۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

سخنی کوتاه با فرهنگستان زبان پارسی



این چیزهایی را که شما می نویسید فارسی است؟ خدای رحمت کند این زبان را با این نگه بانان اش. گلستان سعدی را بار دیگر به خوانید اگر باری خوانده اید. اگر نه یاد نگار (وب لاگ) "رهبر خرد" را به خوانید. من فارسی زبان نی ام تنها دوست دار زبان شمایم. چه اندازه شما ساختار های انگلیسی فرانسوی را به کار می گیرید. زبان تان را به توپ بسته اید؟ شما را می گویم خواجه گان فرهنگ ستان زبان پارسی. از روی برگ نخست این "وب-گاه!" شما می گویم. شما اگر زبان درست به کار نه برید در میهن تان سخن هم را در نه می یابید و با هم در می افتید و کار تان به کارستان می افتد.

آن است که گذرم بر ایست گاه آنان افتاد. این را نوشتم ‌اما شاید از سر کون گشاد ِشان چاپ نه شد.

پنداشت وبسی پنداشت (۲)


ما را سری ست با تو که چون خلق روزه گار دشمن شوند و سر به رود هم بر آن سر ایم

پس اگر تو سرت را با پزشکی نهادی و سر به رفت تو و پزشکی ات می ماند. تو اگر شاعر بودی و سرت با شاعری بود سر تو که رفت شاعری ات می ماند هم چون درختی تن آور که سر شاخه های اش را می زنند و درخت تن آور تر می شود.

 خنیاگری را که گفتم، آن چون آن آوایش گرم و پخته و هیرمندانه بود که مرا شگفتی می افزود هرگاه این سروده های سعدی را می خواند تا آن گاه که اشک مرا سرازیر می کرد و من مردی کم خوانده وبی گانه ام و عرفان نه می دانم و مانند مردم بومی ایران در میان شاخه های گسترده ی رودکی و عنصری و سیستانی و انوری و منوچهری و ابو سعید و عطار و خیام و خاقانی و شما کهـکـشـانی از ستاره گان دارید و از همه افزون تر سراینده گان چهارگانه ی شما، فردوسی و سـعدی و مولـوی و حافـظ بزرگ نه شده ام. پس چه بر من می رود؟ او با آن خنیای کهن و آوای گرم و آموخته اش بس آمد های روان مرا به سروری آسمانی و پردیسانه، که از میان سده ها و اعصار قدیم و دشت های آفتابی سرزمینی افسانه ای برخاسته اند، می لرزاند و مرا به زانو در می آورد.

اکنون می شنوم که مردکه به بیماری خانه گی پیر خرفته گی ایرانیان دو چار شده است و به ترکیه می رود که با بنگاه ِ شادمانی ِ روسپی خوان های لوس آنجه لس هم چشمی کند تا مردمان به توانند که در پای خنیای او می به نوشند. مردکه آوای تو هزار پیاله ی می ِ کهنه است و آن چه که مِی نه تواند آورد آوای تو تواند.

می گوید، آری روزه گار گران شده است و کف ِ دست تهی را باید پر کرد یا از آنان ستد یا از اینان. از هر دو به ستان. چه گونه؟ با رهبری ِ خرد. رهبری ِ خرد آن است که در سودا گری نه گویی این خانه دار است و با او باید گونه ای سودا کرد و آن دیگری خودش سودا گر است و با او باید به گونه ای دیگر سودا کرد. با همه همان باش.

این گونه می بین ایم که اگر رهبر ِ خرد را پیروی نه کنیم کم کم افسار ما به دست جوانان ِ نو رس می افتد و راه باز می شود که در گیر و دار ستیزه ی (ساواکی - دموکراتیک) به خاک روبه بی افتیم.

