:
ایران ریشه ها,
ایران واژه ها
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
از واژه ی " ریشه " چه در می یابم؟
ریشه در این معنای ِ مجازی واژه ای بس فرسوده است و در روزه گار ما برای شیفته گی انبوه ِ مردمان به کار رفته است. خِرد فروشان برای گرمی بازار ِ خود این واژه را بس ساییده اند چنان که می دانی که در روزه گاران پیشین برخی فریب کاران ، پناه بر خدا، هر سکه ً زر که به دسـت می یافتند اندکی می ساییـدند چندان که مردمان با هیچ ترازو نتوانند دریابند اما ساینده، آن اندک ها را گرد می آورد تا پس از چندی چندان سودی شود و هر سکه از دست ِ هر فریب کار تا دست ِ فریب کار ِ دگر اندکی تکیده تر می شد تا چنان که گفته اند ازسکه می افتاد و آن را به نیمه می گرفتند. پس واژه ی " ریشه " هم هم چنان از سکه افتاده است و کس نمی داند که تو را کدام سودا و بازار است که از " ریشه ها " می گویی و پخته گان بر" ریشه ی " تو ریش خنده کنند و بر تو نگاه اندازند که آیا تو به نگاه نشانه می دهی که سودا گری و آمده ای تا خانه داران را به چاپی یا تو هم خانه داری و بنگاه دیگران را آگهی می دهی و می گویی تا شویم تا سوداگری بر ما سوار شود؟
-----------------------------
کنارنبشت: واژه ی " ریش خند " را مردمان در یافته اند " خنده بر ریش ِ گونه " پس زنان را نمی توان ریش خند کرد چون آنان ریش ندارند. ریش در زبان ما برای واژه ی زخم هم در می نشیند پس ریش خند به ریش ِ گونه نیست. آن، خنده ای را می گویند که دل را زخم و اندوه گین می کند. اگر پرسیدی، " آیا بر " ریش ِ " من خندی؟ " بر آن است که آیا من بر اندوه ِ تو شادی کنم.
-----------------------------
کنارنبشت: واژه ی " ریش خند " را مردمان در یافته اند " خنده بر ریش ِ گونه " پس زنان را نمی توان ریش خند کرد چون آنان ریش ندارند. ریش در زبان ما برای واژه ی زخم هم در می نشیند پس ریش خند به ریش ِ گونه نیست. آن، خنده ای را می گویند که دل را زخم و اندوه گین می کند. اگر پرسیدی، " آیا بر " ریش ِ " من خندی؟ " بر آن است که آیا من بر اندوه ِ تو شادی کنم.
برچسبها:
ایران ریشه ها,
ایران واژه ها
۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه
چند شاخه ی نو
اگر دوست داشته باشی که سخنان نخستین مرا از ریشه های نو به یاد آوری به آن جا برو و آن را بخوان. گفتم که گاه از درخت کهن شاخه هایی بر می گیرند و در زمین بارآور می زنند تا ریشه های نو برزند. آن هنگامی است که درخت هنوز شاخه هایی پُربَر دارد اما ریشه اش از زمین ِ آلوده در بیم است. در یادوَند ِ پیشین دو شاخه ی پُربَر را شناختیم: حافظ و سعدی. واژه ی یادوَند را برای ِ وبلاگ به کار بردم. می بینید تا کنون چند واژه برای این واژه ی بیگانه ساخته ام و من مردی فرهیخته نی ام و با زبان ِ بیگانه زنده گی می کنم تا رسد به شما که "شب را تن به آفه تاب ِ گرم ایران پوشید." من روی ِ دست ِ این ها را با کنج کاوی نگاه کرده ام "و درون را نگاه کرده ام و حال را - کی برون را بنگریم و قال را" و گفتم کنج کاوی و این درست است و نگفته ام ایرانی ها با هوش ترین مردم گیتی اند و همه ی سازه مان ِ هوا - فضایی آمریکا به دست ِ ایرانی ها می گردد و همه ی شاگردان ِ نخست ِ دانش گاه ِ هاروارد ِ آمریکا ایرانی اند. هر چه در این جا ها جست و جو کردم برخی هندوستانی و چینی و یونانی دیده ام که به توان لاف ِ شان را زد اما بیشتر یا همه ی شان از اروپایی ها و از خودشان بودند. پس از آن این آموخته ی کهن خود را که "مردمان ِ ایران مردمانی با هوش اند" به دورانداختم واین ریشه ی پوسیده را برکندم و از روی ِ دست ِ آن ها شاخه ای نو بر گرفتم چون آن ها خود را "مردمانی کنج کاو" می نام اند ومگر نه این که نی اند؟ و این ها برخی از روی خواب کردن مردمان کشور های پس مانده، آن ها را با هوش می نام اند تا آن ها را از سرشت ِ آفرینش که کنج کاوی است به دور اندازند و هوش جایی است که کنج کاوی می خواهد به آن جا برسد و اگر جُنبنده به خواسته ی خود رسیده باشد دیگر جنبشی را نمی خواهد و مانده گار می شود. پس تو را اگر گویند که آن جایی دیگر نمی جنبی و می خوابی. واز کهن روزه گار گفته اند که اندیشه، جنبش از نخستین ها برای رسیدن به آماج است. و کنج کاوی، نادانستن و خواستن ِ برای دانستن است و با هوش یعنی که مادرزاد من به ترم و می دانم و مرا یاد ندهید و به تر آن است که در جا ی ِ آن، در جای ِ باهوش، به گوییم برخی تند تر می آموزند. اما نه بسیار تندتر از این ها. چون درست است که من نه توانستم آن افسانه های با هوشی و شاگردان نخست را درست یافت و تایید کنم اما تند آموزان بسیار دیدم که هوش را با هژیری و نیرنگ یکی می انگاشتند و این ها بسیار از هژیری و نیرنگ تو سرخوش می شوند چون تو را هم واره در جای گاه زور گیری نگاه می دارد تا بار ِ دگرآن ها با جنگ افزار و لشگر آیند و هرچه داری از تو گیرند و سود ِ هژیری و نیرنگ تو را هم با آن ها پس گیرند. مگرافلاتون نگفته است که اندیشه دو سوی ناراست دارد و میانه ی آن پسندیده است. یک سوی ِ بد ِ آن کودنی است و سوی ِ بد ِ دیگر هژیری و میانه ی درست ِ آن خِرد نامیده می شود. و این را از رهبر ِ خِرد شنیدی.
