دوستی نوشته است که، "چرا زیر آبی می روی و تو خالی بندی و ما از خالی بند بیزاریم و تو اشکول و علی میخی هستی و زیر و رو می کشی و اگر تو را پیدا کنم از توی صندوق عقب ماشینم چوب در می آورم و با زنجیر خدمتت می رسم و بچه ها به من می گویند کامران یه کتی و هیچ کس مانند من نمی تواند دعوا کند و اگر خون جلوی چشم مرا بگیرد با کله می زنم توی دهنت و اگر این جا بودی نشانت می دادم."
من باری گذاری داشتم در ایران و از یکی از دانش مند ترین استاد های پارسی گوی پرسیدم "خالی بند" چه معنی می دهد. او هزار چیز گفت بدون آن که درست باشد. به گذار برای ات به گویم. در روزه گار کهن برخی بودند که شمشیرزن بودند برای جنگ یا برای کاروان ها. آن ها باید از خودشان زره و جنگ افزار می داشتند تا جنگ سالار یا کاروان سالار آنان را به مزد گیرد. اگر روزگاری کار نِه می یافتند برای نان زور می شدند تا شمشیر خود در گرو گذارند اما غلاف ونیام ِ تهی از شمشیر را بر کمر می بستند به نشانه جنگ آوری تا مگر سالاری بی یابند. پس مردم می دیدند که او "خالی بسته" است اما مرد ِ جنگ است. پس برخی از روی ِ نیرنگ بی آن که مرد جنگ باشند غلاف ِ تهی می بستند تا مردمان را به ترسانند که او نیز جنگ آور است. پس او را "خالی بند" می گفتند. و خالی بند دیگر آن بود که تو اگر جنگ جوی بودی و در مزد ِ سالاری نه بودی و در هر کش مکش شمشیر بیرون می کشیدی و بر مردمان ستم می کردی تو را "شاهر ِ به سلاح" و "ظاهر ِ به سیف" می گفتند و قاضیِ شهر تو را وادار به نهادن ِ شمشیر در نزد کلانتر می کرد و تو زور می شدی تا نیام ِ تهی بر کمر بندی. تا رسید به روزه گار ِ رضا شاه و او شهربانی با روش و سبک ِ اروپایی ها بر پا ساخت و کار گزاران آن باید لباس یه دیسه (یونی فورم) و جنگ افزار داشته باشند تا در میان مردم شناخته شوند وسخن آنان در رو و پذیرش داشته باشد. اما برخی از آنان هنوز خوب آموخته نه بودند و از "بچه گی" در نی آمده بودند و پیر- کودک بودند و "دعوایشان" می شد. از این روی تپان چه به آنان می دادند اما تپان چه ی خالی از فشنگ تا کم کم آموزش به گیرند و به سر گروهی به رسند. این ها اگر دست به تپان چه می بردند مردمان می گفتند که از او نه ترسید زیرا او تپان چه ی "خالی بسته" است و باری شبی یکی از این پاسبانان نوآموز در گشت بود و بر دزدان تپان چه کشید و آنان پنداشتند که او "خالی بسته" است و بر او تاختند و او تپانچه را چکاند و جگر آنان به سوزاند برای این که شهربانی در شب همه را فشنگ می پرداخت و آن تپان چه ی خالی برای گشت زنی روزمی بود نه گشت ِ شب. پس خالی بند دو معنی دارد: هم نیرنگ باز ِ جنگ جو نما و هم جنگ جوی بی نان یا بی شمشیر مانده. پس ای دل بند بی اندیش که با کدام رو در رویی. هر بیشه گمان مبر که خالی ست - شاید که پلنگ خفته باشد. ای دل بند این اندازه قمار نه کن و همه را که باختی نه گو به تخم ام. و اگر پاک باخته ای بیدار شو! و اگر من با تو "دعوایم" شد چه بسا برادرت را فرستم تا مشت به گونه ی تو زند.
۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه
۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه
به یاد نِه می آوریم!