رهبر ِ خرد تویی اگر پیر و پخته و کم سخن و پر کار باشی و در پنجره ی سودا کده ات تنها آن کالا باشد که از جوانی بر آن کوشیده ای. ای گل فروش، گل چه فروشی به جای سیم؟ 

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

پـــنداشت و بسی پنداشت


می پرسید چرا او را سرزنش می کنم که به دنبال جوانان می رود و خواسـته ی آنان را بر می آورد مگر این کار بد است که مردمان برنا دل باشند؟ برنا دل باید پخته اندیش باشد. پیر برنا دل رهبری می کند نه رهروی و اگر هنوز رهروی می کند باید در خانه اش به ماند و به گذارد آب از آسیاب بی افتد چون کم خرد و پیر و رهرو کار مردمان را به زاری می کشاند وتوان ایستادن بر سخن خود را نه دارد.

 دیگر آن است که در میان ایرانیان کم می توان یافت که مردم در سال خود باشند و آن چه را در جوانی آغاز کرده اند به پخته گی و بزرگ سالی رسان اند. برگزیده گان در گیر و داری می افتند که من بر آن نامی نهاده بودم. آن گاهی بود که تازه در ایران کشور داران دگرگون شده بودند از شاه فرمایی به کیش فرمایی ِ اسلامی. و من پس از گاهی دیگر نه توانستم به ایران به روم و نه می دانم که امروز چه واژه ای برای آن بی یابم.

 آن را من ستیزه ی (ساواکی - دموکراتیک) نامیده بودم. و آن چون این است: در ایران هر بنگاهی از مردمان برگزیده پی افکنید پس از گاهی بر دو دسته می شود. دسته ای خود را به دستگاه می فروشند و به دنبال جای و مکان درباری می افتند و آن پیشه و آماج آن بنگاه را به زیر پا و فراموشی می گذارند.

 دسته دوم دموکراتیک و برانداز می شوند و در پی آن اند که روزی در رسد که کین خود را از خود کامه گی و خود پسندی و در دانه گی و زر اندوزی دسته نخست باز گیرند و آتش رشک خود را با پیوستن به هر شورش بی خردانه ای خاموش سازند. دست آورد این ستیزه آن است که آن بنگاه هیچ گاه ریشه نه می گیرد و همه ی آن از سنگ واره گان پر می شود.

 می گویید  دسته ای دیگر اند که نه این اند نه آن اند.  این ها از روز نخست ته نشین و سنگ واره می شوند. این ها دست آورد و فر آورده ی آن ستیزه اند و چون هژیری (نیرنگ کاری) دسته ی نخست را نه دارند به بالا رونده گان راه نه می یابند اما بر آن رشک می برند و بی باکی ( دلیری بی خردانه ی) دسته ی دویم را هم نه دارند که سخنان تیز و گوشه دار گویند. اما رشک آن ها روزی که به رسد آنان را در میان سیاهی لشگر  شورش گران می برد.

 پس اگر تو به شست ساله گی رسیدی و هنوز پزشک، هیرمند، دانشمند، مهندس، استاد دانشگاه، نویسنده یا خواننده ای بودی آشنا به دانش روز و شناخته شده در میان مردمان، اما نه ساواکی بودی و نه دموکراتیک و نه فرزندان خود را به دیار بی گانه فرستاده بودی گنجی بوده ای گران تر از کوه نور و دریای نور برای ایرانیان. به این بی چاره گان دل به سوزان و آن گنج را پاس دار.

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

ادامه دهم


پس گذارم به کوچه ی ِ خواننده گان و نوازنده گان افتاد. شنیدم که در کشور ِ ایران شورش و جنجال افتاده بود؛ چند سال ِ پیش بود. کشور داران شورش را سر کوبیده بودند.

یکی از خواننده گان خود را از میان ِ شورش گران پنداشته بود. او  خواسته بود کشورداران را به سزا رساند. پس گفته بود که نه باید آواز های ِ او را از رادیو و تلویزیون پخش کنند. من نه دانستم که او خود را پاد افره کرده بود یا مردمان و دوست داران آوای خوشش را یا خنیاگری ایرانیان را یا کشور داران را. او را چه کار به شورش خیابان ها.  او باید چیزی را پاس داری کند که از چیز های ِ دیگر برای ِ پاس داشتن ارزنده تر است.