برچسبها:
ایران ، ریشه ها,
ایران پاییز,
ایران واژه ها
۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه
گامی دیگر
اکنون اگر این چند گزاره را که برشمردم پذیرفته باشید می توانم گامی دیگر بردارم اما دوست دارم نگاهی گذرا بر آن چه تا کنون گفته ام بی اندازم تا خواننده را دل آرامی دهم که زور نگفته ام و چیزی نگفته ام که بر رای کنونی دسته و گروهی از مردمان دشمنی داشته باشد. تا این جا سبکی در نگاشت واژه ها داشته ام که در آغاز دشوار می آید اما پس از گاهی آسان تر از آیین ِ کهن است و آن جدا کردن ِ همه ی پاره ها و بخش هاست بی آن که بر فرمان ِ دستوری باشم و این خود دستور است: هرگاه به توانم جدا می نویسم. بر آن ام که این رویه، کار ِ خواندن و نوشتن را آسان می کند. دیگر آن که می انگارم که در شیراز ام و سال هفت سد است و شاگردی سعدی را می کرده ام و مایه او را نداشته ام که به دربار ِ شاهان راه یابم و شناسه ی گیتی شوم باری در کناره ی مسجدی نامه برای ِ مردمان می نگاشتم و چند بار گلستان و مرزبان نامه و تاریخ برمکیان و شاه نامه و چند کتاب دیگر را رو خوانده ام و هیچ گاه برگردان ِ پارسی ِ نگاشته های فرنگیان را ندیده ام و این مرا پردل کرده است که ایرانیان هنوز می توانند پَر بر کاغذ گذارند اگر پَر بر شانه شان نسوزانده باشند. ودر سال هفت سد ایرانیان اگر که راه داری نمی دانستند و ارتشی پرتوان نداشتند زبانی پر توان داشتند که پاره ای بزرگ از گیتی را با آن فرمان می راندند. و شما می توانید در زمان ِ کنونی بی انگارید که بنگال کجاست و با هواپیما چه اندازه می کشد که به آن حا رسید وبا این همه روزنامه ورادیو و اینترنت و کوچک شدن گیتی آیا هیچ بنگالی هیچ ایرانی می شناسد تا او را به میهمان خواند؟ "شکرشکن شوند توتیان هندوستان - زین قند پارسی که به بنگاله می رود" در زمانی که تا رسیدن به نزدیک ترین آبادی بیرون ِ شیراز ده بار راه زنان بر تو کمین می زدند و هر نبشته ای را سرمایه می خواست تا رو نویسی شود و به دست دیگری رسد چه گونه حافظ ِ شیراز چندان نامی شده بود که او را از پنج هزار کیلو متر دور تر بر میهمانی شاهان می خواندند و او هنوز به میان سالی نرسیده بود و با ترانه های او مردمان بغداد و آسیای میانه وهندوستان دست افشانی می کردند و سروده های او را می خواندند. آیا هیچ ایرانی می شناسید که از خیابانی در لبنان بگذرد و هیچ مردمی او را بشناسند؟ سعدی را فرنگیان در لبنان بگرفتند و در کنده ی (خندق ِ) شهر ترابلس به کارگری وا داشتند یکی از بزرگان ترابلس گذر می کرد و او را شناخت و او را به چند دینار بخرید و دخترش را به زنی سعدی داد. هم او را شناخته هم او را می ستوده هم برای او پول داده و هم دخترش را به او داده است. و مردمان آن جا عرب زبان اند و در فرمان شاهان ایرانی زبان نبوده اند پس او را چه آگاهی از سعدی پارسی گوی که هنوز به چهل ساله گی هم نرسیده بود و از شهری دوردست آمده بود؟
برچسبها:
ایران ، ریشه ها,
ایران واژه ها
۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه
واژه ها
ریشه که می گویم بر آن می شوم که هزار گمان را از سخن ِ خود بزدایم.. هر واژه که می سرایم باری از گذشته های ِ دور و نزدیک بر آن است. در زبانی که اکنون بر آن گویایم ساختن واژه و وضع لغت را "ضرب" می گویند ، به آن گونه ای که می دانی که می گویند، "سکه ای ضرب شده است." اگر واژه سکه است، واژه های فرسوده هم چون سکه های کهن زنگار بسته اند و چون" یافتن ِ سکه ً دهشاهی در جوی ِ خیابان" آگنده از گِل و لای اند. باید شسته و پرداخته شوند و هر چه شنونده از پیش بر آن گمان دارد از او ستانده شود و هر چه گوینده در اندیشه دارد بار ها تکرار کتد تا این دو، بر هم گونه گی اندیشه یک دیگر به آشتی رسند. این برای دو تن در گفت و گوی ِ رو در روست تا چه رسد هنگامی که ملتی پر جمعیت آماج سخن ِ من باشند.
برچسبها:
ایران واژه ها
اشتراک در:
پستها (Atom)