دوستی نوشته است که هیچ کس آن مرد ِ یک سد و چهل ساله را، که من در گفتار ِ پیش این برمی شمردم، به یاد نِه می آورد. آری، ایرانی ها او را به یاد نِه می آورند. ایرانی ها کمی "حافظه اشان ضعییف" است. اما این جا آن مرد ِ سد و چهل پنجاه ساله را می شناسند. می دانند او "کم حافظه" است و ریش اش را توی ِ آرد سپید کرده است و همیشه دوست دارد هیجده بیست ساله باشد و جوانی کند و بازی کند و سنگ بی اندازد و با "بچه ها" دور هم گرد آی آند و سر ِ کار و درس و مشق نه روند و "ثابت کنند" که مرد اند. روزی مشروطه می خواهد و روزی مشروعه. روزی کمونیسم می خواهد و روز ِ دیگر خدا پرستی (و گاهی هر دو وانه). و او "خاطر خواه ِ " دو روزه است و با بادی عاشق و با بادی فارغ. روزی پلوی ِ سفارت ِ انگلیس را می خورد. روز ِ دیگر برای "امام حسین" پلو می پزد. روزی آن چنان برای "امام ِ زمان" چراغانی می کند که چشم ِ شاه کور شود. روز دیگر برای "چهار شنبه سوری" آن چنان آتشی به راه می اندازد که چشم ِ پاسدار ها کور شود. او سد و چهل پنجاه ساله است و این اندازه جوانی می کند. او به دل جوان نیست. او به "خـردش" جوان است. او در این سد و چهل پنجاه سال بسیاری پدر و مادر، بسیاری پیران به گور تاریخ سپرده است. "اودر این شست سده تخته پاره بسی به ساحل افکنده!" (این فراز شعری از یکی از این جوانان سد و چهل پنجاه ساله بود.) از این روی پیران او از او بسیار ترسان اند و تا او "بحران بلوغ" و جوانی کردنش آغاز می شود و شب آبی و توی خواب قلقلک شدن اش می شود با او هم کاری و هم راهی و هم آهنگی می کنند و پشت سر او اردو می کشند. آن ها دوست دارند در کشور جوانان زنده گی کنند. مانند بهشـت است که در آن مردمان پیر نِه می شوند وهیچ گاه سر ِ کار نِه می روند. و همیشه لشگر ِ گردنه بند ِ بعدی در گهواره است و او اگر هیژده بیست سال "صبر" کند لشگرش از گهواره ها به خیابان ها می ریزند. اگر تو آن سد و چهل پنجاه ساله را نِه می شناسی این جا، توی ِ شهر ِ فرنگ، این جا که مردمانش چیزهای ِ شگفت آور می سازند، این جا او را می شناسند و می دانند کی "بحران ِ بلوغ ِ " او آغاز شده است و سوت می زنند - سوت می زنند چون نام ِ او را به یاد نِه می آورند ـ او هم چون نامی نه دارد با آوای سوت سرش را بر می گرداند و آماده می شود. برای کار ِ بلوغ او از این مجله های رنگ وارنگ به او می دهند تویش پر از عکس های لختی پختی. می گویند، " برو آن پشت و پس ها توشو نیگاه کن. یکی شونو سوژه کن. کار ِ خودتو تموم کن. عکس ِ مشروطه، عکس ِ مشروعه، عکس ِ آلمان نازی، عکس ِ انقلاب ِ فرانسه، عکس ِ انقلاب ِ کمونیست، عکس ِ شاه و با هوش های مقیم آمریکا، عکس ِ خمینی و کون شسته های مقیم قم، عکس ِ مایکل جکسون و برک دانس، عکس ِ آزادی زن ها و رای و رای بازی، عکس ِ انقلاب اتمی و عکس ِ انقلاب رنگی. فقط سر جدت اگه راست کردی سراغ ما نیا. برو سراغ ننه ات. بزن ننه خودت رو بگا!" این جوری جوان سد و چهل پنجاه ساله ي ما مادر خودش را می گاید و در این سد و چهل پنجاه سالی که این جوان "تخته پاره ی بسیار به ساحل می افکند" آن ها قطار ِ دودی را از روی راه آهن به کره ي مریخ می افکنند.
برچسبها:
ایران پاییز,
ایران ریشه ها
۱۳۸۸ دی ۱۵, سهشنبه
چه چیز ها یی که نی ام؟
پس پیام دیگر آن بود که رهبر ِ خرد "دختر باز" و "زن باز" بوده است. (دل بند بردبار باش و همه ي این ها را نگه دار تا روزی که خرمن را برداشت می کنی. ) پس این هم درست نیست و رهبر ِ خرد از این بازی ها نِه می کند. رهبر ِخرد دستی است که می نویسد و چیزی را می جوی اد که هم برای تو نیک است و هم برای آرژانتین و هم برای ِ "بورکینو فاسو." پس این که ما آموخته شده ایم و عادت داریم که سخن را گوش نه سپاریم و گوینده ي سخن را ور اندازیم و چون این و چون آن ِ او را به میان کش مکش به کشانیم گاه درست نیست. پس به گذار برداشت کنم: به دان که نه چون این است که، " رهبـر ِ خـرد توده ای بوده و آخونده شده و به آمـریکا گریخته و دختر باز شده است." اما کسی بوده است که چون این بوده است. او کی است و او کجاست؟ اندوه این است که او هیچ جا نیست. برای این که او را بی یابی ،چهار تا سی سال به رو به پس سرت. می رسی به او که هیجده بیسـت ساله بود و تازه چیزهایی شنیده بود از اروپایی ها. شنیده بود که او با هیچ نیرو نِه می تواند از پس ِ اروپایی ها برآید و افسر ِ بر آن، اروپایی ها کارها می کنند که هم چون کار های پریان در داستان هاست واو هیچ از چه گونه گی آن کارها آگاهی نه دارد و دانشی آن ها دارند که از توان ِ دانش مند ترین مردم ایران هزار بار افزون تر است. راز ِ آن چه است؟ چرا؟ مگر او، آن اروپایی، از مردمان این گیتی نی است و از جایی دیگر آمد و آفریده ي خدایی دیگر است؟ آری این یکی از پاسخ هایی است که به او داده اند. آن را می گوی اند "نژاد پرستی." می گوی اند که اروپایی ها از نژادی دیگر و برتراند و با یک دیگر سازش می کنند و چیزهای شگفت آور می سازند و ما مردم از نژادی پس تر وکم خـرد وجاودانه در زد و خورد و ویران سازی خود . اگر دوست داری هم این پاسخ را به پذیر و آن را رهبر ِ اندیشه ي ات گردان و راه ات را از راه ِ ما سوا کن و به رو. هرگاه آن ها تو را فرا خواندند و گفتند، " ما شرط بسته ایم که تو نِه می توانی خودت را در چاه بی افکنی!" تو نشان به ده که خوب پست نژادی و خودت را در چاه بی انداز.