 این یک تن را که گفتم از هزار تن برای زانیچ ایران ارزنده تر است. او چهل پنجاه سال رنج کشیده است و دیدم برای این که بازار ِ روز را خوش نود سازد می افتد دنپال دانش آموزان و دانشجویان ِ هفده هژده پیست ساله. و سزوده ها ی ِ آواز او کم کم رنگ و بوی کودکستان می گیزد؛ جای آن که می خواند: گلی چو روی تو چون در چمن به دست آید کمینه دیده ی ِ سعدیش پیش خار کشم.

 و این گفته ی من به او ست و شاید گفتار ِ من به او نیز بر او چون این نماید. او مرا رنجاند و من هم او را رنجاندم. آن که بار ِ گران بر دوش پذیرفته است آن را بر زمین نه می گذارد که به دنبال ِ آوای ِ دهل افتد.   رهبر ِ خرد‌‍‍‌، آینه ای. رنگ ِ تو روی ِ کسی ست. تو ز همه رنگ جدا بوده ای. از همه رنگ جدا باش ای دوست.

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

دو بار یا سه بار؟


اما داشتم از آن بانوی ناتوان می گفتم। او باید در این وستان زنده گی، در این سن وسال به رهبری خرد می رسید। او دو بار در چشم تاریکی نگریسته است: نخست آن گاه که او را برای کامیاری آن شاه زاده ی گرسنه چشم بردند و بار دوم که در چشمان دار و دسته ی خمینی نگریست و گمان ِ خرد این است که این دسته دوم نیز از او کام یاری می گرفتند و آنان مردمی خون ریز بودند و او از آن جا از دست آنان زنده به در رفت। او در کار خنیاگری شایسته بود و می توانست چهره ی زیبا واندام خوش تراش را با آوای گرم وپیچ و تاب آهنگین اندام و افتاده گی درونی و سخن گویی شیرین در پیش چشمان انبوه تماشاگران در آمیزد و ترانه های خوب و سرود های دل نشین برای او ساخته شده بود که برخی اندیشه را هم به کار می گرفت।

خوب این ها چیزی است که در میان ایرانی ها کم گرد می آید اگر آمد باید پاس داری و سپاس داری شود।
 نخست به آن نیمه مردک به پردازم। او را باید از کودکی با دخترکان هم سنگ و هم طبقه با او می پروردند و ستایش و جوان مردی با زنان و آداب مهر ورزی و سوز و گداز و مـِهر نامه نویسی و هم راهی بر او می آموخـتند نه آ ن که به او بی آموزند که او مانند سر باج گیر کام خانه ی روسپیان است و هر زنی برای او فراهم است و همه ی زنان ابزار کام کشی اوی اند । او باید به همه ی زنان با چشم افتاده گی و ستایش نگاه می کرد تا اگر به کشور داری می رسید زنان بر او سوار نه شوند این اندازه حرم سازی نه کند این اندازه سگ توله پس نی اندازد

مادر روسپی ها کمی درس به گیرید। دسته ی دوم که آمدند مانند مرد خانه گمان به کار آمدی دولچه خود ترسان بودند و آن آدمی را ستم گر می کند و به جوال رفتن با هر گروهی پرداختند و برای برنده شدن در هم چشمی با گروهک های نابخرد و ستمگر خون ریزی آغازیدند। و این زن ناتوان را که هیچ گناهی نه داشت مگر این که مرغ خوش خوان قفسی بود، مانند هزاران مردم ِ دیگر ناسزاوارانه به پادافره وشاید هم خدای ناخواسته به نابه کاری (abuse) گرفتند

آیا او برای بار سوم در چشمان تاریکی می نه گرد؟ در چشمان آنان که کام گیری نه می خواهند باج هم نه می خواهند و بر ستمگری خود هزار سرپوش گذاشته اند که شاه و خمینی و دکتر شریعتی واحمد شاملو وکسروی و مصدق به خواب هم نه می بینند। آیا او در می یابد که او می تواند الگویی باشد برای یادگیری زبر و زرنگی وآتش پاره گی نه ابزار ازهم گسستن میهن زیبای ایران که هزاران هم چون او در نهان دارد. این نامه هم نیمه ماند.