برچسبها:
ایران ریشه ها
۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه
ریش و ریشه
دوست دارم همان داستان ِ کتاب ِ "مادر" را پی گیرم و از دوگانه ي (خواچه - بنده) گویم. اما دل بندی نوشته است که گمان می کند که رهبر ِ خرد "توده ای بوده و آخوند شده و سپس به آمریکا گریخته است." نه، این که داستان ِ من نیست و داستان ِ همه شماست. پس این را هم داشته باشید. از نیستی های آن چه به رهبر خرد نه می چسبد چه بسا چهره ي "شما" بیرون افتد و آن را می گویند شناسایی خود و چه بد است اگر "شما" با رهبر ِ خرد در سخن سثیزی باش اید. و داستانی من دارم از سی سال پیش که هم این است. من برای روزنامه ای بی گانه کار می کردم و چون با چند زبان آشه نا بودم مرا به شهر ِ شما فرستاده بودند و من مردمان را می دیدام که گروه گروه گرد می آمداند و یک و به دو می کردند در باره ی چه گونه گی ِ کشورداری و در میان یکی از گروه ها من یادداشت بر می داشتم و باری من هم گزاره ای کوتاه اما آتش زن ِ اندیشه گفتم. گفتم چرا حزب و انجمن برپا نِه می دارید و پشت ِ کار را نِه می گیرید تا به کاروان به رسید یکی گفت،"این توده ای است و می خواهد ما را به کارهای سازش کارانه کشد." دیگری گفت، "از ریش ِ او پیداست که از حزب ِ اسلامی است." دیگری گفت، "از سخن گفتن او پیداست که خارجه ای و آمریکایی است." چهارمی پشت سر من بود وبا خشم به پشت من کوفت و او سخنی تازه نه داشت که بر من به بندد و مشت ِ خود را به کار گرفت. من جوان و پر زور بودم و می توانستم یکی دو تن را از پس برآیم. اما گفته اند، "پشه که پر شد به زنند پیل را." وآن گروه اندکی برتر از پشه بودند پس به تندی گریختم و داستان مارکوپولو و ایرانی ها و خاک های زیر گلیم را از هشت سد سال پیش به یاد آوردم و گفتم، "به روید که به بینم سی سال دیگر هم هنوز هم این جایید!" و آیا چون این نیست؟ پس ریشه ي ریشم را می گویم تا به دانید "پشه که پر می شود" داوری اش چه گونه است. و آن ریش از آن بود که دوست ِ دختر ِ من به من می گفت، "بوسه ي بدون ِ ریش مانند ِ استیک (بیفتک) بدون ِ سوس ِ قارچ است." پس من ریش گذاشتم. و پس از او دوستی دیگر بود که می گفت،" بوسه يِ با ریش مانند ِ بوسیدن ماهوت پاک کن است." پس همه را تراشیدم. ودیگری می گفت، "مرد ِ سر تراشیده سکسی است." پس سر تراشیدم. پس از او دیگری می گفت، "موی دم اسبی نشانه ي مرد ِ نیرومند است." پس موی ام را دم اسبی کردم. پس ای دل بند داوری نه کن. ریش و ریشه را با هم یکی نه گیر.