یـاد آوری: اکــنـون کـه چــنـد ســال بـر ایـن نـامــه مـی گـذرد تـاریـخ مــصــرف ایـن نـوشــتـه ســپـری شــده اســت.

 

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

چرا؟


دوستی مرا گوش زده است که چرا سخن ِ روز گفته ام و نام از بانویی ناتوان برده ام به آزردن। و من رهبر خـردم و باید سخن جاوه دانه گویم।

درست نی ست. من نمونه های کاربست فرهنگ کنونی شما را به سنجش وسرزنش می گیرم تا به خودتان شناخت یابـید و خوب ِ شما را هم می گویم و همه این ها اگر زنده به مانم। و این ابزار ِ رایه گان که من برای نوشتن به کار می گیرم دشوار است و مرا می آزارد।

 و من از زنده و مرده تان را می جنبانم। و شاه و خمینی و شجریان و گوگوش و شریعتی و شاملو و کسروی و جلال آل احمد و مصدق و کریم سروش و هویدا و این نام کوچکان دیگر این چند دهـه همه تکه های همان کرباسی اید।

اما کوتاه به گویم شما آن اید که هی جوان می شود و به پیری وخرد مندی نه می رسد। سپاه ِ چموش و افسار گسیخته و بی سامان و بی سردار ِ شما در پس هر هرزه ی بی نام و نشانی اردو می کشد।

 سپاه شما پس آهنگ و عقبه نه دارد که پیش آهنگان را افسری وافسار داری کند و چون آن که گوگوش خوانده است بر شما می رود: "توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد من می خواستم به دریا به رسم"

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

سخنی کوتاه از آزادی


این را گفتم که دوسـتان می گویند اکنون باید از آزادی گفت و پس از آزادی و داشـت و برداشت ِ آزادی مردم اندک اندک خردمند خواهـند شد। چون مردم ایران برخی شان یا نیم شان یا بیش ترشان یا شاید همه ی شان اینک فریاد آزاد خواهی سر می دهند। من در سال هفتاد و هشت میلادی در ایران بودم و همین فرازه را شـنیدم।

سال ها چشم می پایـیدم که روزی سخن ازخرد آغاز شود اما آن روز هرگز نی آمد। اما داستان آزادی خواهی سال هفتاد و هشت چه بود؟ باید می رفتی توی جاده ها و خیابان ها ریشه ی آن را می یافتی। کسی در پیکان نشـسته بود و دیگری بر وانت پیکان। در سر چهار راه چشم شان به یک دیگر می افتاد। ناگهان این دو مانند جانوری افسار گسیخته آن ابزار سواری شان را به هم چشمی می بستند به باد که کدام زودترک می رسند به آن چار سوی دیگر। سر چارسوی دیگر آن که دیرتر رسیده بود پیاده می شد و گریبان دیگری را می گرفت و از دور تو می شـنیدی که یک دیگر را ناسزا می گویند و مشت می کوبند।

پس کش مکش شما بر سر آزادی نی ست از سر ِ چمیده گی و نانجیبی ست। از سر ِ بی خردی و شکم سیری وخود-دوده مان دوستی و کم خوانده گی ست। نان ِ رنج نابرده می خورید و در جای ِ گرفتن می دهید। سخنم درشت است شاید نشیمن ِ فراخ تان را بی آزارد। شاید به سخنان نرم تر هم به رسم اگر زنده ماندم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

کنون روزه گاری ِ رهبر ِ خرد


پس خرده گرفته اند که مردم بسیار راه وچاه را نشان می دهند و در کناره ی گود می گویند لنگش کن। درست است شما گوش تان از پند و اندرز پر است اما این انگلیسی ها همیشه گوش شان تهی است و همه اش گوش وا ایستاده اند تا شما دهان باز کنید آن ها برای تان برنامه ی تازه می بافـند
 پس خرده گرفته اند که رهبر خرد دوست دار کـنون روزه گاری (وضع موجود) و کـنون زیستی (استات کو) است। این پندار نا درست است । گفتم ِ تان که من دوست دار ِ گذ شـته ام

 شما در زبان تان گفته ای دارید که "همیشه عقل (خرد) آدمی از پس او (بعد از او) می رسد " یا این که "سال به سال دریغ از پارسال" من نه می گویم به رویم و به بین ایم چرا یونانی ها در جنگ ِ سالامیس برنده شدند من که چندان فرهیخته نی ام شما چند ین فرهیخته گان دارید از آن ها به خواهید تا در جای گوزیدن کمی هم به نویسند.

من می پرسـم چرا برادران ِ شرلی که به ایران آمدند به ایرانی ها نه گفـتند که آن ها ابزاری دارند که در یک روز دو هزار دیوان حافظ را با اندک هزینه ای چاپ می کند دوهزار گلستان سعدی را و مردمی که در آن روزه گار در ایران می آموختند بیشترک شان با این کتاب آموزش می گرفتند و آن میله ای بود که گرد آمدی بزرگ را از مردمان از بنگال تا آلبانی و سارایوو و از کاشغر تا مسگت و عمان را وحدت می داد। برادران شرلی که به ایران آمدند سد و سی سال بود که آ ن ها دستگاه چاپ داشـتند.
کاکستن آن را پس از یک سال که در آلمان در آمده بود آن را آموخت و به انگلستان آورد। در روزه گار او مردم لندن زبان ِ مردم ساری را در ده بیست فرسنگی لندن به درستی در نه می یافتند। او برنامه نه ساخت که مردمان را به گروگان گیرد تا خود را به شاهی یا به شاه رساند او هرچه که می توانست و در زبان انگلیسی بود چاپ می کرد وهرچه در زبان لاتین از داستان و روزه گار نویسی (تاریخ) می یافت به انگلیسی بر می گرداند.

او می گفت "من زبان مادری ام را می نویسم و برنویسی (هجی) و شیوه ای یک سان را پی می رزیم تا توده ی مردمان آموزش خواندن ونوشتن گیرند و گفته ی هم را در یابند و به آشتی رسند."

در روزه گار برادران شرلی آن آروز بر آورده و پایه های ملتی بزرگ با واژه های سربی کاکستن پی افکـنده شده بود। برادران شرلی ساختن جنگ افزار را به شاه ایران می آموخت اند تا ایرانی ها از پشت به مردمان و شاهان پارسی زبان عثمانی به تازند اما راز دستگاه چاپ را که جنگ ابزار بزرگ تر بود پنهان داشتند.

ایرانی ها دویست یا دویست و پنجاه سال (برای شما که پنجاه سال، سالی نی ست) پس از برادران شرلی دانستند که چون این هنری هستی دارد.
پس کاکستن پس از یک سال آن را آموخت اما شما ایرانی ها پس از سی سد و پنجاه سال. برای این که کاکستن مردی کم هوش اما بسیار کنج کاو بود اما شما ایرانی ها ملتی بزرگ و نجیب و میهمان نواز و با هوش و نابغه اید و همه ی شاگرد اول های دانشگاه های آمریکا ایرانی اند و آخوند هایتان را هم هم راه گوگوش هایتان فراموش نه کنم آن ها هم بسیار زرنگ و با هوش اند دو بار از پس شان می دهند و یک بار مزد می گیرند مادر روسپی ها کمی هم درس به گیرید.


۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

نوشـته های رهبری بسیار است!