برچسبها:
ایران ریشه ها
۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه
چرا از میان پیامبران جرجیس؟
چرا از میان این همه نوشته، من به کتاب "مادر" بند انداخته ام؟ مگر من او را که کتاب را به پارسی نوشته است می شناسم و با او "خورده بدهی" دارم. نه، من نام او را هم به یاد نِه می آورم اما کار او را به یاد می آورم و به یاد می آورم که هر چه آن نوشته به پایانش نزدیک تر می شد روسی کتاب رزمی تر و تند تر می شد و پارسی آن خراب تر و خسته کننده تر. گویا بردباری پارسی نویس نیز به پایان می رسد و می خواهد آن را از سرباز کند. پس چرا من جرجیس را از میان پیام بران گزیدم. برای این که از دهان ام نی افتد. برای این که نه دهم. به ستانم. مانند روباهه. پس شما می خواهید چیزی را به کارگران یا چیزی را به جوانان پر شور بی آموزید باید آن را به درستی به گویید تا آن سود که می خواهیدبه دست شما و ایشان به رسد. باید زبان ِ آن ساده و درست و بی پیرایه و مانند زبان مادرش .باشد. اما پیش از همه ي این ها، خوی و روان شماست که افسر است. چیزی که در ایرانی ها هیچ نیست و ایرانی ها از آن بهره ای نه دارند. آن خوی خواچه گی است. هان؟ نه. و چیزی دیگر، خوی ِ بنده گی. این دوگانه را نگه دار. دو گانه ي دیگر، خوی ِ استادی و خوی ِ شاگردی است. در هر دوگانه پاره ها با یک دیگر در ستیزاند. بردبار باش. دو گانه ي (خواچه - بنده) دو پاره دارد: نخست، خواچه و پاره ي دیگر بنده. اگر به نشینی و هر چه را می گویی به خواچه گی نه چسبد آن گاه بنده گی را دریافته ای. بنده گی از نیستی خواچه گی هستی می گیرد و بیرون می آید. اگر به نشینی و هر چه را که به بنده گی نه می چسبد بر شماری آن گاه از نیستی بنده گی هستی خواچه گی سر بیرون می آورد. پس این دو پاره را ستیز و برستیز یک دیگر می گوییم و دوگانه ی ستیزنده ي (خواچه - بنده) را هم سازه ي دو چیز ستیزنده می نامیم. رهبر ِ خرد هم سازه ي خواچه گی و بنده گی است. تو اگر این دو پاره را هم ساز کردی رهبر ِخردی. این هم آن سخن - ستیزی یا دیالکتیک لست که پیش تر گفتم. این کاری به خدا پرستی یا کارگر دوستی یا سرمایه داری نه دارد. کجای این "تضاد" است که برای مردمان گفته اند. برخی به نا درست گفته اند که مارکس یا هگل گفته اند که دو متناقض در جمیع مقولات می توانند با یک دیگر کنار هم باشند. یا او گفته است که خرد ارسطو نادرست است. سپس مردمانی کوشیده اند که نادرستی مارکس و هگل را نشان دهند. چنین چیزی را آن ها نه گفته اند. آن ها آن چه را من گفتم گفته اند وسود آن را دیدیم. این کوتاه را گفتم برای این که به دانی چیزهایی هست که تو می دانی و از پیش تر داری اما بازار را به هم می ریزند تا هم آن را رنگ کرده به تو به فروشند. و تو همیشه، هم آن خانه داری و هر روز سودا گری می آید و به سوداگران دیگر چشمک می زند که او هم کالایی دارد و آن ها چشم به بندند تا کالای اش را به توي خانه دار به فروشد و تو چیزی نه می خواهی و به پاره ای نان خوش نودی. روزی مشروطه است و روزی مشروعه و روز دیگر ترقی خواهی و روز دیگر آلمان ِ نازی و روز دیگر توده ای گری و روز دیگر شاه و مینی ژوپ پوشی و روز دیگر خمینی و مرگ بر شاه و روز دیگر چهار شنبه سوری و رادیو آمریکا و آزادی ِ جاکشی. و روغن می رود روی روغن و برنج می ماند بی روغن. ای دوست ِ دل بند بر یکی وفا کن و خودت را به کاروان برسان. بردبار باش تا راز را به گشایم ات. داوری نه کن.
===================
کنار نبشت: خواچه یا خواجه در پارسی آقا و ارباب و دارنده و سرور معنی می دهد و در کهن پارسی آقای جوان را می گفتند، "خودآی چه" زیرا ارباب و سرور را "خودآی" می گفتند.
===================
کنار نبشت: تز در زبان اروپایی را گفته ام، "ستیز." آنتی تز را گفته ام، "برستیز" و سنتز اروپایی را گفته ام، "هم سازه" و تو آن را گفته ای "برنهاد." تو خرد را رهی شو واژه ها خودشان به پیش ات می آیند و تو را درود می گویند. مگر نه آن که "نخست خرد بود؟" و خرد، هم آن واژه است.
===================
کنار نبشت: خواچه یا خواجه در پارسی آقا و ارباب و دارنده و سرور معنی می دهد و در کهن پارسی آقای جوان را می گفتند، "خودآی چه" زیرا ارباب و سرور را "خودآی" می گفتند.
===================
کنار نبشت: تز در زبان اروپایی را گفته ام، "ستیز." آنتی تز را گفته ام، "برستیز" و سنتز اروپایی را گفته ام، "هم سازه" و تو آن را گفته ای "برنهاد." تو خرد را رهی شو واژه ها خودشان به پیش ات می آیند و تو را درود می گویند. مگر نه آن که "نخست خرد بود؟" و خرد، هم آن واژه است.