بر من خرده ای گرفـتـند که من دوست دار ِ یونانیان ام। من دوست دار ِ کـسی نی ام। مردمی که دوست دار ِ من ـ رهبر ِ خرد ـ اند برنده می شوند। چون شما دویست سال است که می بازید و می دانید هم که می بازید من می کوشم که راز ِ آن را برای ِ تان به گوی ام। شما همه اش بر هم می تازید و هیچ کدام به نزد ِ خرد ِتان نه می آیـید। رهبران ِ شما که گاهی در پاریس اند گاهی در لندن گاهی در مسکو گاهی در برلین گاهی در قم ومشهد و نجف گاهی در هاروارد و لس-آنجلس بسیار کم خوانده و بیشتری مزدور اند। آنان جوانان را بر می انگیزند ولگام اندیشه ي خود را به جوانان می سپارند। پیش از آن که گوش سپارید مشت کوفتن را می آزمایید. آن چنان دسته دسته می شوید و به آسانی سر می سپارید که بی گانه گان گرد آوردن ارتشی از شما را یک روزه می انگارند. اما چه اندیشه ای نادرست. هنوز جامه ی مزدوری آنان بر تن تان نه آرمیده در اندیشه ی شوریدن بر خودایه گان تازه اید اما چه نادرست اندیشه ای.پنجاه سال، سد سال پشیمانی می کشید و در گوشی راز ِ دل گویی می کنید تا دری از سر بخت در گوشه ای باز شود و همه ي گیتی به تماشا آیند که چه چموشانه افسار می گسلانید در پی ِ دل ودلبری تازه از راه رسیده. آن گاه، باری یک تن هم در اردوی پیشین بر جای نه می ماند. پس چه باید به کنم من که در لخت ترین موسم ِ بی چهچه ِسال تشنه ي زمزمه ام؟ به تر آن است که چیزی به گوی ام که به این گاه و به این جای بسته نه باشد وهمه جایی و همه گاهی باشد و مگر این نی ست هم آن که از روز نخست بر آن نیاز داشتیم؟ ما باید بی آموزیم که دشواری را بر اندازیم و از میان بر داریم نه آن که خود و خودی را نابود کنیم. من این یاد نوشته را چندین ماه پیش آغاز کردم اما بر یاد ماند. ومن در کاری دیگر بودم اکنون که می خواهم دنباله آن را به نگارم بسی چیزها در ایران رخ داده است. برخی دوستان ایرانی من می گویند من هم سوی وزش ِ باد را به گیرم وا ز آزادی سخن به گویم وخرد را به گذارم را برای پس از این ها. من نه سوی ِ باد را می دانم و نه آزادی را می شناسم. اما نه، من آزادی را می شناسم و آن پیکره ای است در کرانه ي شهر ِ نیو یورک و مردم دسته دسته به تماشای ِ آن می روند من کلافه شده ام که این نشانه چی ست که در میانه ي نوشته ام جای گیر شده است و بیست سال است که این خرده رایانه ها در ایران راه یافته است و شما برای ِ بهره گیری از آن راهی وابزاری بهینه نه ساخته اید و همه اش خریدارید کمی هم به فروشید.