برچسبها:
ایران ریشه ها
۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه
شور می خواهد؟
می گویند چرا اسب مرده را تازیانه می زنی؟ می گویند دیگر داستان ِ "مادر" و "دیالکتیک" و دودمان آن ها به پایان رسیده است و تو باز هم دیر از راه رسیده ای مانند داستان میهن پرستی ات که می گفتی. پاسخ من این است: "آری، سد افسوس. من باز هم دیر از راه رسیدم. من، رهبر ِ خرد، همیشه برای شما دیر از راه می رسم. تا می آیم خود را به تو به رسانم داده ای و رفته ای که نُه ماه سر ِ دل به کشی." اکنون از این به گذریم و بر گردیم به کتاب "مادر." آن که او را به پارسی نوشت این جا نیست و هزار سخن دارد و رهبر ِ خرد تنها آن سخنانی از او را می داند که خردمندانه باشد و دیگر ِ سخنان او برای دوستانش به ماند. نخست سخن ِ او آن است که او با خون دل و در دیار ِ بیگانه با نبودن هیچ ابزار این کتاب را به تندی سر و سامان داده است تا آن را به دست ِ جوانان ِ پر شور برساند. او جوانان پر شور را برای چه می خواهد؟ برای این که پل به سازند و او را به تخت کیانی رسانند؟ آن کتاب را دو باره به خوان. آن نوشته ای ادبی است و می ماند برای ملتی بزرگ و دیگر ملت ها ارزش آن را می دانند و با سرمایه ي جان آن را بار ها و بار ها به زبان خود بر می گردانند و چاپ خانه های معتبر چاپ آن را می پذیرند و پول ها می ریزند. تو چرا می روی و آن را برای جوانان ِ " پر شور" به ارمغان می بری؟ به گذار پیران ِ خرد مند هم از آن بهره ای به برند. آن کتاب برای ِ کارگران و اندیش مندانی که کارگران را رهبری می کنند نوشته شده است تا چراغی کوچک در میانه ي هزاران چراغ باشد که راه مردمان را روشن می کند. داستان "موش ها و آدم ها" از "جان اشتاین بک" را خواندی؟ در آن دو کارگر اند که همه جا با یک دیگر هم راه اند. یکی کم خرد وجوان و پر زور است و دیگری پر خرد و کم زور و کمی سال مند. یکی چراغ ِ راه است و دیگری بازوی ِ کار. آن که بازوی ِ کار است بسیار "پر شور" است و می رسد به هنگامه ای که در نبودن دارنده ابزار کار، در میان ِمستی و غیبت ِ سرمایه دار، آن کارگر پر شور ابزار ِ تولید را تصرف می کند و او چون بسیار "پر شور" است و آن رهبر ِ خرد با او نیست نِه می داند با ابزار تولید چه کند و مادر ِ ابزار ِ تولید و خودش را می گاید. و این دو نفر نشانه ي دو نیروی درون آدمی نیزاست: خرد و شور. و او این داستان را با نشانه ها و سمبول ها نوشته است و او می داند که در کجا زنده گی می کند و مردم کشورش چه چیز را دوست دارند و هنجار و محک ِ مردمان ِ کشورش، روی ِ هم، کدام است و"داستان ِ موش ها و آدم ها" را آن گونه پرداخته است که به توان از آن فیلم ِ سینما هم ساخت و کارگران ِ کم سواد تر و خسته که نِه می توانند یا نِه می خواهند کتاب به خوانند به روند و فیلم آن را تماشا کنند و به دانند که بی رهبری ِ خرد با همه ي "پر شوری" و "پر زوری" تنها مادر خودشان را می گایند. پس به دان که همیشه "پر شور" ها پشت ِ در ایستاده اند که بی آیند تو و هر روز کسی پیدا می شود تا آن ها را به شوراند. آن ها بُردباران تاریخ اند و دوست دارند که تو بی آیند و کفش ها را به کنند خسته گی به گیرند و گرمابه ای به روند و غبا ر ِ تاریخ از تن به شویند و جامه ي نو در بر کنند و بر سفره ي شـسته نشینند و خوراک ِ گرم به خورند و پای به گسترند و کمی در آرامش به خواب روند وهمسر در بر گیرند و کودکان شان را به بازی برند. اما هم این پشت ِ در ایستاده گان هم آن سنگ اندازان پر شور اند و از ویار ِ حلیم بسیار در دیگ افتاده اند و مرغ ِ سوگه واری و شاده مانی بوده اند. باری بیا و این تن را کشتی رو راست باش. تا آب گیر را دیدی لخت نه شو به پر تو آب. نگاهی نیم نگاهی بی انداز. شاید داری شیرجه می ری توی گودال تپاله. به گذریم. تو اگر جوان ِ "پر شور" را دیدی باید کتاب ِ "مادر" را مانند ماکسیم گورکی اما به زبان فارسی به نویسی. او وقت و حوصله و جوانی و سواد و آب رو و آسایش بر سر آن کار گذاشت وبهانه نِه می گرفت. او بر آن زبان تسلط داشت و از ارمغان نویسنده گی بهره می برد و زبان خود را بازی چه و قربانی کون اش نه می کرد. او از مردم کیسه نه دوخته بود تا او را به جایی به رسانند. او خود را به جایی رسانده بود که هیچ کس نِِه می توانست او را نادیده به گیرد.
برچسبها:
ایران ریشه ها
گرد باد ِ اندیشه
گرد باد ِ اندیشه از این جا به راه می افتد. چیزی بسیار ساده و آسان در کتاب ها از اندیشه ي مردمان خردمند نوشته می شود و آن به دست سوداگر می افتد و او آن را از توده ي مردمان پنهان می دارد. اوکی است؟ او را ناصر الدین شاه به فرنگ فرستاده است تا ساختن ابزار ها را از فرنگی ها یاد گیرد و به مردمان کشورش بی آموزد و او نه یاد می گیرد و نه اگر اندکی هم یاد گیرد به دیگران می آموزد. آن را پنهان می دارد تا با آن سودای بزرگ بی اندوزد یا ماجرا جویی بی آفریند یا مردمان را به یک دیگر اندازد یا خون خود ریزد. او آب نمی دهد تا گیاهان تشنه ي دشت های سوخته ي ایران را سر سبز کند. او پس ِ خود را می دهد. او از بالایش نِه می دهد از پایین می دهد. از چشمش آب نِه می دهد از کونش گُه می دهد. خاموش باش! داوری نه کن! او را شاید شاه به فرنگ نه فرستاده باشد پدرش به نجف فرستاده است تا برگردد و پرهیزکاری به مردم آبادی اش اندرز دهد. پرهیزکاری او از شکم گنده اش و نگاه گرسنه اش بر زنان و خارش دستش بر ستاندن زر پیداست. از آز بی پایان او در نامی شدن. از دانش اندک او. از دریغ داشتن آن اندک بر توده ي مردمان. از پیچاندن آن اندک در زبان ِ بیگانه و دشوار. همه ي تان می دهید. زن و مردتان، خوانده و ناخوانده تان، دانشجو و آموزگار و روستایی و سرمایه دار وکارگر و استاد. همه با هم. دو بار می دهید یک بار می شمارید. از آغاز هم می دادید. مگر آن پای افزار ساز نه بود که به شاه ساسانی گفت که همه ي دارایش را به لشگرکشی شاه می پردازد اگر فرزند او را واگذارند تا خواندن بی آموزد و شاه گفت در آفرینش چون این نِه می شود که فرزند ِ افزارمند هنر ِ موبدان یابد. پس او را می فرستند تا دانش ِ شیمی بی اندوزد او سر از جنبش کارگری ِ فرانسه در می آورد و می آید و جنبش را از شیمی لازم تر می داند. مردک، جنبش آن ها از شیمی در آمده است. به ماند. باشد. خوب، جنبش ات را به کار گران، اگر یافتی شان بی آموز. نه ! او که از آژیتاسیون ودیالکتیک و بارکلی و ایده آلیسم سوبژکتیو می گوید. این کتاب ِ "مادر" را ماکسیم گورکی به زبانی شیرین، گویا، آسان و دل پذیر نوشته است و در این سرزمین که من زنده گی می کنم با این که داستان شوروی پایان یافته است هر ده، بیست سال کسی می آید و با رو خوانی ِ کار ٍ گذشته گان دوباره از زبان ِ روسی به این زبان بر می گرداند و من آن را خوانده ام. واین کتاب برای مردمان کم خوانده وکارگران است تا منش آنان را از رفتار ِ بیهوده گی و روز گدرانی و پرخاش گری با هم، به چهره ای اندیش مند و مردم دوست و فرهنگ یافته در آورد وکین و خشم آنان را برای سازنده گی به کار گیرد و از آنان لشگری آزموده و به سامان در آمده و کارآ برای سازنده گی آینده به پروراند نه آنان که "با رسیدن به آزادی هم چون برده گان رها شده و کینه توز رفتار کنند" و نه دانند سوی و دوستی کدام را باید بر گزینند. اما فارسی این کتاب ِ زیبا. او نه زبان ِ روسی آموخته نه از جنبش ِ کارگران می داند نه زبان مادری اش را به دل اندوخته نه از ارمغان ِ نویسنده گی بهره یافته نه سخت کوشی کرده است که کتاب را بار ها و بار ها بخواند و رو نویسی کند و برگردان را دو باره و سه باره و بارها و بار ها باز نگرد و باز نویسی کند و شب و روز به چاپ خانه به رود و کش مکش کند و چاپ گران را به سختی بی اندازد و چاپ شده ها را رو خوانی کند و نادرست ها را بی یابد ودرست کند و از دوستان دیگر و دانش مند تر بخواهد تا او را یاری کنند و پس ار پنج شش سال چیزی را بی آفریند: تنها یک کتاب اما ماندنی و خواندنی. پس چون نٍه می تواند از بالا به دهد از پایین می دهد. می دانم او گناهی و تقصیری نه دارد بسیار چیزها باید گرد آید تا چیزی آفریده شود. کار، ابزار می خواهد. آری، ابزار ِ او گشاد است و با آن تنها می شود تِر زد. ابزار درست آن است که پایین تنگ یا بهتر آن که بسته باشد و بالا باز و گشاد باشد تا هی به دهی،اما آب، آب از چشم. آبی که ز چشم ِ باغ جوشید. رهبر ٍ خرد ابزار ِ تو را برای ات می آورد. بردبار باش.