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

پس کی کار می کند؟

در پایان زنجیره ی ( زورگویی-زورگیری) می رسیم به کم هنر ترین و چلفت (چوب-روبیده) ترین مله های کشتی که باید ناو را به پیش راند. باری اگر او می توانست کار کند که کمی بالاتر می نشست و به ژرفا نه می افتاد. تنها هنر ِ او کار نه کردن است و او چکیده و پرچم هر سازه مان است. اگر تو ایرانی روستا نشین بر آن ناو بودی او را به دریا می انداختی. اما سازه مان ِ کشتی بر او می چرخد. اوست که ناو را در میان خیزابه ها به پیش می راند. آن که بالاتر ِ او نـشسته است می داند که اگر این را به دریا اندازند، نشیمن-فراخ ِ پس از آن خود ِ او ست که نامزد ِ دریا افکنی ست. پس ناچار آسـتین ِ یاری بالا می کشد. اندکی که درچنته از آموخته ها دارد به هم دلی و بردباری به آن مله می آموزد. او را در پناه ِ رازداری خود می گیرد. بر بی هنری و تنبلی او سرپوش می گذارد. اگر او را در پیش ِ چشمان سرزنش کند، آن مله بان که بالاترک خود اوست نگاه می اندازد که، "نه کن!" مله بان می داند که رخنه ای در زیر ستون ِ سازه مان، همه ی سازه مان را به دریا می ریزد. پس، روزنه های کف کشتی را باید به قـیر اندود. ناو، روستا نی ست که مردمان را به تازیانه به بندی و ناسزا به گویی و دسته ای خوش نشین را بر جای رانده شده گان و در گور رفته گان به گماری. مله بان از که آموخته است؟ از آن که بالا ترک نشسته است. آن از که آموخت؟ - از بالاترک. تا می رسد به ناو خودای. او کی آموخت؟ آن هنگام که مه ناوی بود. مه ناوی کی آموخت؟ آن هنگام که در جای گاه ِ کـِه ناوی بود. تا می رسیم به جای ِ نخست، به آن پایین ترین و بی هنرترین. هر کس برای این که باد ِ بینی و جای گاه ِ سروری خود را نگاه دارد دست ِ یاری بر زیر دست خود دراز می کند و اندکی از کار ِ او را بر دوش می گیرد. اندکی به او می آموزد و اندکی خود کار ورزیده و سختی چشیده می شود. دو گانه های ِ ستیزنده ی (رهبری-رهروی) و (خودایه گانی-بنده گی) و (آموزه گاری-آموزه نده گی) مانند خیزآبه های دریا از ناو خودای به پایین ترین جاشوها می رسد و دوباره بر می گردد. اما آن پایین پایین ترین؟ او می بیند که از همه بی کاره ترین و نشیمن فراخ ترین کارگردانان کشتی همان است که در اتاقک چوبی نشسته است و همه از او فرمان می برند. او می بیند که همه کار که آن فرمانده می داند چون انگشت به بینی کردن و گوزیدن و نعره زدن و فرو دادن سینی ِ خوراک را او بهتر می داند. پس چرا او باید دلوچه ی سرگین جاشویان را به دریا بریزد و آن بی کاره در زیر پرده نشیند؟ پس او هم کم کم خواب فرمان دهی می بیند اما تنها جای که در خواب ِ او بخت ِ بیداری اش هست آن است که بر سر ِ او گمارده اند و چندین، دل ِ او را به لاف کاردانی اش زخم می کند و او را باترفندها به کار کردن وا می دارد. چه کند تا روزی بر جای او به نشیند و برجاشویی تازه به کشتی درآمده فرمان راند و لاف کاردانی زند. بهتر است گاهی نگاه بی اندازد و چیزی از آموختنی ها بردل گیرد. بهتر است گاهی به کاری دل دهد یا تن دهد و ناو را کمی به پیش راند. این است که می روی درون ناو و می بینی از بام تا شام و تاپگاه دیگر روز و روزهای پس از آن همه در جنب و جوش اند. همه کار می کنند از فرمانده تا آن پایین ترین جاشویان. همه هم کار بلـدند و آن هنگام که تند باد می وزد همه در جای ِ خود اند و می دانند که چه کنند و هنگامی که شمشیر زنان بر آنان می تازند هر کس می داند آن که افتاد که بر جای ِ او نشیند. این زنجیره ای ست که هیچ گاه نه شکسته است تا باجناق و خان زاده وبرادر ِ زن ِ پسر ِعمه درون آن جای گزین و جای سازی شود. این سازه مان است: نه درون آن کسی کار می کند و نه درون آن کسی بی کار است. درون ِ آن کسی نیست.