برچسبها:
ایران پاییز,
ایران ریشه ها
۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه
سخن ستیـزی
هر چه می گویید، پاسخ می دهم که نی ام. پس رهبر خرد چی است؟ برخی از شما شنیده اید که هگل و مارکزس و دسته ای از خرد دوستان دیگر و از آن میان خرد دوستان ایرانی مانند ِ ملاصدراي شیرازی و ملا هادي سبزواری از دیالکتیک می گفتند و نخست این واژه را در نوشته های افلاتون می بیـنیم و شاید هم پیش از او و ایرانیان آن را جدل گفته اند. من آن را سخن - ستیـزی می گویم تا به واژه ي یونانی نزدیک تر باشد و خسته گی و زنگ سد سال گذشته ي آن به آب چشمم از آن شـسته شود. گفتم که من هم می دهم اما آب. با این واژه ي ساده و بی آزار و پر از خرد سد ها مردم به زندان رفته اند و کشته شده اند و در خیابان ها به یک دیگر سنگ پرانده اند و ناسزا گفته اند. نه گوینده گان آن را در می یافتند نه شنونده گان گوش به گوینده می دادند. پس آیا رهبر خرد هم خود را نابغه وهوش مند می داند و خود زا شاگرد نخست هاروارد می نماید که دیگران نه فهمیده اند و او فهمیده است. نه، دیگران هم گاهی قهمیده اند اما آن ها به مردمان با چشم سوداگری می نگریستند که خانه داری به کالای آن ها دل بسته شده است و می ترسیدند که در بازار ِ کالای ِ ناچیزشان "دست" زیاد به شود. این که گفتم در باره ي آن خوب های شان گفتم. اما بیشتر آن ها خودشان هم خوب نِه می فهمیدند و در نِه می یافتند. پس شنونده بی چاره می شد و جوانانی بودند در دوره ي شوروی که از دیالکتیک کیش و آیین و دین ساخته بودند و بر سر آن گرفتاری ها و جنگ ها می ساختند بی آن که باری به توانند آن را برای دوستان خود هم به سزاواری به گویند. گروه دیگر هم بر گروه نخست می خروشیدند و دیالکتیک را "اقدام برعلیه کشور" یا "دین" یا "خدا" می انگاشتند. پس چانه ای من پر است و چشم و دستم کم توان. بگذار تا به کشاکش داستان به رسم. پس دیالکتیک یا سخن - ستیزی این است: می پرسیم، "رهبر خرد چی است؟ " پاسخ می دهیم، "این نیست." و نیز "آن نیست." و نیز، "آن نیست." و نیز "آن هم نیست." وهم جون این، "آن دیگر هم نیست." می گوییم و می گوییم تا هر چه را که نیست بر ما آشکار به شود. در میان این گفت - و - گو یا سخن - ستیزی هستی ِ نهان ِ "رهبر ِ خرد" بیرون می افتد. یعنی "هستی از میان ِ نیستی سر برون آورده است." این آیا چیزی است که برای آن کشت وکشتار و زندان و جنگ خیابانی به شود؟ یا در آن شاهنشاه و آخوند و توده ای و لنین و پرخاش جویان و بمب گذاران وآتش اندازان و آزادی خواهان و آمریکاپرستان به میانه آیند؟ این تنها روشی اسث برای شناسایی آن چیزی که نِه می دانیم اما دوست داریم که به دانیم و در کنار رهبری خرد و بخشی از خرد دوستی است.
برچسبها:
ایران ریشه ها,
ایران واژه ها
۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه
میهن پرستان؟
دوستی پیام ام داده است که من میهن پرستی را بر مردم اندرز می دهم و کجای این ریشه های نو است؟ و من دیر از راه رسیده ام و شایسته بود که در دوره ي ناصر الدین شاه بر می خاستم. کاش که چون این بود و من در آن دوره بودم و سخن دلم را در آن روزه گار می گفتم و شاید اگر من و ایران چند گاهی بپاییم به آن روزه گار برگردیم و به بینیم که چه می باید که می کردیم و نه کردیم و چه می باید که نه می کردیم اما کردیم. اما این که مرا میهن پرست نام ایدید یا این که مرا میهن ستیز به نامید درست نیست. من نه می پرستم نه می ستیزم و نه شهروند ایران ام. من ایرانی را از پدرم آموخته ام و او از مادرش که ایرانی بود آموخته بود و زبان مادری من چیزی دگر بود. ومن این زبان را از نوشته های ایرانیان بزرگ آموخته ام: سعدی و حافظ وفردوسی و مولوی ورودکی وبیهقی و شمس ِ قیس ِ رازی و فیض ِ کاشانی و کهکشانی از ستاره گان که دیگر شما آن ها را به یاد نه می آورید و دست نبشت آن ها را پنهانی به این جا می آورید و با عکس ومجله ی روسپیان سینما معاوضه می کنید. نگران نشو وبردبار باش اگر اندکی با من باشی روسپی هم برای ات می آورم. پس من نه میهن پرستم. برای ات پا اندازی هم می کنم اما میهن فروشی نِه می کنم. پس چه ام؟ من دستی ام که می نویسم. دهان نه دارم که به گویم: پخته گان لب از تکلم دوختند-خام طبعی بین که در جوش ام هنوز. من رهبر ِ خِردم و اگر آرژانتین را هم به من به دهند هم این ها را می گویم که به ایرانی ها می گویم. می فهمید؟ در می یابید؟ پس به گردیم به بینیم چه چیزی است که برای ایران و آرژانتین هر دو به یک اندازه خوب است و کار برد دارد. آن گاه همان را خِرد به نامیم. به بینیم مردم این دو کشور چه چیز هایی را می خواهند و آن چیز ها را آماج کنیم و برای رسیدن به آن ها به کوشیم. اکنون پنداری که من می گویم این ها و آن ها آزادی می خواهند. و من رهبر ِ خردم و بازرگان نیستم که به خواهم تو را به چاپم و برای ِ خودم ویلا در اسپانیا به خرم و سخن تازه دارم و از این آزادی، سخنان پیش تر بسیار گفته اند و مرا بر آن ها داوری نیست.
برچسبها:
ایران پاییز,
ایران ریشه ها
۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه
از کی می داد یم؟
پس همه مان می دهیم و در مزد ِ آن کم می ستانیم و بسیار هم در دادن زرنگ ایم: دو بار می دهیم و آن را یک بار می شماریم و می پنداریم که ستاننده را فریفثه ایم. من شاهنشاه را بر شمردم و دیگران را هنوز سخنی نگفتم اگر چه در آغاز همه را به یک گونه داوری کردم. گفتم همه ي تان می دهید. پس در آینده دیگران را نیز بر خواهم شمرد. اما اگر نوشته ي مرا دنبال کنید ریشه های نوی ِ شما پا گیر می شود و پوسته ي تان سخت می شود و در آن هنگام سخن ِ من بر دلتان گزافه نمی آید. شاهنشاه را گفتم از آن روی که پرونده ي او بسته شده است و همه ي زنده گان بر آن یک دل اند. اکنون می خواهم به بینم از کی می دهید. هم این ده بیست سال است؟ از دوره ی " آن پدر و پسر" است؟ از دوره ي قاجار است. از دوره ي پس از یزدگرد است؟ از دوره ي هخامنش است؟ باری، اگر به پذیرید که از همان آغاز بوده است با شگون است. آن ریشه ای نو اما پر زور است. آن نشانه ي این است که باور دارید که از آغاز در زایچه و زانیچی با یک دیگر به سر می برید و در کوچ ِ راه با یک دیگر هم راه اید. چرا با شگون است؟ برای این که در گردش کنونی گیتی مردمان را با زانیچ آنان به سودا می برند و آن ها که هنوز بر تیره و دوده مان و خانه دان بسته اند زور می شوند تا به دهند و نمی توانند که به ستانند. و تو که می دهی برای این است که بر زاینیچی بسته نیستی و چشم بر این داری که "شکم زن و بچه ات را سیر داری" و سودای بزرگی نه داری. پس اگر پذیرفتی که از آغاز می دادی به پایین می روی اما شتاب می گیری که به بالا رسی.
----------------------------------------------------
کنار نبشت: من واژه ي زانیچ را بر واژه ي میهن و وطن پسندیده ام زیرا در آن زاده شدن در سرزمین ِ مشترک دیده می شود و هم میهنی را در خاک نشانه می دهد نه در خون و خانه دان و هم مانند واژه ي بیگانه ناسیون است. و بیگانه گانی که می ستانند و برنده ي کنونی اند وابسته ی ناسیون انند. و اگر شنیده ای برخی "جهان وطن" اند آنان با زور و رای یک سان با دیگران خود را جهان وطن نامیده اند نه آن که بر زیر دستی. زانیچ را هم من دوست دارم "زایه نیچ" بنویسم تا واژه ای نو پدید آید و به تر به رساند.
----------------------------------------------------
کنار نبشت: من واژه ي زانیچ را بر واژه ي میهن و وطن پسندیده ام زیرا در آن زاده شدن در سرزمین ِ مشترک دیده می شود و هم میهنی را در خاک نشانه می دهد نه در خون و خانه دان و هم مانند واژه ي بیگانه ناسیون است. و بیگانه گانی که می ستانند و برنده ي کنونی اند وابسته ی ناسیون انند. و اگر شنیده ای برخی "جهان وطن" اند آنان با زور و رای یک سان با دیگران خود را جهان وطن نامیده اند نه آن که بر زیر دستی. زانیچ را هم من دوست دارم "زایه نیچ" بنویسم تا واژه ای نو پدید آید و به تر به رساند.
برچسبها:
ایران ریشه ها,
ایران واژه ها
اشتراک در:
پستها (Atom)
